خیلی وقته چیزی ننوشتم ، مثلا وقت نداشتم و هزارتا دلیل دیگه ولی واقعیتش اینکه حس نوشت نداشتم این روزا توی دانشگاه خیلی می خندیم راستش سوژه برای نوشت هم زیاد دارم ولی حس نوشتن ندارم ، بچه های کلاس با هم خیلی صمیمی شدن و یه جورایی دوستای خیلی خوبی هستیم
از نت خیلی دلم گرفته نمی دونم این تقصیر نته یا فرهنگ اشتباه ما ایرانیا که همه جا دنباله حرف هستیم و همیشه راهی برای آزار اطرافیانمون پیدا می کنیم ، من توی نت دوستای خوبی پیدا کردم ولی فکر میکنم دوست دارم دوستان حقیقی داشته باشم نه دوستان مجازی بجز بعضی از اونا که خیلی واقعی و بی آزار هستند.
روزا وقتی به دانشگاه میرم و آدمهای مختلف رو می بینم گاهی فکر میکنم اگه توی نت بود این آدمها خودشونو چه جوری معرفی میکنن جالبه مگه نه؟
هنوزم بعضی وقتا توی دانشگاه دلم میگیره چون شاهد خود باخته گیهایی هستم که دله آدم رو بدرد میاره ولی خب جای شکرش باقیه که بچه های کلاسه ما خیلی خوبن و سر براه بخصوص مهری گلم که مثل یه فرشته مهربونه مهری اونقدر ساده و صمیمیه که گاهی فکر میکنم اگه اون نبود چقدر لحظات توی دانشگاه سخت می گذشت.
و فاطمه با اون شیرین کاریهای بی نظیرش مثلا هفته گذشته دیرش شده بود و برای اینکه زودتر به سرویس دانشگاه برسه کارهای اجرایی شو نتونسته روی سی دی رایت کنه و بخاطر همین هارد دستگاهشو کنده بوده و آورده بود به استاد نشون میداد ، و استاد گیج و مبهوت که این چیه دادی دست من
فاطمه بی نظیره شما باید باهاش زندگی کنید یا لااقل همکلاس باشین تا بدونین من چی میگم ،
مثلا هفته گذشته که فوتباله استقلال و پرسپولیس بود ما سر کلاسه ادبیات بودیم
فاطمه داشت با خواهر دوقلوش زهرا تلفنی حرف می زد و مهری گفت فاطمه بپرس که بازی چند چند شده؟
فاطمه به خواهرش گفت زهرا تلویزیون روشنه
خواهرش گفت آره
فاطمه گفت بزن کاناله 3
خواهرش گفت باشه،
فاطمه گفت داره فوتبال میده ؟
خواهرش گفت آره
فاطمه گفت پس باشه خداحافظ
حالا شما تصور کنید قیافه همه ما رو که منتظر شنیدن نتیجه بازی بودیم و در جواب نگاه مبهوت ما خنده بی قافیه فاطمه و بدنبالش کلمه آه ه ه
فاطمه واقعا بامزه و شیرینه البته گاهی هم از شیرینی دل آدمو میزنه
شمیم نازنین که همه آقایان براش دایی . همه خانمها براش خاله هستند شمیم خیلی مهربان و یکرنگه
شرمین شیطون و بلا که پیام بیچاره رو کشته با آزارهاش شرمین با زیانش و دستاش پیام رو می چلونه
و پیام که مزه کلاسه با همه شیرین زبونیهاش و شیطنتاش نمی زاه کلاس آروم باشه
مثلا جلسه قبل که هندسه ترسیمی داشتیم یه کاغذ سفید رو به استاد داد و تاکید کرد که استاد ما این تمرینها رو با آبلیمو نوشتیم و حالا بی رنگه
پیام بچه خوب و با جنبه ایه که با اینکه زیاد شوخی میکنه ولی اصلا بی ادب نیست گاهی وقتا دلم برای پیام میسوزه چون خیلی شوخه و دیگران بخودشون اجازه میدن هر چی بهش بگن و گاهی حس میکنم از ته دل می رنجه ولی اون خیلی با معرفته و از تقصیر همکلاسیهاش زود میگذره و دوباره شروع به شیطونی میکنه
عاطفه عسل منه که من همیشه بهش میگم آخه تو چرا اینقدر عسلی و اونم قرمز میشه میگه تو به من اعتماد بنفس میدی
المیرای مهربان و موبایل بدست که اگه با تلفن حرف نزنه همیشه ساکته
سعید نازنین که مهربانیش حدی نداره و من فکر می کنم برای دوستاش دوست بی نظیریه سعید از اون پسراییه که معنی همکلاسی رو خوب میدونه و براش دختر و پسر فرقی نداره همه هم کلاسی هستند سعید خیلی با مزه شوخی میکنه مثلا توی کلاسه طراحی که استاد یکی از دخترا رو مدل کرده بود اون طراحی نمی کرد ووقتی استاد علتش رو پرسید گفت استاد ما خودمون خواهر مادر داریم به ناموس کسی نگاه نمی کنیم و شلیک خنده بود که کلاس رو به غوغا کشید و تا آخر کلاس استاد نتونست کلاس رو آروم کنه
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خیلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
نه عزيز دل من ‚ آدم بود
حسین پناهی
خیلی وقت بود که حوصله آپ کردن نداشتم خب راستش موضوع نداشتم یا شاید حس نوشتن رو نداشتم بحرحال ننوشتم
ولی گاهی مردمک چشم آدم توی دوربین چشمخانه صحنه هایی رو شکار میکنه که شاید مدتها از یادش نره دیروز من شاهد یکی از همین صحنه ها بودم که بد جوری دلم رو بدرد آورد
قضیه از این قرار بود که من همراه مادرم برای خرید رفته بودم بیرون و در پایان خرید مادرم به میوه فروشی محل رفت تا کمی خرید کنه
می دونید میوه فروشی جاییکه شما متوجه سلیقه ها و طبقه مالی افراد می شین از طرز خرید آدمها می فهمین که چقدر تمول مالی دارن
خلاصه مادر وارد میوه فروشی شد و من برای اینکه جلوی دست پای کسی رو نگیرم بیرون مغازه طوری که کاملا مشرف به داخل مغازه باشم ایستادم
و محو تماشای خانمها و آقایونی شدم که با استرس و یا با بی خیالی از اتیکت قیمتها مشغول جمع آوری میوه درون ساک دستی بودن
بعضی ها چند بار قیمت هر چیز رو می پرسیدن و هی دو دوتا می کردن و بعضی ها بدون سوال کردن قیمت پلاستیک ها رو پر می کردن و غر می زدن که چرا میوه درجه یک نیست
خانمی توجهم رو جلب کرد که با مردی که پشت ترازو ایستاده بود بحث می کرد، زن توی یه کیسه 5 یا 6 عدد خیار جمع کرده بود و از فروشنده می خواست که به اندازه 100 تومان برایش بکشد و فروشنده می گفت باید نیم کیلو شود چون پول خورد ندارد و بلاخره مرد فروشنده موفق شد و برایش 200 تومان خیار کشید در همین حال چشمم به پسرک کوچکی افتاد که گوشه چادر مادر را سخت چسبیده بود و با التماس چادر را می کشید مادر مستاصل پلاستیک خیار را نشانش داد و سعی کرد به او توضیح بدهد که همه پولش را بابت خیار داد و حالا نمی تواند برایش چیزی بخرد ولی پسرک مظلومانه التماس می کرد و به طرف خاصی اشاره می کرد مامان من هلو می خوام فقط 1 دونه برام بخر مادر دست پسرک را کشید و چادرش را جمع کرد و از مغازه بیرون آمد در حالیکه چشمهایش پر از اشک بود
با لحنی پر از درد به او قول داد که بعدا برایش یه عالمه هلو بخرد
و من شاهد این صحنه بودم
در حالیکه سرم سیاهی می رفت و هیچ کاری از دستم بر نمیآمد
همراه مادر به خانه برگشتیم و من بلا فاصله به اتاقم پناه بردم تا اشکهایم را به خلوتش هدیه کنم
نمی دانم چقدر تنهاییم طول کشید ولی صدای مادر منو به خودم آورد که می گفت کجایی قناری کوچولوی من و بعد در اتاقم باز شد و مادر با یه ظرف میوه وارد شد
بیا میوه بخور عزیزم
هلوی زیبا با آن آب و رنگ دلچسبش بدجوری خود نمایی میکرد و بسیار اشتها آور بنظر می آمد اما من ...
وقتی مادر ظرف میوه رو جلوم گرفت با تردید دستم رو جلو بردم و یه سیب برداشتم مادر با تعجب گفت ترانه !!!
تو هلو تمی خوری
در حالیکه بغض گلومو فشار می داد گفتم نه
مادر پرسید چرا تو که عاشق هلو بودی
با انزجار گفتم ولی حالا ازش متنفرم
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپسه کودک همسایه باشیم
![]()
ششم مرداد درست يكسال از اولين شبي كه من به نت اومدم مي گذره ، هيچوقت اون شب غمگين رو از ياد نمي برم ، سال 84 برام خيلي غم بهمراه آورده بود
و نمي دونستم كه با به هم ريختن باورهام چه بايد بكنم
، خيلي سخته كه شما مجبور بشيد همه افكارتون رو زير و رو كنيد ، وباور كنيد همه چيزهايي كه تا ديروز شنيده بوديد دروغ بوده و بايد فراموشش كنيد
، خلآ بزرگي يه شبه توي افكارتون پيدا ميشه كه مطالعه و دانش و زمان زيادي مي خواد كه اونو پر كنيد و براي علامت سوالهاي پي در پي كه توي ذهنتون پيدا ميشه جوابهاي منطقي و درست پيدا كنيد.
جوابهايي كه انسان رو توي سرزمين غم به دشت جنون يا دير باوري يا خود فريبي نرسونه
من بايد خودمو از مرگ احساساتم نجات مي دادم و نمي ذاشتم روحم توي ورطه نفرت فرو بره
خب به نت اومدم و خيلي خوشبخت بودم كه در اولين شب ورودم به كوچه پس كوچه هاي اين دنياي خيالي دوست بسيار خوبي پيدا كردم . دوستي كه اميد مي داد
بعد از مدت كمي كه با نت آشنا شدم
، بدنبال وبلاگ نويسي افتادم ، يادمه به هركسي كه مي رسيدم سوال مي كردم شما بلدي وبلاگ بسازي ، و جوابش يك كلمه بود نه!..
تا اينكه حميد گل من دوست خوب بوشهري من برام يه وبلاگ ساخت .
ذوق اولين نوشته رو هيچوقت فراموش نمي كنم ، و لذت خوندن اولين كامنت رو
حالا بعد از اين همه مدت هنوز از خوندن كامنتهام ذوق مي كنم و غرق در لذت ميشم 
مي دونيد كامنت ها مثل آلبوم عكس مي مونه وقتي آلبوم رو ورق مي زنيم يك سري از آدمها هميشه در همه حال چه شادي و چه غم در كنارمون هستند ولي بعضي ها فقط يه عكس باما دارن و ديگه هيچ
بحرحال از همه دوستاي خوبم كه توي اين مدت نوشته هاي منو خوندن و هميشه تشويقم كردن و حتي بيشتر از اوني كه حقم بود ازم تعريف كردن ممنونم و مثل هميشه بازم ميگم از اينكه به اين دنياي مجازي اومدم خوشحالم و ازاينكه دوستاي به اين خوبي پيدا كردم خوشحال تر

ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه زه ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است
و نگفتيم
چون كه مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بودست
بابام هميشه وقتي خرداد ميشه ميگه يادتون باشه خرداد و تير و مرداد رو مواظب باشيد چون هميشه از قديم گفتن خرد تير مرد
البته اين يه شوخيه قديميه و براي خنده گفته ميشه ولي من از وقتي كه 8 سالم بود هر سال ماه تير رو با غم شروع ميكنم چون ياد آوره خاطره تلخ روزهاي آخر زندگي پدر بزرگ مهربانم براي منه .
پدر بزرگي كه فقط 8 سال تونستم باهاش زندگي كنم و ماه تير با بي رحمي تير غم بدون اون بودنو به دلم نشوند و خاطره تلخ مرگش رو روي دفتر خاطرات ششمين روزش ثبت كرد، پدر بزرگ كوله بار مهربونيها و نوازشها و قصه ها شو برداشت و توي پيچ اولين كوچه اولين ماه يك تابستان تفت زده به خاطره ها پيوست.
ومن موندم حسرت يك لحظه ديدنش ، تمناي پنهان شدن در آغوش پر از مهرش و آرزوي شنيدن صداي مهربانش ولمس دستان نوازشگرش
پدر بزرگ عزيزم مي دونم توي تموم اين سالها هميشه روح مهربونت مواظب من بوده و هست ،مي دونم كه مي شنوي و آگاهي
و مي دوني كه خيلي دوستت دارم وهيچ وقت فراموشت نمي كنم.