تبليغاتX
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
> هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد

دیشب داشتم با خدا حرف می زدم  می دونم که اونم داشت گوش می کرد ٬ نگران بودم یا بهتر بگم هستم نگران تک تک کسانی که با آونها آشنا می شم و پای درد دلشون می شینم ٬ آدمها به   چند دسته تقسیم می شن ٬ بعضی ها در همون لحظه که با تو هستند زندگی می کنن ووقتی از تو جدا شدند دیگه تو زندگی اونا نقشی نداری ٬ هرچند که گفته هاتون صمیمانه باشه ٬ بعضی ها توی همون لحظه هایی که ادعا می کنن که هستند اصلآ نیستند فقط با تو همکلآمند

که زمان رو بکشند و بعد شاید در جایی از تو به مسخره یاد کنند ٬ بعضی ها  فقط یه نفر و

می خوان که براش درد دل کنند و حرفهایی رو که به هیچکس نمی تونن بگن به یه غریبه

بسپرن و با آرامش به زندگیشون برگردن ٬ اما کسایی هستند که میان حرف می زنن به حرفات گوش می دن و لحظه لحظه تورو با تو زندگی می کنن ٬ اون دسته های بالآیی اگه برن و یادت نکنن مهم نیست . اما این آخری بدجوری تورو به خودش وحرفهاش ٬ دردهاش٬ خنده هاش و

رویاهاش و... عادت می ده اگه اون بره و ازش خبری نشه آدم دلش بدجوری می گیره ٬ طوری که انگار می خواد از قفس سینه بیرون بزنه چون تو براش دلواپسی و نمی دونی تونسته با مشکلآتش کنار بیاد یا نه تونسته مرگ مادرشو حضم کنه یا نه تونسته دلیل خوبی برای همه

گرفتاری هاش پیدا کنه یا نه . آخه اون همه اینارو قبلآ به تو می گفته پس حالآ چی شده و اون

کجاست که حتی نمی تونه خبر سلآمتی شو به تو بده ٬ داشتم به خدا می گفتم که هر جا که هست کمکش کنه و نزاره احساس غریبی و بی کسی دامنگیرش بشه ٬ آخه اون همیشه از من

می خواست که دعاش بکنم ٬ و من همیشه یکی از کسایی که روی سفره افطار دعا می کردم اون بود . حالآ هم خدا جونم کمکش کن هر جایی که هست به سلآمت باشه . آمین

به خاطر یک دوست که نزدیک یک ماه رازدار همه غصه هایش بودم 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 15:27  توسط ترانه  | 

 یادمه روزای اولی که به اینترنت اومده بودم مثل آدم بیسوادی بودم که توی یه شهر بزرگ و شلوغ پی یه نشونی می گرده برای هر سوال توی روم ها می گشتم واز بچه ها می پرسیدم با این امید واهی که یک نفر جواب سوال منو بده تا یک روز یکی اومد تو ایدی من و گفت سوالت رو بپرس و بعد  وقتی فهمید که با یک صفر کیلومتر طرفه توی ویس بادی به غبغب انداخت و با تکبر گفت فقط یه بار توضیح می دم ٬ اون توضیح داد و من نگرفتم اون رفت منم براش آف گذاشتم که یه روزی به هم می رسیم ٬

از اون روز به بعد تا مدتها منو اون هر وقت توی اینترنت به هم می رسیدیم یا دعوا می کردیم یا بی محلی بعدش لج بازی وب دزدی و آف گذاشتن و دل سوزوندن اما حالآ دوستای خوبی هستیم لااقل من که اینطور فکر می کنم اونو نمی دونم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:53  توسط ترانه  | 

یه احساس خوبی دارم مثل احساس شوقی که از خریدن اولین دفتر توی زندگی به آدم دست میده

آرزوی داشتن یه وبلآگ برای خودم  محال به نظر می رسید ولی یه دوست خوب از اونطرف نقشه ایران یه بچه مهربون جنوبی از همونایی که دلشون مثل خلیج شون آبی آبیه و به وسعت همون اقیانوسی که کنارش زندگی می کنن وسیعه این آرزو رو به حقیقت تبدیل کرد و حالآ من میتونم به وبلآگم و دوست خوب جنوبیم افتخار کنم تا چقدر لآیق این باشم که توی این دفتر قشنگی که روی امواج نور و صدا شناوره مطالب خوب بنویسم و دوستان زیادی پیدا کنم . همه آبی آبی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:56  توسط ترانه  | 

مدت زیادی نیست که به اینتر نت اومدم  به امید اینکه دوستان زیادی از هر قوم وزبان و چه می دونم استان پیدا کنم ولی مثل اینکه چیزی که توی اینتر نت کمه دوست خوبه چون بچه های هم سن خودم یا بزرگتر از خودم به شکل افسار گسیخته ای دنبال مسائل ... هستند واین مرا در بهت عجیبی فرو برد . واقعا چرا؟ 

این چرا؟ در این مدت کوتاه آشنایی من با اینترنت مدام با من همراه بوده و جوابش رو هنوز پیدا نکردم آیا ما نمی تونیم به شکل بهتری از این دهکده جهانی که روی امواج نور وصدا درست شده استفاده کنیم .

دوست خوبم که این متن رو می خونی نظرت برام خیلی مهمه ...

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:40  توسط ترانه  |