با همه بی سر و سامانی ام
باز ،به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه توفانی ام
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنو شانی ام
ماهی بر گشته زه دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ،ابر مرا باز کن
دیر زما نی است که با رانی ام
حرف بزن،حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10:37  توسط ترانه
|
دستهای پر توان او مرا سرشت
و از روح شریف خود در من دمید
مرا فرمان ایستادن داد
از آفریدن من بر خود بالید
کاینات را در برابرم به سجده واداشت
سرکشان را از خود راند
و مرا اشرف مخلوقات نامید
در بهشت جایم داد
اما من خاکی کجا و آنجای افلاکی کجا
من نادان خطا کار حریم را شکستم
اما مرا بخشید وزمین را آزمایشگاه من قرار داد
به وسیله پیامبرانش مرا دانایی آموخت
از خطرات آگاهم کرد در کتاب هایش مرا از بدی بر حذر داشت
اما من خاکی قرنهاست که در این زمین خونها ریختم و فساد ها کردم
از موهبت ها ی آن استفاده کردم
خوبی چه عیب داشت که من یدی را برگزیدم
جنگ ، برادر کشی، نسل کشی ، فساد اعتیاد و هزار و یک جور کار بد دیگر
گروهی از نسل من بدنبال علم رفتند ولی هر چه بیشتر آموختند خود خواه تر شدند و خود را با آن مهربان ترین مقایسه کردند.
پس من خود را اینگونه معرفی می کنم
من انسانم زاده آدم
می خواهم انسان باشم
بدور از هر بدی و ناپاکی
برای امتحانی بس بزرگ به زمین آمده ام
می خواهم دوران امتحانم را روی زمین با نمره کامل قبول شوم
می خواهم دوست داشتن را تجربه کنم
تاشاید شایسته این باشم که روح کوچکم با آن روح بزرگ پیوند بخورد

+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط ترانه
|
نمی دونم کسی از شما توی این فصل دل به کوه می زنه یانه
ولی اگه رفته باشید حتما چیزی رو که من دیروز دیدم شما هم دیدید
دیروز طبق معمول هر جمعه باز دوستان خانوادگی جمع شدند و زدیم بیرون بارون آهسته می بارید ولی هیچکس اعتراضی به بارش آن نداشت حتی کسی از سرمای گزنده بهمن گله نمی کرد آخه می خواستیم دور هم باشیم اونقدر جمع های ما شاد و گرم و دلنشینه که حد نداره 


بزرگترها تصمیم گرفتند که مسیر دورتری رو انتخاب کنند که ما بتونیم حسابی برف بازی کنیم و لذت ببریم ما هم همه جور وسایل شیطنت رو مهیا کرده بودیم .

خلاصه روز قشنگی رو آفریدیم زیر بارون نم نم، چادر زدیم
و از ته مونده برفها آدم برفی ساختیم 
برف بارون خورده خیس و به سرو صورت هم حواله کردیم
آواز خوندیم گرد آتش نشستیم لطیفه گفتیم ، حافظ خوندیم، خاطره تعریف کردیم
بعد هم به سرمون زد که از اون دامنه جلوی چشم بریم بالا راه افتادیم و در حالی که کل انداخته بودیم و به هر قیمتی از هم جلو می زدیم از دامنه بالا رفتیم اون بالا بود که من منظره زیبایی رو دیدم که تاحالا ندیده بودم و به همه نشونش دادم همه مبهوت از شگفتی خلقت شدیم
می دونید چی دیدیم 
روی اون تپه کنار یه تخته سنگ توی برفها بوته کوچکی بشکل سمبل سر از خاک در آورده بود و چند گل زیبای سفید مایل به صورتی روی اون خود نمایی می کرد هر کدوم از گلها یه خال بنفش توی دلشون داشتند و پرچمهای زردشون زیبایی شونو دو چندان می کرد.
همه روی برفها نشسته بودیم و بشکل یه دایره گلها رو در میان مون گرفته بودیم .
کی می تونه تصور کنه که این موجود ظریف اینقدر پر طاقت باشه می دونید اون گل یخ بود اومده بود که به زمستان بگه من هستم تو نمی تونی با سرمات امید رسیدن بهار رو از دل دشت بگیری من هستم تا دشت از دیدنم لذت ببره و سعی کنه زنده بمونه تا بهار بیاد




+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:30  توسط ترانه
|
من و تو یکی دهانیم
که با همه صدایش
به زیباتر سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تا زه تر می سازد.
نفرتی
از هر آنچه با زمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگریم،
دستی
که خطی گستاخ به با طل می گشد.
من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای بر تر،
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه تنیم.
و پرستویی که در پناه بام،آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گم شده
لبریز می کند
احمد شاملو
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:40  توسط ترانه
|
|
. . . قنداق تفنگ محكم به پهلوي پسر خورد. او از شدت درد بيدار شد و پتو را از روي سرش برداشت، و گفت: ـ چه خبرته بابا. چرا ميزني؟ پاس بخش هم با لهجه ترکی غليظي گفت: خسته شوودم اس بس صيدات چردم، بيدار نميشي كی کپی اقلی. نجهباني توست بايد بري، ...تــزو. حالی ميشی يا باز گونداگ می خوای؟...
پسر همانطور كه تفنگ بر دوش، در سرما نگهباني ميداد، به زوزه باد زمستان ِ سخت ِ كردستان، گوش ميداد. گويي خبرهايي از دختر در گوشش زمزمه ميكرد. هر چه كرد نتوانست از آن، چيزي جز سرمايي كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد را بفهمد. از آنجايي كه اوضاع منطقه خدمت او بسيار وخيم بود و تعداد سربازها كم. 4 ماهي ميشد كه به او مرخصي نداده بودند. تازه شايد هم تا 2 ماه ديگر طول ميكشيد. در عوض به او قول 45 روز مرخصي دادند. او پيش خود فكر ميكرد، در اين مرخصي ميبايست مادرش را به خواستگاري دختر بفرستد. چون دلش براي او بسبار تنگ شده بود وطاقت بلاتكليفي را نداشت. همچنين ديگر جواب نامههايش نيز دير به دير به دستش ميرسيد. از آخرين نامهاي كه فرستاده بود 2 ماه گذشته بود و هنوز جوابي به دستش نرسيده بود. ساعت 3 صبح بود. دقيقا 20 ساعت از گرفتن برگه مرخصياش گذشته بود. او اكنون جلوي در خانه ايستاده بود.و با كليدی در خانهاش را باز كرد و داخل شد. پس از حمام كردن به پشت بام رفت. نردبان را روي لبه بام همسر آينده خود تكيه داد و بالا رفت. از آنجايي كه تاريخ آمدنش را در آخرين نامه نوشته بود انتظار داشت دختر را طبق معمول بيدار ببيند .از پنجره به داخل اتاق تاريك نگاه كرد. نتوانست چيزي را ببيند،مجبور شد براي آوردن چراغ قوه به خانهاش برود و دوباره برگردد. اينبار با هيجاني مملو از خواستن نور چراغ قوه را به داخل اتاق انداخت، از صحنهاي كه ديد ناگهان نفسش بند آمد... زانوهايش سست شد...، گويي دنيا دور سرش ميچرخيد... چون ..... تمام عكسهاي روي در و ديوار كنده شده بود، از قالي و تخت نيز خبری نبود و مخصوصا تمام كتابهاي روي طاقچه، چراكه او هنوز كنكور قبول نشده بود، و بسيار دوست داشت كه وارد دانشگاه بشود. در را كمي هل داد اما باز نشد. آن شب بسيار سعي كرد تا فكر بدي به دل راه ندهد. نگرانياش باعث شد به حياط برود و روبروي تخت مادرش به ديوار تكيه بدهد و بشيند، تا هنگامي كه بيدار شد در اين مورد از او سوال كند. در تاريكي سحر، چشم از چشمهاي بسته مادر بر نميداشت ...
مادر در حالي كه سماور را به حياط مي برد، تا كنار سفره صبحانهء پهن شده روي قاليه جلو پسرش که خوابيده بود، قرار دهد، نگاهي از سر مهر و توأم با نگراني به پسرش انداخت. آرام شانههايش را تكان داد و گفت: ـ بيدار شو سرباز چه قدر ميخوابي. پسر كمي چشمانش را باز كرد. سپس گويي چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان نشست و از مادر در مورد دلبرش پرسيد. مادر كمي دست پاچه شد و بعد از كمي تأمل گفت: ـ چند روزه پيش اسباب كشي كردن رفتن يه جايه ديگه. قراره آدرسشونو از همسايشون بگيرم. پسر به خاطر طرز صحبت مادرش با ترديد گفت: ـ پس واسه اينه كه اتاقش خاليه؟ مادر با تعجب گفت: ـ نفهميدم! تو از كجا فهميدي اتاقش خاليه؟ چشمم روشن. رو پشت بوم مردم هم كه ميري!. عينه بچه كوچولوها لخت رو قالي جلوي من كه ميخوابي!، ديگه چي؟ زود باش، زودباش پاشو دست و روتو بشور بيا صبحونتو بخور كه امروز فقط بخاطر تو سفره رو تو حياط انداختم. پسر كمي فكر كرد بعد بلند شد به سمت شير حوض رفت. بعد از صبحانه، پسر مادرش را از سوال بسيار به ستوه آورد. آنچنان كه مادر مجبور شد او را به بهانه شستن قالي به حياط بفرستد. پسر بعد ازظهر آنروز بمنظور سردرآوردن از وضعيت همسر آيندهاش قصد بيرون رفتن از منزل و سر زدن به خانه همسايه دختر را داشت كه مادرش گفت: ـ اين موقع روز مردم دارن استراحت ميكنن زشته مزاحمشون بشي. پسر با دلخوري به پشت بام ميرود. جايي كه براي او معنايي خاص داشت. با بيحوصلگي به سمت ديوارك نيم متريه مشرف به كوچه رفت. صداي ترمز ماشيني به گوش ميرسد... آرام دستانش را بر روي لبه ديوارك بام گذاشت و به كوچه خيره شد. صداي باز شدن درب ماشين و خنديدن ميآمد ... پسر آرام رويش را بسمت صدا برگرداند، دقيق شد، چشمانش چون آينهء دلهرهء درونش گشت...! ناخودآگاه نيم خيز شد و به سمت لبه بام، کمی جلوتر رفت... آري، خودش بود، دلبرش همراه با مردي غريبه، از ماشين گرانقيمت و زيبايي پياده شدند و به خانه همسايه شان رفتند. در طي دو سه روزي كه پسر ناخوش و گيج بود، مادر قضايا را برايش تعريف كرد. او گفت كه دختر 3 بار درخواست آن مرد را رد نمود، تا اينكه روزي مادر دختر به ديدن من آمد و گفت كه آن مرد از خانوادهاي بسيار پولدار ميباشد و دخترش را نيز در حد پرستش دوست دارد در ضمن دخترش نسبت به آن مرد نيز بيميل نيست و به مادرش گفته كه تنها به خاطر احساسي كه به پسر همسايه دارد، دو دل است و در صورت رضايت دادن به اين مرد احساس گناه مي كند. سپس مادر دختر خواست تا وي به ديدن دخترش برود و او را از ترديد بيرون بياورد.مادر پسر نيز نزد دختر مي رود و به او ميگويد به آنچه كه دلش ميخواهد پاسخ مثبت بدهد و بيهوده خودش را عذاب ندهد. چند هفته بعد از آن هم عروسي دختر سر گرفت و اكنون هم كه با شوهرش در خانه اي زيبا در نياوران زندگي ميكنند. خانواده دختر نيز مستأجر يكي از خانههاي خالي خانواده آن مرد، در بالا شهر ميشوند. .... از آن پس پسر، هر بار بعد از شنيدن يا بياد آوردن اين موضوع، غرورش چون سدي اشكش را در زير چشمانش جمع ميكرد. ... چند سال از اين موضوع گذشت. پسر بازارياب شركتي شده بود. با موتورش گاهي به نياوران ميرفت و منتظر فرصتي بود تا دختر را تنها ببيد و علت را رو در رو از زبانش بشنود تا دلش آرام گيرد. غروب جمعه بود، دختر كه عشقش چون توپي گرد و تو خالي براي پسر احساس ميشد، همراه شوهر و بچه 2 سالهاش با ماشين از خانه خارج شدند. و به پارك زيبايي در شمال شهر رفتند. پسردر حالي كه آنها را با موتورش تعقيب مي نمود، حس ميكرد توپ عشقش چه راحت پاي ديگري را براي بازي زندگي انتخاب كرده است. هنگاميكه آنها داخل پارك شدند، پسربه پشت بوته هاي شمشاد رفت و از ميانشان مخفيانه آنها را مينگريست. شوهرش عاشقانه با بچهاش در پارك بازي ميكرد. پسر در چشمان آن مرد، پدري عاشق خانواده را با تمام وجود حس ميكرد. نگاهش به روي دلبرش لغزيد، چشمان سياه او از شادي و رضايت برق ميزد و لبخندي زيبا بر لبانش نشسته بود. پسر با معني اين خنده و برق چشمان سياهش مدتها بود كه آشنا بود. او رضايت را در اعماق قلب او ميديد. ناگهان دل پسر از فشردگي، پس از مدتها خلاص شد، وجود او را نسبت به دختر، همان احساسي فرا گرفته بود كه پس از پيمان بالاي پشت بام، قبل از سربازي داشت. شادي و خوشبختي را در ميان آن سه نفر حس ميكرد، فهميد كه نميتواند نسبت به آن مرد كينهاي را در دل داشته باشد، پيش خود فكر كرد اينچنين زندگي را نميتوانست براي دختر فراهم كند، چه اشكالي دارد كه او طعم خوشبختي توأم با رفاه را در اين عمر كوتاه انساني و شرايطي كه معني زندگي را واژگونه كرده، بچشد. او در حالي كه لبخندي حاكي از رضايت به لب داشت و علاقه عميقتري را به زندگيه دختر در دل احساس ميكرد، آهسته به سمت موتور گام برداشت... سوار شد و آن را روشن كرد، در حالي كه به نقطهاي نامعلوم خيره شده بود. ميانديشيد كه آيا محبتش به دختر مانند توپ عشق است يا به قول بچه هاي محل، يك عشق تووپ(بي نظير) ... سپس چند بار گاز داد... موتور از جايش كنده شد... و رفت و در شلوغي خيابان زندگي گم شد... . * * * * اميدوارم از اين داستان خوشتان آمده باشد. نظر شما در مورد اين عشق چيه؟ توپه عشقه يا عشقه توپ(به قوله بچههاي محل) ؟ |
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:40  توسط
|
|
سلام به خوانندگان مهربانم. اين داستان را 6 سال پيش نوشته بودم كه خيلي طولاني بود. براي اينكه در حوصله خوانندگان خوب وبلاگ بگنجد، تا آنجايي كه امكان داشت، خلاصه اش كردم. و در "۲" قسمت برايتان پست می کنم. اميدوارم از اين داستان خوشتان بيايد. * * * * * - تابستان گرمی بود، پسر با اشتياق به حياط خانه شان رفت. باد گرمي صورتش را نوازش ميداد. به جاي آنكه ناراحتش كند، از آن لذت مي برد. گويي باد برايش آبستن شوق و هيجان بود. به آرامي به آسمان صاف و پر ستاره شب نگريست. هنگامي كه نيم نگاهي به پشت بام همسايه انداخت، در تاريكي آنجا، حضور كسي را احساس نمود. با عجله به داخل خانه رفت، و رختخوابش را بر دوش گذاشت و همانطور كه از پله ها بالا ميرفت، داد زد و گفت: ـ مامان من امشب تو حياط نمي خوابم، مي رم بالا پشت بام. مادر گفت: دوباره عجله نكني. مواظب پله ها باش كه دوباره مثل دفعه قبل زمين نخوريا. پسر گفت: چشم مامان مواظبم. هنگامي كه به پشت بام رسيد، قالي ايي را در آنجا پهن كرد و رختخواب را هم روي آن انداخت. دلش ميخواست تا موقعي كه بر ميگردد، حسابي خنك شده باشد. سپس نردبان را روي ديوار بام همسايه گذاشت و بالا رفت. چراغ اتاق زير شيرواني روشن بود. سنگريزهاي كوچك را به طرف پنجره اتاق پرت كرد، هميشه اين لحظه او را هيجان زده ميكرد. هنگامي كه دختر با خوشحالي توسط اشاره دست به پسر ميفهماند كه منتظرش بوده تا بيايد، قند در دل پسر آب ميشد. دختر با عجله چراغ را خاموش كرد و به سوي پشت بام آنها آمد و گفت: ـ چرا رو نردبون ايستادي بيا رو پشت بوم ما. پسر: آخه ميترسم مادرم بياد. دختر: مگه دره پشته بومتون از بيرون قفل نميشه؟ خوب برو قفلش كن ديگه. پسر با عجله در را قفل كرد و برگشت و گفت: ـ پس تو چي؟ دختر: مامان و بابا رفتن مشهد، داداشم كه مثلا ميبايست مواظبم باشه، رفته خونه دوستاش، تازه درب راه پله رو هم قفل كردم. پسر خيالش راحت شد و با او داخل اتاق زير شيروانيش شدند و در را بستند. بر روي ديوار اتاق عكسهايي از هنر پيشه ها و خواننده ها بود، عكس گوگوش كه از همه بزرگتر بود توجه پسر را به خود جلب كرد. سپس نگاهش به روي طاقچه اتاق كه پر از كتابهاي درسي و جزوههاي كنكور بود افتاد و با اشاره سر گفت: ـ همه اونها رو خوندي ديگه؟ دختر گفت: نه بابا خيلي هنر كنم سال سوم دبيرستانم رو تموم كنم. تازه از پس همه درسا كه بر بيام، از رياضي بر نمي يام. پسر: من رياضيم خوبه ها، ميتونم كمكت كنم. دلم مي خواد امسال سال سوم رو با هم تموم كنيم. خلاصه اينكه دختر از هر دري با پسر حرف ميزد. از برادرش، از مادرش و وضع زندگيش براي او درد دل ميكرد. چيزهايي ميگفت كه باعث ميشد بغضش بتركد و گريه كند. پسر نيز سعي ميكرد دلداريش دهد و آرامش را به او بازگرداند. پس از ساعتي صداي در حياط آمد. برادر دختر، تلو تلو خوران وارد خانه شد. پسر با دلهره از دختر خداحافظي كرد. به پشت بام خانه اش رفت و در رختتخوابي كه خنك شده بود دراز كشيد. در حالي كه به ستاره هاي آسمان شب نگاه ميكرد، آنقدر به حرفهاي دلبر خود فكر كرد تا خوابش برد. اين قرارهاي شبانه تا قبل از سربازي پسر بارها و بارها تكرار شد. در يكي از اين قرارهاي شيرين شبانه آنها پوست انگشت شستشان را با تيغ بريدند و بر روي هم گذاشتند تا آميخته شدن خونشان پيماني باشد بر اينكه با يكديگر ازدواج نمايند. بخاطر اينكار چشمان سياه دختر از شادي و رضايت برق ميزد و لبخندي زيبا بر لبانش نشست. پسر با معني اين خنده و برق چشمان سياه دختر مدتها بود كه آشنا بود. او رضايت را در اعماق قلب دختر ميديد. پس از پايان ديدارشان پسر به رختخوابش رفت و در سرش انديشه زندگي مشتركش را با او، بارها مرور كرد... تا خوابش برد...
(ادامه دارد...) |
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:23  توسط
|
من اصلا نمی فهمم که ما آدما چرا برای خونه هامون پنجره می زاریم وقتی که تمام روز کرکره هار و محکم بستیم و یا وقتی که به روی نور خورشید پرده های ضخیم کشیدیم .
ما از چی می ترسیم!!!
و چرا می ترسیم!!!
ماجرا از کجا شروع شد.
چرا اولین بار همسایه ای از همسایه خودش رو گرفت
تمدن!؟
این چه تمدنیه که ما رو پشت حصارهای خونه هامون و افکارمون پنهون می کنه .
مگه نه اینکه ما انسانها خصلتمون زیستن در روابط اجتماعیه
مگه نه اینکه انسان در تنهایی ....

خب چرا بس خودمونو از هم قایم می کنیم
چرا در پس فرهنگهای پوسیده وارتجاعی گذشته پنهان شدیم
چرا نمی تونیم هر روز صبح پنجره رو به روی همسایه باز کنیم و با لبخند بهش سلام کنیم
اینهمه تنفر برای چیه
دیروز یه دوست به من گفت که باید بپذیرم زن هستم و در افکار جامعه ما زنها نمی تونن....
اما من می گم من یه زن هستم ولی در درجه اول یه انسانم
من می خوام که یه انسان باشم .
نه یه نیمه انسان
می خوام باهمه دوست باشم وعشق بورزم
و دوستم داشته باشن
فرق نمی کنه زن یا مرد ،دختر یا پسر ، کوچک یا بزرگ
من دوست دارم بتونم راحت با یه خانوم یا آقای مسن دوست باشم و در کنارش برای یه نوزاد 1 روزه ضعف کنم ،
برای زن بی شوهر غمگین که داغ خیانت شوهرش به دلش سنگینه اشک بریزم،
با دخترک نوجوان 14 ساله که اولین لرزه های دلش رو می شنوه همکلام بشم ؛
یا پای صحبتهای پسر 18 ساله عاشق بشینم که دلدارش بهش گفته توی فال بینی چینی اونا طالعشون یکی نیست و ترس از جدایی همه وجودشو داره مثل یه خوره می خوره ،
دوست دارم شاهد احساس شعف زوجهای جوان باشم وقتی که اولین روزهای تولد نوازد کوچولوشونو تجربه می کنن.
یا اینکه ساعتها کنار تخت یه بیمار... بشینم و آرزوهاشو گوش کنم که داره بدست باد فنا می ده .
نمی دونم کجای این افکار غلطه 
چرا باید از هم دور باشیم و یا از هم بترسیم من فکر می کنم که اولین افکار بد انسانی وقتی بسراغ آدمها اومد که مرزها اومدن . خاک ،زبان، قوم ، جنسیت، زیبایی، پول، طبقه اجتماعی، خانه، دیوار؛ پرده ....
کاش بتونیم این مرزها رو که بدست خومون ساختیم بهش بهاندیم 
ولی مرزهای نامریی که توی افکارمون برای هم کشیدیم رو از بین ببریم و بتونیم دوست هم باشیم ، دوست فقط دوست نه چیز دیگر 

و خدا رو به شور تماشا بکشیم



+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:52  توسط ترانه
|
خدای خوبم سلام
بازم منو بازم هوای تو و این دفتر و شرح شیدایی برای تو
خب دلم خیلی تنگه برات اومدم به این خلوت که فقط مال منه و برای تو
تو که از من به من نزدیکتری
می دونی امروز می خوام برای یکی از بنده هات یه چیزی ازت بخوام
خودت می دونی چی می خوام بگم
اما بزار خودم بگم و لذت ببرم که گوش میکنی
می دونی یه دوست پیدا کردم
که اونور دنیا دور از خاکش و مادرش زندگی می کنه
دلش از غم غربت همیشه تنگه
ولی چاره ای جز تحمل نداره
چشماش همیشه آماده بارانه
و غم خیلی نزدیک به قلبش نشسته
می دونی که خیلی دوسش دارم
و براش نگرانم
پس ازت می خوام که یه کاری کنی
که غم لعنتی جاشو به شادی بده
و باران چشماش جاشونو به گلهای بهاری شادی بدن
خدای خوبم فرشته های شادی رو به سراغش بفرست
و ازشون بخواه که اونجا پیشش بمونن
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 19:22  توسط ترانه
|