تبليغاتX
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
> هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد

  سلام به خدای خوبم

  وسلام به اولین روز 20 سالگی

  امسال بیشتر از هر سال لوسم کردند .

  مامان بابا آرش

  فامیل

  دوستان حقیقی

  واز همه بیشتر دوستان دنیای مجازی اینترنت

  حقیقتش امسال من اصلا دوست نداشتم که روز تولدم برسه و دوباره بدنیا بیام

  اما چنان استقبالی ازم شد که خجالت کشیدم

  دوستان دنیای مجازی من از دو روز پیش  گروه گروه جمع می شدن و در یک کنفرانس گروهی شادی

  می کردند و منو حسابی شرمنده کردند

  مهم تر از همه اینکه کسانی که فکر می کردم اصلا یادشون نیست . خودشونو برای یه لحظه به آیدی من          رسوندن و تبریک گفتن دیشب من نمی دونستم به اون همه پی ام چه جوری جواب بدم .

   خب خیلی خوشحال شدم اما هنوز یه غم کوچولو اون گوشه دلم سنگینی می کرد . که دوسش نداشتم ولی  نمی خواست بره

  امروز صبح وقتی بیدار شدم باخودم فکر کردم 20 سال پیش در اون لحظه و اون روز که من بدنیا اومدم چند تا بچه دیگه توی سراسر دنیا بدنیا اومدن و سرنوشت هر کدومشون چی شده ؟ چند تا شون زنده هستن؟

  چند تاشون جای گرمی دارن و خانواده و دوستان و فامیل مهربان؟

  چند تا شون امکاناتی که من داشتم داشتن؟

  مهم تر از همه چند تا شون احساس خوشبختی می کنن ؟

  با این فکر بود که سعی کردم اون غم کوچولو رو از قلبم بیرون کنم ، و به انسانهایی فکر کنم که به   خوشبختی و دوستان خوب نیاز دارن ولی از اون محرومند ، من اگه تو سال گذشته یه دوست نامهربان را از دست دادم امروز 100 ها دوست مهربان و باوفا در سراسر دنیا دارم ، این به اون در

پس  می گم خدای من خدای خوب من 20 سالگی رو با امید عشق بیواسطه من به خودت شروع می کنم و دستانم رو در دستان مهربان تو می زارم تا راه رو از چاه به من نشون  بدی ، که از راه راست  منحرف نشم و حتی برای یه لحظه در عمرم پیش نیاد که غافل از خواسته های توباشم.

دست منو ول نکن و منو تنها نزار           

                                                         آمین

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 15:39  توسط ترانه  | 

                  

امروز  بعد از ۱۹ سال به اون روز قشنگ بر می گردم که خدا تو کوچولوی شیرین رو به ما هدیه کرد و خاطره اولین باری که در آغوشت گرفتم اولین نگاه و اولین لمس و اون احساس عجیب و دوست داشتنی مادر شدن و لذت شیرینی که از داشتنت همه وجودمو چنگ می زد . می بینم که باید خدای بزرگ رو به خاطر تک تک دقایق گذشته این ۱۹ سال شکر کنم . زیرا در هر دقیقه اون من با تو زندگی کردم و از داشتنت لذت بردم . امروز که وارد ۲۰ سالگی میشی برات آرزو می کنم بهترین چیزهای این دنیا از آن تو باشه. که همان شرافت و آزاده گی و نیک سیرتیه

  

                  

    

                   

تولدت مبارک شیرینکم

 

                        

ترانه گلم منو بابا و آرش از اینکه تو رو داریم خدارو هزاران بار شکر می کنیم

 

                      

در آستانه ۲۰ سالگی از خدا می خوام که از همه نعمتهای جاری در دنیا بقدر کفایت به تو عنایت کنه                                               آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:2  توسط یک مادر  | 

روياهام هميشه منو به جاهاي غريبي مي‌بره. باعث ميشه به بعضي از نيازهاي دروني‌ام جوابهايي داده بشه، كه تو عالم واقعيت، پاسخ دادنه به اون امكان پذير نيست.


دقيقا نمی دونم چند وقت قبل بود که اين اتفاق افتاد. داشتم درباره غريزه آدمی فکر می کردم، که پلکهايم سنگين شد. نمی دونم بعد از چه مدت؟ چشمهايم رو، دوباره باز کردم! انگار نور زيادي به چشمام مي‌تابيد.از لاي پلكهام، به زحمت به اطراف نگاه مي‌كردم. صداي كسي رو مي‌شنيدم كه منو به انجام كاري تشويق مي‌كرد.
گفت: ديگه چيزي نمونده…، زود باشين، اگه تو گذاشتن غريزه عجله نكنيم، به خاطر تغيير احتمالي دما نميشه با بقيه اجزاء، ارتباط صحيح اونو برقرار كرد.
واقعا برام عجيب بود، آدمايي رو اطرافم مي‌ديدم كه انگار اونارو مي‌شناسم. يه دستگاه عجيب هم زير دستم بود كه با كمك اون مي‌خواستم چيزي رو درون يه موجود بذارم.گويا به موضوع اشراف كامل داشتم، چون اين كارو به خوبي انجام می دادم.
بعد از مدتی خودم رو توی يه جلسه مي‌بينم كه هر كي نظرشو درباره غريزه مي‌گه.نوبته نظر دادنه من شد، راستش يه كم هيجانزده شدم. يهو فكرهاي دوران دبيرستان به يادم آمد،اونها رو تو ذهنم مرتب كردم ، يه كم بهشون شاخ و برگ دادم و گفتم:
  ما براي ايجاد احساس انساني در اين موجودات نياز به ايجاد محبت در درون سيستم فكري آنها داشتيم. دنباله چيزي مي‌گشتيم كه بتونه مستقل از اين سيستم كار كنه، چون فكر مي‌كرديم چيزي بايد اين موجود رو به دانستن درمورد خصوصيات موجود ديگه تشويق كنه.
خوب مي‌دونيم، چيزي كه باعث بوجود آمدن آنها توسط ما شده، چيزي نيست جز نياز به دانستن و كامل شدن . كه واقفيم اين كار احتياج به زمان طولاني ايي داره. و چون محيط رو براي اونها كاملا تصادفي و در جزيره اي بدونه سكنه، ميان اقيانوس در نظر گرفتيم، پيش خود گفتيم ، شايد بين مواردي رو كه اون از بدو به وجود اومدنش، بصورت تصادفي يا تعمدي كسب نموده و در مغزش بايگاني كرده چيزهايي وجود نداشته باشه، كه منجر به هر چه بيشتر دانستن در مورد موجودي مثله خودش باشه.
 چون چيزي كه بايد اون بفهمه بزرگترين اختراع ماست، يعني بايد درك كنه موجودي مثل خودش براي چی بوجود آمده. اگه به اين مرحله برسه، بدين معنيست كه با ما در خصوصيات انساني شريك شده است.
چون، تمام فاكتورهاي اين پروسه مشكل، ممكن است در فكر اين موجودات قرار نگيرد. نياز به موجود جديدي با فكر بكر و دست نخورده ديگری احساس ميشه واينكه موجوده قبلي بعد از انتقال معلومات احتمالا خوبش به موجوده جديد، بايد از بين بره تا نتونه فكر خودشو كاملا به موجود جديد تحميل كنه. اينجا بود كه ما فهميديم نياز به مكانيسم مرگ براي موجود قديمي داريم. تا موجود جديد، در حالي كه معلومات مفيد نسل قبل رو هم بدنبال داره، در برابر عوامل تصادفيه بيشتري قرار بگيره.
پس به دو مسئله مهم ديگر مي‌رسيم، يكي ادامه نسل دوم مرگ.
كه ما هردوي اين مكانيسمها رو درون اونها قرار داديم. مكانيسم غريزه جنسي رو مي‌بايست در دمايي بايين و مشخص در مغز اين موجود مي‌گذاشتيم. كه پس از بارها شكست سرانجام امروز موفق شديم.

مكانيسم توليد مثل رو هم كه توسط ريز موجودات الكترونيكي، تحت كنترل دستگاه غريزه جنسي است، قبلا جايگذاري كرده‌ايم. اميدوارم مكانيسم غريزه جنسي كه سواي مكانيسم تفكر است، اونها رو براي شناختن ديگري، جهت پيدا كردن موجودي كه داراي خصوصيت باروريست تشويق كند.بديهي است كه در اين ميان خصوصيات افرادي با جنس موافق و همچنين انواع موجودات طبيعي نيز به عنوان معلومات در مغز آنها ذخيره مي‌شود. كه اين خود منظور مارا برآورده مي‌سازد. در اين بين هم عمل توليد مثل صورت مي‌گيرد و هم به بهانه آن منظور اصلي ما، كه شناختن افراد مي‌باشد. كه اين خود قدمي است براي برقراي ارتباط.
 مابقي ماجرا كه همان به كار گيري معلومات حاصله از شناختن افراد در مغز آنها مي‌باشد را به عهده الگوريتمهايي كه در هوش مصنوعي اين موجودات قرار دارد، وا مي‌گذاريم. كه اميدواريم موجب ايجاد احساس محبت به اطراف شود.از آنجايي كه پيشرفت آنها تنها با -وجود داشتنشان- در طي زمان ميسر است، مجبور شديم اين دستگاه غريزه را بسيار قوي و مهار نشدني بسازيم تا بقاي آنها تضمين شود، كه پيشرفت آنها در بايگاني عوامل شناختي و پردازش آن عوامل طي نسلها شايد باعث بشود كه خودشان راههايي براي درست عمل كردن اين دستگاه غريزه ويا دستگاههاي ديگر پيدا كنند.

در اينجا صحبتم رو تموم كردم و نشستم.ديگر چيزي رو نفهميدم تا اينكه ديدم توي خونه‌ام رو بروي تلويزيون نشسته‌ام. انگار سالها از اون موضوع گذشته بود. تلويزيون داشت در مورد وخامت جنگ جهاني صحبت مي‌كرد، كه ناگهان انفجار نوراني ايي رو از چنجره اتاقم ديدم، به گمانم تا مدتي گيج بودم.
سعي كردم چشمامو باز كنم انگار نور زيادي به چشمام هجوم آورده بودند،از لاي پلكهام، به زحمت به اطراف نگاه مي‌كردم. احساس كردم كه محكم به تخت بسته شدم و كله هايي مانند انسان بالاي سرم حلقه زده‌اند. داشتند در مورد من صحبت مي‌كردند كه يكيشون دولا شد، سرشو نزديكه من آورد وگفت:
- نگران نباش مي‌خواهيم مكانيسم غريزه رو تو مغزت جايگذاري كنيم. چون فكر مي‌كنيم قسمت محبت و غريزه شما معدود انسانهايي كه بعد از جنگ باقي موندين بايد دچار اشكال باشه كه همچين افتضاهي رو به بار آوردين. اميدوارم بعد از اين عمل جراحي بهتر كار كنيد.
داشتم از وحشت سكته مي‌كردم، چون صورتي رو كه ديدم متعلق به آدم ماشيني‌هاي ساخت دست خودمان بود، با تمام قدرتم فرياد زدم گفتم : من انسانم احمقها. شما نمي‌دونيد داريد چی كار مي‌كنيد.اي آدمها به دادم برسيد....

در حالي كه فرياد ميزدم چشمامو باز كردم، ديدم تو اتاقم هستم ساعت هم 6 صبحه. از اينكه همش روياء بود خيلي خوشحال شدم.
بعد از اينكه يه ليوان آب خنك خوردم، تا مدتي روي تختم نشستم و به اين موضوع فكر مي‌كردم. كه اگه ما آدمها غريزه جنسي نداشتيم، باز هم به همديگر فكر ويا محبت مي‌كرديم. يا اينكه اصلا محبت، يه غريزه جداگانه است؟!

نظر شما در موردش چيه؟ مايلم اونو بدونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 6:15  توسط   | 

  این منم انسانی به نام زن

  که اینک بر زیر نقطه پرگار کاینات ایستاده ام

  در آستانه تغییری شگرف

  نا آشنا با تقدیر

  با گامهایی استوار

  وعزمی راسخ

  قلبم میلرزد

                   گرم و داغ وپر احساس

  دستانم را از هم می گشایم

  و سر به آسمان بلند می کنم

  من اینک می توانم

  همه جهان را در خود ببینم

                             زیرا هستم ،میلرزم ودرک می کنم

  آری راز هستی را درک می کنم

  می ترسم،اما ایستاده ام

راسخ و سر بلند و آزاده

                                                                           

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 20:2  توسط ترانه  | 

- وقتي به دنيا نگاه مي‌كنم، آدمها را در كنارم مي‌بينم، كه آرامند و مهربان. هر كدام چون گلي، زيبايي خاص خودشان را دارند. نمي‌دانم چرا افكار خاصي، برخي از آنها را آزاد نمي‌گذارد تا همچنان آرام و مهربان باشند.
    - اقوام خوبي دارم، هنگامي كه آنها را مي‌بينم و يا در كنارشان زماني كوتاه را مي‌گذرانم لذت مي‌برم. داراي دوستاني هستم كه هميشه از همنشيني با آنها لذت ‌برده‌ام.
    - بعضي شبها كه خيلي خوشحالم، خوابهاي بسيار قشنگي مي‌بينم.
روياي دشتي پر از گلهاي زرد خوش رنگي كه تا زير چانه‌ام مي‌رسند و بين آن گلها همراه با دوستانم با شادي در حال دويدنم.
وقتي دشت گلها تمام مي‌شود به رودخانه‌اي مي‌رسيم كه درختهايي بر روي آن خم شده‌اند و سايه دلچسبشان را آنجا پهن كرده‌اند، انگار تشنه‌اند و مي‌خواهند آب بنوشند.
وقتي به همديگر نگاه مي‌كنيم، دست و صورتهايمان را از گرده گلها، طلايي رنگ مي‌بينيم، و از ته دل مي‌خنديم. شلوارها را بالا مي‌زنيم و پاهايمان را داخل آب خنك مي‌گذاريم. سردي آب شادي مان را دو چندان مي‌كند و موجب مي‌شود كه بخنديم و به همديگر آب بپاشيم.
گاهي اوقات صداي خنده‌ام آنچنان بلند مي‌شود كه از خواب بر مي‌خيزم.
بعد از ديدن اين جور روياها، روزم را قشنگتر سپري مي‌كنم و مردم را بيشتر دوست دارم. وقتي فكر مي‌كنم مي‌بينم كه اگر آدمها نبودند چقدر اندوهگين مي‌شدم.
   - هنگامي كه با بچه‌ها لحظاتي از زندگي را مي‌گذرانم. همچو مداد سفيدي، غمهاي مشكي دلم را رنگ مي‌كنند.
   - از اينكه به من اجازه داده شده در كالبدي انساني جاي بگيرم و چيزهايي را احساس كنم كه موجودات ديگر قادر به درك آن نيستند، علاقه‌ام به نيرويي كه از آن شروع شده‌ايم دو چندان مي‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:20  توسط   | 

 خدای خوبم سلام

امروز دلم خیلی هواتو کرده بود

دوست داشتم به محراب دفترم بیام و بر سجاده خطوطش تو را بپرستم

مثل عاشقی که تنها دلخوشی اش

نامه های گاه و بیگاهی است که به معشوقش می نویسه

و انتظار داره جواب دردو دلش رو توی نگاه اون ببینه

می دونم که کلمه به کلمه اش و می خونی و براش ارزش قایلی

می دونم که هر لحظه بامنی و منو حمایت می کنی

می دونم و باتمام وجودم حس می کنم که در تمام دقایقم حاضری

خب نبایدم جز این باشه

خودت وقتی منو آفریدی به خودت تبریک گفتی

و به خدایی خودت قسم خوردی که دوستم داری

و از من خواستی که همیشه با تو باشم

و من دوست دارم که با تو باشم

در هر لحظه از زندگیم،در هر نفس،و هر نگاه

امروز ازت نه برای خودم و نه برای کسی چیزی نمی خوام

چون مطمنم که خودت همه چیز رو می دونی

و در فکر تک تک مخلوقاتت هستی

امروز فقط می خواستم بهت بگم:

 خیلی دوستت دارم

و لذت ببرم از اینکه می خونی

دوستت دارم و به خودم افتخار می کنم که تصمیم گرفتی منو بیافرینی

و برای امتحان روی زمین بفرستی

خدایا دلم گرفته

من نمی خوام هیچوقت موجود دیگری رو برات قربانی کنم

منو یاری کن که نفسم رو برات قربان کنم

خدایا دستمو ول نکن ،و تو دستات بگیر

که انسانم و می گن جایز الخطا

اما من نمی خوام حتی خطا کنم

پس روحم ، جسمم مال تو و برای تو

قربانی منو بپذیر                                    آمین

           

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:59  توسط ترانه  | 

همه می گن حرفهایی که می زنم و چیزهایی که می نویسم برای سنم زیاده ولی من میگم برای اینکه آدم خودشو بشناسه نیازی به سن و سال  نیست

مهم  اینه که با دقت به همه اطرافت نگاه کنی و دلیل هر چیزو پیدا کنی

مادرم میگه من از وقتی زبان باز کردم اونو با سوالاتم دیوونه می کردم

و اون مجبور می شده گاهی برای جواب دادن به من همش مطالعه کنه ، خب اگه من اینطوریم

بخاطر صبر و دانایی مادرم بوده

ولی باید بگم من توی همین سوالات بود که خودمو با هارمونی جاری اطرافم هماهنگ کردم

و فهمیدم که در جهانی زندگی می کنم که از عشق مطلق بوجود اومده

و هدفش رسیدن من و همراهانم در روی زمین به عشق مطلقه

به هر چیز که نگاه می کنم لذت می برم و فوری از خودم سوال می کنم خدا چرا اونو آفریده

و در موقع آفریدنش به چی فکر می کرده و مهمتر اینکه چه احساسی از آفرینشش داشته

و از فکر عشقی که خدا در آفریدن اون بکار برده لذت می برم و عاشقش می شم

فرق نمی کنه یه تکه سنگ باشه یا اولین گلسنگهای بهاری ریز توی صحرا

سنجاقکی زیبا باشه یا حشره ای موذی

گربه دزد همسایه باشه

یا قناری خوش صدای توی قفس

مهم اینه که همه اینا در نوع خودشون بی نظیرند

و با کمال زیبایی و ظرافت ساخته شدن

اینا رو گفتم که بگم دوست خوبی به جمع ما پیوسته

دوستی که خوب می نویسه و مهم تر از اون می دونه که چی می نویسه

و برای چی می نویسهآخه اون عاشق خدا و مخلوقات خداست

من بهشون خوش آمد میگم و امیدوارم که من و تمام دوستانم که به این وبلاگ  سر  میزنن بتونیم تاوقتی که این وبلاگ هست قلم تواناشونو و افکار بی نظیر شونو داشته باشیم

آقا سیاوش بهتون خیر مقدم می گم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 11:13  توسط ترانه  | 

سلام

نسبت به آدما حس عجيبی دارم.خيلی دلم می‌خواهد يه جوری اينو بگم. راستش وقتی به خودم فکر می‌کنم، اين حالت بهم دست ميده که انگار به چشمهام نگاه می‌کنم، آروم آروم بدرون اون ميرم و دنيايی از رگ و پی اطرافمو می‌گيره.
باز هم بيشتر به داخل می‌رم، انگار به مجموعه‌ای از کلافهای بهم بافته شده عصبی می‌رسم. جوبهای قرمز رنگی رو می‌بينم، که تو مغزم به هر طرف کشيده شدن. ولی هر چی داخلتر می‌رم چيزی مثل حروف يا کلمات نمی‌بينم. بسته‌ای مانند احساس، شادی و علاقه و حتی خشم هم به چشم نميخوره. به خودم می‌گم پس اينا کجان؟ چرا نمی‌بينمشون؟ پس چطوری حروف کنار هم چيده ميشن و کلمات رو می‌سازن؟ يا چه جوری  دست يا دهان  اين فرمانها رو ، با روی کاغذ آوردن يا تلفظ کلمات منعکس ميکنه؟واقعا که خيلی پيچيده هست!

به اينجای فکرم که می‌رسم، انگار تو همون موقعيتی قرار می‌گيرم که وقتی کوچيک بودم داخل راديو جيبيمو نگاه می‌کردم. اون رو خاله ام بهم داده بود. يک هفته بعد از گرفتن اين هديه به سرم زد به داخلش يه نگاهی بندازم، بهمين خاطر پيچهای پشتشو باز کردم،می‌دونيد واقعا که اون همه راههای براق و مسی رو کيت راديو خيلی جالب و پيچيده بود.

حيف،حيف که اين راديو بيشتر از يک سال دوام نياورد. آخه عموم اونو بخاطر گوش دادن به گزارش مسابقه فوتبال، از من قرض گرفته بود. وقتی عموم اونو بهم پس داد درب و داغون شده بود. جوری هم از اين مسئله گذشته بود که انگار اتفاق زياد مهمی نيفتاده. يادم مياد که به من گفته بود -يکی ديگه برات می‌خرم.. که البته اين حرفشم يادش رفت. حقيقتش اون موقع به قيمت راديو فکر نمی‌کردم. پيش خودم می‌گفتم، اون همه راهای مسی براق و کوچولو، و اون همه چيزای ريزو کوچيک که با کمک هم اينقدر قشنگ کار می‌کردند، حالا ديگه کار نمی‌کنه. دلم می‌سوخت. آخه عموم چطور دلش اومد اون همه چيزای با ارزشی که داخل راديو بود رو داغون کنه.

 حالا که بزرگ شدم اون مسئله هم رنگ ديگه‌ای به خودش گرفته چرا که ايندفعه هوس کردم پيچهای پشت وجود خودمو باز کنم. و باز هم همون حس ولی يه جور ديگه بهم دست ميده و اين همه پيچيدگی و معنا منو شيفته خودش ميکنه. با خودم می‌گم چطور ميشه اين موجود رو دوست نداشت؟ و چگونه ميشه براش ارزش قائل نبود؟ چطور ميشه بهش فکر نکرد و خرابش کرد؟هر چی باشه از يه راديو جيبی که با ارزش تره؟!

آره.. خلاصه بگم که خيلی دلم می خواهد مواظبتون باشم و با هر کدومتون يه جور انس و الفتی برقرار کنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 12:15  توسط   | 

برف می بارد

برف می بارد

 به روی خارو خاراسنگ

کوهها خاموش

دره ها دل تنگ

راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد

 

 

  بیرون از پنچره اتاقم برفی ریز و تند مداوم در حال بارشه

  تا چشمم از خواب خسته شد و به روز نگاه کرد برف خودشو نشون داد

  آهسته ولغزان و رقصان تن خیسش را به تن خشک زمین هدیه می کرد

  اولین کلامم شعر آرش بود

  که بی اختیار زمزمه کردم

  این اولین برف زمستانی امساله

  که داره می باره

  یاکریم کوچکی پشت پنچره سر در لاک پرهایش فروبرده و چشم از پنچره بر نمی داره

  می دونم منتظر خورده های نونه که هر روز براش می ریزم

  حتما امروز گرسنه تر و نگران تره

  از جا برخواستم

  تا تکه نانی را برایش هدیه ببرم

   بی اختیار چشمم به پسرک ژنده پوش توی کوچه  افتاد که گاری نان خشکش را می کشید و داد می زد

  برف پارو می کنیم

  نون خشک می خریم

  صدای مادر منو به خودم آورد

  بیا تو عزیزم

  سرما می خوری

  چه مامان خوبی دارم!!!

                                        اما این فکر آزارم میده که

                                        راستی چه کسی امروز به فکر اونه

                                        دستای یخ زده از سرماشو  کی توی دست گرمش می گیره

          کدوم سقف بالاسرش اونو از بارش بی امان برف در امان نگه می د اره

          این گاری رو توی سرما تاکجا باید به دنبالش بکشه

         حتما مادر اونم نگرانشه

       مگه نه؟!

                                                              ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

                                      

                                             
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:7  توسط ترانه  | 

                                                                 

                                                                  

                                                                                  

  شب در چشمان من است

  به سیاهی چشمان من نگاه کن                                 

  روز در چشمان من است

  به سفیدی چشمان من نگاه کن

  شب و روز در چشمان من است

  به چشمان من نگاه کن

  پلک اگرفروبندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

                                                                          

                                                                            (حسین پناهی)  بهترین انسانی که شناختم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 21:8  توسط ترانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:17  توسط ترانه  | 

 

  

   من نمی دانم

                 و همین درد مرا سخت می آزارد

   که چرا انسان،این دانا

                              این پیغمبر

   در تکاپوهایش:

                    -چیزی از معجزه آن سو تر-

   ره نبردست به اعجاز محبت،

                                    چه دلیلی دارد؟

 

   چه دلیلی دارد

   که هنوز

   مهربانی را نشناخته است؟

   و نمی داند در یک لبخند،

   چه شگفتی هایی  پنهان است!

 

   من بر آنم که درین دنیا

   خوب بودن- به خدا-سهل ترین کارست

   و نمی دانم

                 که چرا انسان،

                                   تا این حد،

                                                با خوبی

                                                           بیگانه است.

   و همین درد مرا سخت می آزارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 21:19  توسط ترانه  | 

  اندوهی کشنده  می آزاردم

  خودم را تنهاترین می بینم

  دستانم تهی از توشه محبت

  و چشمانم در چشم خانه کورسویی از وفا را جستجو می کند

  زندگی چیست

  درک نکردن هستی

  ومن چیستم

  باری بر دوش کاینات

  چه کردم من

  هیچ

  دلم مانند دستانم تهی است

  می خواستم

  اما نتوانستم

  همواره زنجیرهای نامری سرنوشت دست وپایم را درقل و زنجیر خود داشت

  و من زندانی محبت

  یارای گسیختم نبود

  من ماندم

  سوختم

  ساختم

  اما هیچکس یادش نماند

  که من هستم

  من قلبی در سینه دارم

  و متاسفانه می تپد این دل

  و درآن خون سرخ و گرم جریان دارد

  من چه کردم

  جز نشستن

  جز سکوت

  و امروز

  حرفم را هیچ نخواهند فهمید

  هیچ

  های سوختم سوختم

         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 17:1  توسط ترانه  |