سلام به همه دوستانی که به ما سر می زنن وبا انتقادات وتشویقات سازنده خودشون به ما در بهتر شدن کیفیت وبلاگ کمک می کنند.
از این هفته به بعد تصمیم داریم هر هفته یک داستان واقعی از زندگی آدمهایی که دور ورمون هستند و ما اونقدر در مسایل خودمون غرق شدیم که نمی بینیم شون بنویسیم ودر آخر نظر شما عزیزان رو درباره اونا داشته باشیم شاید بتونیم دستامونو به طرف هم دراز کنیم و در دست هم بزاریم تا حلقه ای ناگسستنی تشکیل بدیم و این دوستانی که زندگی شون پر از درد و رنج بیهوده است میان این حلقه بگیریم و با محبتهای کوچیکمون موجی از شادی به سر روی اونا بپاشیم و در لذتهای خوش زندگی مون اونا رو هم شریک کنیم
نظر شما چیه ؟
این دستهای ما
اگه دوست داشتی دستت رو تو دستهای ما بزار
با الهام اولین بار تو روم اشنا شدم ، اون پی ام می داد که می خواد با یک پسر 17 ساله آشنا باشه و می گفت که خودش 27 ساله است .
بدجوری کنجکاو شدم ، آیدی شو باز کردم و بدون مقدمه سوال کردم خب برای چی؟
در جوابم آدمک یاهو رو برام فرستاد که از خنده روده بر شده بود.
دوبار پرسیدم آخه چرا؟
که سر درد دلش باز شد.
گفت مگه چیه ؟ این همه آقایون با سنهای بالا دنبال دخترای کم سن و سال هستند کسی به اونا اعتراض نمیکنه ولی وقتی یه خانم این تقاضا رو می کنه همه شاکی می شن و در موردش بد فکر می کنن
گفتم درسته ولی قرار نیست ما برای اینکه جلوی یه اشتباه باستیم یه اشتباه بدتر بکنیم .
الهام گفت درسته ولی من می خوام انتقام بگیرم و برامم فرقی نمی کنه که دیگران چی فکر می کنن
انتقام !!!!
آخه چرا؟ و از کی؟
اینجا بود که الهام ویس و برداشت و با هق هق تلخی شروع به تعریف داستانش کرد .
الهام گفت که یه دختر با تحصیلات عالیه است و یکسال پیش با جوانی در حد خودش آشنا شده و این آشنایی منجر به عقد و ازدواج شده .
همه چیز خوب بود تا 3 ماه پیش که همسرش سر به عصیان بر می داره و شروع می کنه به بداخلاقی و ناسازگاری .
گفت من خیلی کنجکاو شدم و شروع کردم به اینکه دنبال مشکل بگردم و ببینم که چی آزارش می ده ، راههای مختلفی رو امتحان کردم ، محبت ،نوازش ، دعوا ، خشونت ، خانواده
ولی اثری نداشت فقط باعث شد که هر روز فاصله ما از هم بیشتر بشه و اون تویه خونه از من جدا زندگی
می کرد و من دلیلش رو نمی دونستم .
هر چقدر سعی کردم وادارش کنم که حرف بزنه اثری نداشت
تمام وقتش یا پشت کامپیوتر می گذشت یا با تلفن حرف می زد . فکر می کردم که مشغله کاریش زیاد شده و غافل از اینکه سرنوشت چه داستان شومی رو برام رقم زده
تا یکروز که یادش رفت گوشی شو باخودش ببره و یا عمدا اینکارو کرده بود زنگ تلفن منو به خودم آورد .
تلفن زنگ زد و من برداشتم الو ...
صدای نرم و دلنشین یه خانوم بود که صمیمانه اسم شوهر منو به زبان می آورد .
و مشتاقانه سوال کرد که ای ناقلا چرا جواب نمی دی .
خجالت کشیدم این چه کاری بود که من می کردم شاید یکی از همکارانش بود یا مشتریهاش .
تلفن و خاموش کردم ولی قبل از اینکار شمار رو یادداشت کردم .
یه احساس شومی به من می گفت خودشه .
این مسبب همه ناراحتیهای منه .
ولی اون کی بود
توی بهت و ناباوری این افکار بودم که شوهر با عجله در باز کرد و وارد خونه شد و شروع کرد دنبال چیزی گشتن ، با خونسری که در خودم سراغ نداشتم گفتم دنبال این می گردی ؟
وبعد به گوشی موبایلش که تو دستم بود اشاره کردم .
با تعجب نگاهی به من و نگاهی به گوشی کرد و تقریبا اونو از دستم قاپید.
و با عجله تماساشو چک کرد . و در مقابل چشمان بهت زده من خون به چهره اش دوید با همان سرعتی که اومده بود رفت و دیگه بر نگشت.
من ماندم و یک دنیا خیال
برای اینکه مطمن بشم که درست فهمیدم شماره اون دخر خانم رو که یادداشت کرده بودم گرفتم و همه چیزو براش توضیح دادم .
دخترک باورش نمی شد و در بین گریه بی امان می گفت شما دروغ می گید ، اینا دوروغه
اون این کاره نیست ، اون زن نداره ، اون اصلا خانواده نداره ، خودش گفته که پدر و مادرش تو یه تصادف مردن و برادرش توی ایران نیست .
دخترک گریه می کرد و آروم نمی شد . گوشی رو گذاشتم ، اشکی نداشتم که بریزم .
اما یه سوال داشت دیوانه ام می کرد ، خب از من متنفر بود باشه ، منو دوست نداشت باشه ، اما چطور دلش اومده بود در مورد پدر و مادرش اینو بگه و اوناروتو خیالش بکشه ...
بعدا فهمیدم شوهرم با این دختر خانم توی چت اشنا شده و همه قضیه سر کار گذاشتن و شوخی بوده ولی در این گیر و دار عاشق این خانم شده و کارش به اینجا کشیده.
تصمیم گرفتم منم همین کارو بکنم و ازش انتقام بگیرم ، اینه که اومدم اینترنت و ...
گفتم خب حالا چرا می خوای با پسرهای نوجوان دوست بشی آخه این که معنی نداره ؟
بغض آروم شده اش دوباره ترکید و گفت :![]()
آخه نمی تونم خودمو راضی کنم که تن به خیانت بدم چون هنوز اسمش توشناسناممه ، به خاطر همین سعی می کنم با پسر بچه ها دوست بشم چون می دونم که اونا خیلی پاکن و هنوز معنی گناهو یاد نگرفتن .اینطوری هم من خودمو آروم می کنم که درام مثلا بهش خیانت می کنم و هم شاید بتونم یه بچه رو از چنگال عفریته های اینترنتی نجات بدم .
حالا منم بغض فرو خورده ام رو آرام آرام اشک می ریختم ، من به الهام گفتم خوشحالم که افکارش و جسمش هنوز پاک مونده و ازش خواستم بجای فکر خیانت بیاد دستاشو تو دست من بزاره شاید بتونیم دست یکی فقط یکی دیگه رو بگیریم .
شما چی فکر می کنید؟؟؟؟![]()
دروغ
چرا؟
تزویر؟
برای چه
چه تمناییت بود به من!
چه حاحجتت بود به دروغ
خجالت می کشی؟
خوب است این.
خوب است که هنوز
ذره هایی از وجدان نسوخته ات باقی مانده
تا رنگ دانه های شرم را به چهره ات بپاشاند
شرم خوب است زیرا دل را می سوزاند
و سوزش دل اشک را مهمان است
واشک اندیشه را ...
یاد مادر بزرگ بخیر بااون حرفهای بیاد ماندینش
دوستی چیه
نشانه هاش چی ان
دوست خوب کیه
اصلا چه جوری میشه یه دوست خوبه رو حفظ کرد
و چه طوری میشه دوستان یکرنگ زیادی داشت
بدون درنظر گرفتن جنسیت ، قوم ، زبان، مدرک، پول...
مادر بزرگ می گفت دوستی مثل گل شقایق می مونه
می دونی چرا؟
شقایق تنها گلیه که فقط یک روز عمر میکنه فقط یک صبح تا شب ، و اگه شانس بیاره
و بدست نااهلان
پرپرنشه غروب همان روز گرده افشانی میکنه و سال بعد در همون جایی که یه شقایق بوده
صدها شقایق از زمین سر بیرون میارن.
دوستی هم همین طوره
وقتی بوته زد و به گل نشست باید به اون فرصت داد تا گرده افشانی کنه
و دشتی پراز احساسات سرخ شقایق گون بیافرینه
پس یادمون باشه با عجله گل دوستی رو زیر دست وپای هوس پرپر نکنیم
و دوستان خوبو با حرفهای زهرآهگین دل چرکین نکنیم
نشانه های یه دوست خوب از نظر من
صبر ، محبت ، وفا
از نظر شما چیه؟
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر،ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است،
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیر تر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست،
-اما،
تلخی سرد کدورت در تو ،
پای پوینده راهم بسته،
ابرخاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
وای،باران،
باران،
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای،باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.![]()

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست
هنوزم دیدن تو برام مثه عمر دوبارست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره
تا گلی بر سر ایوان تو پژمردو فروریخت
شبنمی غم زده از گوشه چشمان من آویخت
دوری بین من و تو دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره

در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به نا کامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن دیر آشنا را می شناسم
من آن شیرین ادارا می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از این رو من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چه را عاشق چرا شیدا شدم من
خوشا آن روزی که این دنیا سر آید
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی بر آید
چه بی اثر می خندم![]()
چه بی ثمر می گریم![]()

سالها پیش در چنین صبح زیبایی خدا خواست شاهکار تازه ای از بین بنده گانش بیافریند ، بنده ای که مثل هیچکس نباشد ، یکی برای دل خودش .
پس تورا به زمین هدیه کرد که در عصر حاضر بهترینش باشی ، که عاشقش باشی و عاشقت باشد ، تواز پشت شریفترین پدر بودی و از شیر بهترین مادر نوشیدی ، و همه تار پود وجودت عشق شد ، عشق مطلق به ذات شریفش .
عاشقی آغاز کردی ، واو سرمست از این بهترین بنده به تماشا نشست ، شیدایی کردی و آزموده شدی ،سربلند بودی و آزاده ، مثل سیاوش در آتش
امروز در بهترین صبح پاییز ، در قشنگترین روز آذر ، وقتی که خورشید در زیباترین شکلش می تابد و زمین خرسند از همه برکات دست به دعا برداشته ، همه کاینات در هارمونی زیبای وجود دست به دعا برداشته اند و آهنگی موزون را زمزمه میکنند .و آن اینکه به تو ای بهترین بنده خدا تولدت را تبریک می گویند.
و خدا این همه را به تماشا ایستاده .
ومن در لذتی سکر آور از این همه هماهنگی با این آواز هم صدا می شوم ، و می گویم تولدت مبارک

ای تو با روح من، از روز ازل یار ترین.
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین.
گر یکی هست سزاوار پرستش ،به خدا
تو سزاوارترینی،تو سزاوارترین!
عطر نام تو که در پرده جان پیچیده است:
سینه را سا خته از یاد تو سرشارترین.
ای تو روشنگرایام مه آلوده عمر
بی تماشای تو،روز وشب من تارترین.
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند،
من به سر پنجه مهرتو گرفتارترین.
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین!![]()
![]()
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج ناز پرورد
سر را به سنگ میزد
خود را هلاگ می کرد![]()
![]()









اولین بار که چهره تو را دیدم :
اینگونه فکرکردم که خورشید در چشمان تو طلوع کرده
و ماه وستارگان موهبتهایی بودند که تو هدیه به شب و اسمانهای بی ستاره کردی .
اولین بار که بر چشمانت خیره شدم : ![]()
اینگونه احساس کردم که زمین در دستان من است همچون قلب لرزان پرنده ای دز قفس .
اولین بار که گیسوانت را نظاره کردم :![]()
تپش قلب را بسیار نزدیک به خود احساس کردم
فکر کردم : زمین از مسرت ما پر می شود و تا ابد به طول می انجامد .
برای تو می نویسم پسرم
برای تو که سالها پیش تورا در بطنم پروردم وشیره جانم را هستی بخش وجودت ساختم ، باید اعتراف کنم از خبر بودنت در وجودم ترسیده بودم ، اما با همه نفسهایم تورا می خواستم ، پس شروع کردم به آموختن .
خواندم و خواندم .
هر کتاب ، هر مقاله ، هر تحقیق و .... که می یافتم با عطش پایان ناپذیری می خواندم تا بیشتر از تو بدانم که در من بودی و من باید تورا به بهترین شکلی می پروردم ، تا وجودت هماهنگی هارمونی کاینات را برهم نزند .
وجودت باید همه خیر می بود ، آرامش ، لبخندت باید شادی آفرین دلها می بودو صدایت نوازشگر گوشهای خسته ، بازوانت دستگیر ناتوانان ، و اندیشه ات در کار آزاده گی
آری من باید فرزندم را پسرم را مردی می پروردم ، بدور از نفرت ،پستی ، ذلت و رذالت
واین کاری بود بس دشوار.
پس باید می آموختم .
تا تو را بیاموزم .
والحق که خوب آموختی، ای میوه شیرین باغ زندگی
می دانم هرگز کسی را نیازرده ای
می دانم بخشنده بودی و مهربان
می دانم از رذالت بدور مانده ای
اما یک چیز را به تو نیاموختم که آموختنی نیست.
وآن عشق است که اگر لایقش باشی به سراغت خواهد آمد
و آنهم به چه شیفتگی و شیدایی
پسرم من از عشق برایت چیزی نگفتم
اما تمام قصه هایی که در کودکی تورا از دستان من به دستان خواب می سپردند داستان عشاق دلداده به هم بودند ، من میدانم که تو از لابلای آن نجواهای دور معنی عشق را خوب فهمیده ای.
اما حالا که وقتش رسیده و من مدتی است که برق نگاهت را به شکلی مخصوص می بینم باید به تو بگویم که عزیزم ، پاره وجودم ، افتخار زندگیم
آن معشوق که در پی اش اینچنین سرگردانی فرزند مادری است که چشمانش نگران به سرنوشتش مانده و تو باید بدانی که راهت را بدرستی انتخاب کرده ای ، زیرا باید عشق، جانپرور بقیه راه زندگیت باشد ، در تمام آینده که من و دیگران نیستیم،
و او هست ،
او که یگانه تریننت خواهد شد. و آرامش بخش دل مهربانت .
پس عزیزکم درست فکر کن ، احساست را بیازمای ، و عاشق باش آنچنان که با او یکی باشی نه چیز دیگری عشق را بشناس و خود را در دریای پر تلاتم نگرانیهایش رها کن .
زیرا خدا ناخدای این کشتی است. او تورا و دلدارت را به ساحل امن زندگی میرساند.![]()
بنام خدا
به خاطر تمام محبتی که روا داشتی
به خاطر تمام صداقتی که نشونم دادی
به خاطر هر رویایی که به حقیقت رسوندی
به خاطر تموم عشقی که نشونم دادی
به خاطر تمام اشتباهاتی که نادیده گرفتی
به خاطر تمام لذتی که به زندگیم بخشیدی
تا ابد ازتو سپاسگذاری می کنم هیچ وقت نذاشتی که زمین بخورم
عزیزم : تو تنها کسی هستی که منو در بر گرفت تو تنها کسی هستی که منو در هر جا یاری کرد
وقتی ضعیف بودم! تو نیروی من بودی
وقتی نمی تونستم حرف بزنم ! تو صدای من بودی
وقتی نمی تونستم ببینم! تو چشمهای من بودی
ایمانی رو که از دست داده بودم به من برگردوندی و گفتی : هیچ ستاره ای نیست که دور از دسترس باشه
همیشه در کنارم بودی و هستی
مثل یک باد مهربون منو نگه داشتی
یک نور توی این همه تاریکی عشق تو رو توی زندگیم تابوند
تو الهام بخش من بودی هستی و خواهی بود
می خــــــــــواهم،
بدون اســــــارت دوستت بدارم،
با آزادی در کنــــارت باشم،
بدون اصرار تورا بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم
واگر تو نیز با من چنین باشی
یکدیگر را غنی خواهیم ســــــــــــاخت.![]()
![]()
![]()

بنام خدا
چند وقتیه که این شعر فکرمو به خودش مشغول کرده هر وقت این شعرو میخونم یا میشنوم نا خواسته تو فکر فرو میرم! (( من نمی دانم واین درد مرا سخت می ازارد که چرا انسان این دانا در تکاپو هایش ره نبرده است به اعجاز محبت...))
مطمئنم خیلی ها این شعرو بارها شنیدن ولی ایا تا به حال بهش فکر کردیم؟
میگن شعر جاودانه کننده نمودهای تازه زندگی ما انسان هاست.
ایا تا به حال به نمودهای تازه زندگیمون فکر کردیم؟ شده به فکر جاودانه کردنشون باشیم؟ شده شعر زندگی خودمون رو پیدا کنیم؟ من که هر وقت این شعرو میحونم یا میشنوم یه حال خاصی میشم فکر میکنم ی چیزی از توی این شعر منو صدا میکنه وبه طرف خودش
می کشونه فکر میکنم می خواد بهم بگه : به خودت بیا فکر کن به اینده به خوبی به تاثیر خوب بودن به اعجازش!!
یادمه ۱۳-۱۴ ساله که بودم همیشه به این فکر می کردم چطوری میشه که یه ادم از جون خودش برای کمک به هم نوعانش میگذره و به بالاترین درجه ایثار می رسه.
همیشه دنبال راهی بودم تا بتونم ی طوری لطفشون رو جبران کنم و پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم که باید مثل اونا بجنگم و مبارزه کنم ولی دید من از مبارزه یا جنگیدن خون به جای خون بود یعنی جنگ فیزیکی((یک دید کاملا اشتباه))
اما چند روز پیش ی دوست یه عزیز یه مادر دلسوز و مهربون با یه حس سبز مادرانه پر از صفا چیزایی گفت که افکارمو دگرگون کردواهنگ زیبایی رو در گوشم نواخت با کمک این افکار به خیلی نتایج رسیدم نتایجی که مسیر جدیدی رو در زندگیم و روند اون به وجود اورد وکمک کرد تا خیلی از مسائلم رو حل کنم در واقع تونستم به معنای واقعی و فلسفه مبارزه برسم به خوب بودن خوب زندگی کردن و در نهایت تلاش برای خوب مردن.
به واقع مبارزه یعنی : جنگیدن تا پای جون با نفس سرکش با شیطان وجود یعنی جنگیدن با اهداف پلید غیر انسانی یعنی جنگیدن با فساد با فحشا با اعتیاد با تهاجم فرهنگی و هزاران هزار کوفت و زهر مار دیگه که مثل بختک به جون جوونای هم وطنم افتاده.
اره اینه معنی مبارزه که من با خودم بجنگم با شیطان وجود خودم با نفسم با این چیزا باید جنگید نه با انسانها باید شیطان رو دور کرد نفس سرکشو محار کرد و مهرومحبت رو در دل پرورش داد باید به قدرت بخشش رسید و حس زیبا وبزرگ گذشت رو در خود به وجود اورد و این صفات وخصایص میسر نیست مگر به قوه خواستن.
((هر مرادی را به همت میتوان تسخیر کرد)) یعنی معنای واقعی مبارزه با بدیهای درونی یعنی گام به سوی خوب بودن وتلاش برای خوبتر شدن.
ما ادمها بزرگ افریده شدیم پس باید بزرگ فکر کنیم وقدمهای بزرگ برداریم و باید توقلبمون این حقیقتو بپذیریم که دو راه بیشتر نداریم!!!
۱ـ خوب باشیم
۲ـ باید خوب باشیم
نگاه تو :
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است
به من نگاه کن
بگذار من در سکوت صدای نگاه تو تراژدی مرگ همه ی فریاد ها را
تجربه کنم.
دل :
از شبنم عشق خاک ادم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن فروچکیدونامش دل شد

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوشتر از اینت ندانم.
وگر- هر لحظه- رنگی تازه گیری،
به غیر از زهر شیرینت نخوانم.
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی ،که جان را
نشاط از تو، غم از تو، شادی از توست.
به آسانی،مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:((دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است وجادوست!))
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که اوزهر است اما......نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامه درد،
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تورا دارم که مرکم زندگانی است![]()

خدا زمین را آفرید.
و آن را به انواع موجودات زینت کرد.
نمی دانم در چند مین روز تصمیم گرفت گلها را بیافریند ، اما وقتی داشت گلها را می آفرید از تک تک آنها
می پرسید که دوست دارند چگونه و کجا باشند .
پس آنها را در خانواده هایی دسته بندی کرد .
هر گروه چیزی می خواست .
هر گروهی رنگ و بویی وفصلی را برگزید.
گل رز خواست که گل عشق باشد در دست عشاق
بنفشه می خواست اولین گل بهار باشد تا قبل از هر گلی بعد از سرمای زمستان خود نمایی کند
سنبل گفت مرا وداع گوی زمستان کن
گل یخ می خواست ملکه زمستان باشد با بوی سکر آور
داوودی پاییز را انتخاب کرد که همگونگی رنگهایش را با پاییز به رخ بکشد
گلهای کاکتوس بیابان را انتخاب کردند زیرا در آنجا هیچ گلی نمی روید واین خودخواهی آنها را ارضا میکرد.
شقایق می خواست سمیل خون باشد و نشانگر آزاده گی
و نوبت رسید به نیلوفرها:
خانواده نیلوفر : گوناگون بودند گروهی آب را برگزیدند که عروس آبها باشند
و بقیه در همه زمین پراکنده شدند.
فقط بذرنیلوفر لاجوردی مانده بود و خدا نگاهش میکرد ، پس خدا به او گفت نیلوفر لاجوردی تو کجای زمین را برای زندگی انتخاب می کنی.
نیلوفر شرمنده گفت مرا به مجنون ترین درخت روی زمینت ببخش که گل و باری نداشته باشد ،من در اوبپیچم و او مرا شیدایی کند من با او یکی شوم واو مرا یکی شود، پنجه هایمان را درهم بفشاریم وشاخه شاخه هایمان باهم یکی شود، آنچنان که جدا کردنمان میسر نباشد ، ووقتی به گل نشستم هیچ چشمی نتواند تشخیص دهد که این گلها از من است یا او ، و خدا خندید و او را به بید مجنون بخشید .
تصور کن منظره به گل نشستن نیلوفر را بر سرشاخه های بید ، در سپیده دمان روزهای آخر تابستان ، که اگر شانس بیاوری و یک روز صبح زود از خواب چشم بپوشی خواهی دید.
یادت باشد نیلوفرلاجوردی را فقط بید دیوانه خواهد داشت نه کس دیگر.![]()
![]()

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد این گونه به زرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت،مات و مبهت به آن می نگری؟!
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغریده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم.
من،مناجات درختان را،هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ رابا باد،
نفس پاک شقایق را درسینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم، می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی؟
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را،تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من،تنها تو بمان!![]()
فریدون مشیری
زیبا ترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدارمارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
![]()

تنگ غروب مرد شب به خورشید رسید و بازهم مثل هر غروب چادر سیاهش را به روی شانه می کشید و موذیانه در گوش دخترخورشید پچ پچ کرد بیا باهم بازی کنیم ،
شب آمد و سیاهی حاکم شد ، سکوت مرموزی همه جا حکمفرما شده همه خوابیدن ، همه اهل خانه ، همه اهل کوچه ، همه اهل شهر ........
اما من بیدارم و نمی دونم در کدامین نقطه این شهر چشمان دیگری چون من دل از سرزمین خواب بر گرفته و اندوهگین به سرنوشت دوستانش می اندیشد .
کاش زودتر صبح بیاد ، اما نه باید فکر کنم ، باید تا صبح فکر کنم ، شاید لااقل خودم تونستم خودمو قانع کنم که چرا ؟
واقعا چرا؟ این چه فرهنگیه که ما داریم .
این چه زنجیرهای دست وپا گیریه که با دستای خودمون به دست و پاهای خودمون بستیم ، نتیجه اش چیه جز خرابی پی درپی نسلهامون ، جز بی اعتقادی روز افزون انسانهای دورورمون .
آخه چرا نمی شینیم خوب فکر کنیم و چیزای بد به دور بریزیم و خوبهارو قوی تر کنیم بابا ما بچه ها آخه چه گناهی کردیم که باید اسیر اعتقادات پوسیده و بدون دلیل شما قدیمیترها بشیم ، وقتی به دور ورم نگاه می کنم می بینم آدمهای زیادی هستند که بدون اینکه خودشون بخوان بدبختن و توی این بدبختی هم اصلا مقصر نیستند فقط قربانی تصمیم های اشتباه دیگران شدند.
من بیشتر از 20 تا خانواده رو می شناسم که پدر مادرشون همدیگررو دوست ندارن ولی فکر می کنن دارن بخاطر بچه ها از خودگذشتگی می کنن اما باید دید این بچه ها که دایم شاهد نق زدنهای بی امان اونا هستندم همین فکرو می کنن .
آیا براستی این بچه ها می خوان در این جو زندگی کنن؟
چرا کسی از خود اونا نمیپرسه چی می خوان؟
دیگه کم کم داره صبح می رسه و خورشید خانوم یه باردیگه توی بازی از مرد شب برد و با شیطنت و خندان از زیر چادر شب بیرون اومد .
اما من هنوز بیدارم
وبه خودم میگم کاش می شد راهی پیدا کرد تا کمی حداقل کمی از این همه آت و آشغالهایی رو که اسمشو فرهنگ گذاشتیم بدور بریزیم و سبک و راحت بشینیم فکر کنیم که چطور کنار هم میشه ارام و بی دغدغه زندگی کرد و عاشق هم بود ،
زیرا که خدا عاشق ماست مگر نه ؟
چشمانم را که از خواب باز کردم نگاهم به پنجره خیره ماند ، قاصدکی خودش را پنجره
می کوبید با عجله بطرف پنجره رفتم و بازش کردم .
قاصدک آرام و رقص کنان به دورن اتاقم پا گذاشت ، با تعجب به بیرون نگاه کردم تمام شب باران شدیدی باریده بود ، پس این کوچولو رقص کنان از کجا آمده بود .
چگونه زیر بارش شدید باران تارهای ظرفیش خیس نشده بود ، بیرون از اتاق روز زیبایی خودنمایی می کرد توگویی دختر آذر قبل از اینکه پسر دی زمین را زیر ابرهای خاکستری رنگ بگیرد و بغض فرو خورده از کینه بهار را بر آن چون گرد و غباری از برف ببارد.
می خواست همه جا را خوب بشوید و برق بیاندازد و چه ماهرانه اینکار را کرده بود .
همه جا برق میزد از پاکی و تمیزی ، سوز سردی وزید ، لرزیدم
و پنجره را برویش بستم که تنم را از سرمای بی امانش مصون نگاه دارم ،
بگذار بوزد بیداد کند ، مرا چه باک از این همه زوزه ، من پشت این پنجره از خشمش در امانم اما این مهمان کوچک من چه شادی و سروری را با خود آورده .
پشت به پنجره رو بروی قاصدک ایستادم آرام روی میز تحریر نشسته بود تو گویی از ترس و وحشتش کمی کاسته شده بود.
دستم را بسویش دراز کردم و آرام و طناز خودش را روی دستم کشید و با خجالت و شرمگین به چشمانم خیره شد ، در نگاهش خواهش موج می زد و تمنا بی داد می کرد ، ترس از له شدن در مشت من واندوه پرپر شدن از خودخواهی من زجرش می داد ، اما با شجاعت به چشمانم خیره شده بود و در موج نگاهش حرفهایش را صادقانه به امواج نگاهم می فرستاد.
آرام از زمین بلندش کردم و به دهانم نزدیکش کردم و در گوشش نجوا کردم ، قاصدک کوچولو من هرگز تو رو آزار نمی دم تو پیک شادی و خوشحالی هستی من تو رو آزاد میذارم که اگه خواستی و دوست داشتی پیش من بمونی و اگه نه پنجره رو باز می کنم که هر جا دوست داری بری قاصدک خندید و رقصدید شادی کرد و گفت نه کجا برم ، من اومد تا بمونم .
هدیه به تمام پسرها و دخترهایی که قاصدک عشق شون از راه می رسه و در می زنه و اونا با چشم باز
می بینشش و زود می شناسنش و به اون احترام میذارن و پرپرش
نمی کنن چون دوست دارن تمام عمر کنارشون بمونه
![]()
![]()

به چشمانت بياموز: كه اشكش را به چشمانم بياموزد
به مژگانت بياموز: كه تابش را به مژگانم بياموزد
به ابرويت بياموز: كه قوصش را به ابرويم بياموزد
به پلكانت بياموز: كه وزنش را به پلكانم بياموزد
به دستانت بياموز: كه مهرش را به دستانم بياموزد
به زلفانت بياموز: كه موجش را به زلفانم بياموزد
در عوض من هم
به چشمانو به مژگانو به زلفانو به پلكانو به دستانو به ابرويم
مي اموزم : كه درس رنج سنگينش غم هجرعزيزشرا بهرايمانت بياموزد![]()
![]()
![]()