یکروز از سال 84 باقی مانده ومن حال هوای غریبی دارم ، سالی که شاید بدترین دقایق عمر گذشته ام را برایم به ارمغان آورد ولی باعث شد زودتر بزرگ شم و تجربیات ارزشمندی رو بدست بیارم.
سال84 رو با یکدنیا امید و آرزو شروع کرده بودم ولی غم غریبی دست از سرم بر نمی داشت ، و بغض عجیبی بدون دلیل گلویم رو می فشرد ، همه چیز به نظر عادی می اومد به غیر از این بغض لعنتی و این غم عجیب که دلیلی برایش نداشتم.![]()
![]()
هنوز خرداد تمام نشده بود که تیر غمش به دلم نشست و تمام باورهایم بهم ریخت ، خب نمی شد باور کرد ، بهت بود و تخیل ، تجزیه تحلیل بود و برگشت به گذشته ، اشک بی صدا بود و بغض فرو خورده ، اما غم را پایانی نبود .![]()
من یاد گرفته ام که نگذارم غم بر من مستولی شود یاد گرفته ام که همیشه دلایل قانع کننده ای برای حوادث پیدا کنم ولی اینجا بهم ریختن باورهایم آزارم می داد ، من یاد گرفته بودم دوست بدارم نه اینکه متنفر باشم ، من یاد گرفته بودم که مهربانی بهترین ارزش انسانی است ، من یاد گرفته بودم که دروغ منفور ترین خصیصه انسانیت است ، من یاد گرفته بودم که خوب فکر کنم ، خوب عمل کنم، و از بهترین کلام استفاده کنم ، ولی اتفاقاتی که از سر گذرانده بودم می خواست به من بگوید که همه اینها دورغه و واقعیت نداره ، مانده بودم که چه باید کرد و کدام باور درست ترین باور کایناته.
مادر مثل همیشه به کمکم آمد ، با یه اکانت اینترنت در یک شب تفت زده مرداد و گفت ببین با این مشکلی که برایت پیش آمده تو باید با آدمهای زیادی آشنا بشی که بتونی راه درست رو از غلط تشخیص بدی ، هر دوی ما می دونیم که در جامعه بیرون امکان ارتباط با مردم خیلی کمه اما تو از طریق اینترنت میتونی با همه دنیا در ارتباط باشی ، مطمن باش که انسانهای زیادی توی این دنیا هستند که به کمک تو احتیاج دارن و تو به کمک اونا احتیاج داری و می تونید دوستای خوبی برای هم باشید.
با کوله باری از غم پا به سرزمین مجازی گذاشتم مثل یه غریب توی یک کلان شهر بزرگ بدون سواد و بدون دوستی که راه رو بلد باشه.
توی این دنیای به اصطلاح مجازی من حقیقی ترین آدمها رو دیدم ، چون این آدمهایی که به نت میان،
یا اونچه که هستند نشون می دن ، یا اونی که دوست دارن باشن .
در هر صورت زود میشه به افکار و سلایق وشخصیت اونا پی برد ورد پای صداقت یا بی صداقتی رو از لابلای حرفهاشون بیرون کشید.
به هرحال من دوستای زیادی پیدا کردم که غمگین یا شاد شیطون یا آرام برای من خیلی دوست داشتنی هستند و قابل احترام و برای تک تک دقایقی که باهاشون گذروندم ارزش قایلم و دوسشون دارم
بزارید چندتاشونو براتون نام ببرم و از خصوصیاتشون بگم
مانی : اولین کسی که شناختم مانی بود مغرور و سرکش و درعین حال مهربان و دل رحم کسی که برای دوستاش دریای بیکران عطوفت و گذشت بود ولی کمتر بلد بود ابراز احساسات کنه![]()
حامد: اولین ادد من بود، پرخاشگر، یاغی ، بی حوصله ، متفکر ، اهل مطالعه ، بی اعتماد به جنس مخالف ولی مهربان.! اگر بلد باشی که چه جوری باهاش حرف بزنی ( چه دعواها که باهم نکردیم ولی حالا یکی از بهترین دوستای منه ومن خوشحالم)![]()
حمید : دوست کوچولوی جنوبی من با همون قلب مهربان و بزرگوار مردم جنوب با دنیایی از سخاوت و گذشت اما زود رنج و خجالتی ( حمید پسر منه)![]()
کامیار و کیان: دوستانی که باید بگم ازبا جنبه ترین انسانهایی هستند که تا به حال دیدم مثل همه کردهای سرزمین من مهربان و با گذشت ، سخاوتمند ، اما غیور و سرسخت![]()
فرشته: زن مهربانی که فرسنگها دورتر از میهن غم دوری از خانواده را بر دل یدک می کشد و من برایش مثل آن دختری هستم که نداشته و دوست داشت داشته باشد و امید وارم که لایق اینهمه عشقش باشم ![]()
![]()
هستی: عزیزکم که طعم شیرین خواهر داشتن را به من چشاند ومن از وجودش واز مصاحبت باهاش سرشار از لذت میشم ( خب آجی منه دیگه)
مهتاش دوست داشتنی دختری که توی امریکا بزرگ شده ولی دلش برای فرهنگ ایران می تپد
سارای مهربان که در خرم آباد زندگی میکنه ، با آرزوهای کوچک و خواسته های کوچکتر که بر آوردنش هیچ زحمتی نداره ( چقدر دلم براش تنگ میشه وقتی یه مدت نمی بینمش چون وقتی به من می رسه میگه ماهی من می خوام پولکاتو بکنم )![]()
![]()
سارای آرام و مهربان دختر تبریز زیبا سارا دوست بسیار دوست داشتنی و گل منه![]()
سحر دوست داشتنی و حساس از مشهد![]()
احسان تند و متغیر ، مهربان ، عصبانی ، دل رحم، خشن ، بی تفاوت ، بشدت احساساتی ( خودم هم تعجب می کنم از این همه صفات متغیر در وجود این جوان ) اما احسان بسیار دوست داشتنیه اگر اجازه بده کسی بهش نزدیک بشه![]()
سیاوش مهربان و محتاط ( سیاوش اونقدر محتاط عمل می کنه که گاهی وجودش ندیده گرفته می شه اون دنیایی از استعداد و شعوره که سعی میکنه مخفی شون کنه )![]()
![]()
علی مرد جنجالی اینترنت ( علی میتونه مثل یه بره مهربون باشه و میتونه مثل یه ببر خشمگین ولی کافیه که به کسی اعتماد کنه تا جونشو فدا کنه آخه اونم به نوعی قربانی خیانت آدمها شده)![]()
کامران ( در ظاهر آرام و درباطن دنیایی از شیطنت و بی قراری ، با همه سن کمش قادر به تجزیه تحلیل رفتار اطرافیانشه و می دونه که نقاط ضعف و قوت دیگران چیه ، کامران از اون آدمهاست که می تونه از هرکسی خیلی ساده اسرارش رو بپرسه و همه بدون اینکه خودشون متوجه بشن هر چیزو که اون بخواد بهش یگن)![]()
![]()
عباس مهربون و کوچولوکه به من میگه آجی جونم
حسین عزیز و شیطنتهای شیرینش که هیچکس رو آزار نمی ده![]()
آرش عزیز که برام مثل یه برادر واقعی می مونه و من همیشه از دوستی با آرش خدا رو شکر می کنم![]()
شهلای نازنین بانوی دور از دیار الهه مهر سرزمین من
داریوش عزیز که خودشو پشت نوشته هاش پنهان می کنه و باید خیلی دقت کنی تا روح بزرگشو درک کنی![]()
محمد کوچولو که همیشه خوابش میاد ولی نمی دونم که چرا همیشه به من میگه ترانه میکشمتا؟ راستی چرا؟
بهزاد قهر قهرو و شیرین که هم منو دوست داره هم نداره اون اول آشناییمون تا چند ماه روزی یکبار آیدیمو از ادد لیستش پاک می کرد و بعد عصر همون روز دوبار ادد می کرد و این برای ما تبدیل به یه خاطره دوست داشتنی شده ( اگر چه هنوزم منو تهدید به دیلیت میکنه ولی عیبی نداره بهزاده دیگه نمیشه کاریش کرد)![]()
![]()
و بلاخره سامان مرد هزار کنفرانس که من اسمشو گذاشتم آقا گرگه . هنوز هیچکس سامانو نشناخته چه برسه به من، اون قادره درآن واحد توی چند تا کنفرانس باشه حرف بزنه و با صد نفر چت کنه و هیچکی نفهمه
اینجا می خوام بگم من توی نت آدمهای رو دیدیم و شناختم که سعی می کردند بد باشند یا شاید ادای آدمهای بد رو در میآوردند من از هر کدومشون درسی گرفتم که باید ازشون تشکر کنم برای کوله باری از تجربه توی تک تک لحظات سال گذشته که به من هدیه کردند حالا من دیگه غم ندارم من سعی می کنم بزرگ فکر کنم و در طیف افکارم آدمهای دور وبرم رو ندیده نگیرم سعی می کنم مثل گذشته خوب باشم دوست داشته باشم ، و دوستم داشته باشند
فکر میکنم این ماهی نقره ای کوچولو در پایان این سال به دریای پر مهر و محبت دوستاش رسید و خاطره تلخش با خاطرات شیرینی تموم شد .
همهتونو بوس دارم و دوست دارم و براتون بهترین آرزوهارو میکنم.![]()
سیاهی ار درون کاهدود پشت دریا ها
بر آمد،با نکاهی حیله گر با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیر گون دامان.
سیاهی گفت:
-((اینک من بهین فرزند دریاها،
شما را،ای گروه تشنگان،سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را.
نبینم...وای!...این شاخک چه بی جان است و پژمرده...))
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبر دستی که دایم می مکد خون وطراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید.
مه از قعر محاقش پوز خندی زد بر این تزویر،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-((دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد))
ولی پیر در وگر گفت با لبخندی افسرده:
-((فضا را تیره می دارد ،ولی هرکز نمی بارد.))
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان بر خاست:
-((باران است ...هی!.. باران!
پس از هرگز ...خدا را شکر...چندان بد نشد آخر ...))
زشادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودانها تشنگان ،با چهره های مات،
فشرده بین کفها کا سه های بی قراری را.
-((تحمل کن پدر ...باید تحمل کرد ..))
-((می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...))
-((پس چرا باران نمی آید؟))
-((نمی دانم ،ولی این ابر بارانی است ،می دانم.))
-((ببار ای ابر بارانی !ببار ای ابر بارانی !
شکایت میکنند از من لبان خشک و عطشانم.))
-((شما را ای گروه تشنگان !سیراب خواهم کرد))
صدای رعد آمد باز ،با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-((آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟))
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین :
-((فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد.))
سلام دریا،سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما
همیشه روشن ،همیشه پویا،همیشه مادر ،همیشه زیبا
سلام مادر ،که می تراود،نسیم هستی ،ز تارو پودت.
همیشه بخشش،همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا!
سلام دریا ،سلام مادر ، چه می سرایی؟ چه می نوازی؟
بلور شعرت،همیشه تابان ،زبان سازت ،همیشه شیوا.
چه تازه داری؟بخوان خدا را ،دلم گرفته،دلم گرفته!
که از سرودم رمیده شادی،که در گلویم شکسته آوا!
چه پرسی از من)):چرا خموشی؟هجوم غم را نمی خروشی!
جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا! ))
-شکسته بازو گسسته نیرو ،جدار شب را چگونه ریزم؟
سپاه غم را چگونه رانم،به پای بسته ،به دست تنها؟
خروش گفتی؟چه چاره سازد،صدای یک تن، درین بیابان؟
خراش گفتی؟که ره گشوده،به زور ناخن،ز سنگ خارا؟!
بخوان خدا را ،دلم گرفته، دلم گرفته ، دلم گرفته!
درین سیاهی ،ار آن افق ها ،شبی زند سر،سپیده آیا؟
بوی بهار همه جا به مشام می رسید ![]()
ولی هنوز سوز سرد بودن زمستونو به رخ می کشید
پسرک 12 ساله به نظر می رسید
چرک و کثیف
خودشو توی کاپشن بزرگش گلوله کرده بود و دستهای کوچیکش از مچ آستین گشاد کاپشن بیرون زده بود
گوشه خیابون روی یک تکه مقوا بساطش رو پهن کرده بود همه بساطش یه ترازوی اندازه گیری وزن بود و یه دفتر و یه کتاب
کتابو پهن کرده بود روی زمین و بی اعتنا به رهگذران
توی دفترش چیزی می نوشت
شاید مشق شبش بود.
دلم سوخت واز سر شکم سیری مثل همه همنوعان سیرم خواستم کمکی بهش بکنم
پس جلوی بساطش ایستادم
سایه من آفتابو ازش گرفت
سرشو با تانی بلند کرد و من فوری بهش لبخند زدم
اونم با بی اعتنایی گفت خانوم می خوایین وزنتونو بدونین
با همون لبخند گفتم آره ممکنه؟
اونم با همون جدیدت گفت
چرا ممکن نیست خانوم ما کارمون همینه
خواستم سر صحبتو باهاش وا کنم
گفتم اسمت چیه؟
سوالم رو نشنیده گرفت
و با لحن سردی گفت لطفا برید بالای ترازو
سردی لحنش گزنده بود ولی از رو نرفتم
در حالیکه می رفتم روی ترازو پرسیدم
کلاس چندمی؟ این کتاب درسته؟ چه پسر خوبی
به هیچکدام از حرفهام جواب نداد و با همون لحن سرد
وزنم رو اعلام کرد
من مونده بودم که چیکار کنم
دست توی کیفم کردم و یه اسکناس 200 تومانی در آوردم و بطرفش گرفتم
گفت پول خرد ندارید؟
میشه 25 تومان
گفتم نه بقیه اش مال خودت
چشماش برق عجیبی گرفت رگ گردنش ورم کرد و صورتش گلگون شد
اسکناس رو به طرفم گرفت و گفت نه خانم من صدقه نمی گیرم این پول مال شما شما مهمان من باشید
خیلی خجالت کشیدم ، در مقابل اینهمه عزت نفس و اینهمه مناعت طبع من چی می تونستم بگم .
با دستپاچگی شروع به صحبت کردم واصلا نمی دونم چی می گفتم فقط می خواستم از اون مخمصه در بیام
اونم بدون یه کلمه حرف مات و مبهوت به دهن من نگاه می کرد ، آخرش در یه جمله ازش عذر خواستم
من ساکت شدم، واون هیچی نگفت ، همینطور به من زل زده بود و نگاه می کرد .
دیگه طاقت نداشتم اونجا وایستم پس حرکت کردم هنوز چند قدم نرفته بودم که صداش منو میخکوب کرد
خانم خانم یه لحظه صبر کنید
برگشتم و نگاهش کردم و با کمال تعجب دیدم داره می خنده ، خنده ای زیبا و شیرین و معصومانه
خنده اش به منم سرایت کرد و بطرفش رفتم ، گفت خانم اسم من آزاد کلاس اول راهنماییم کار می کنم که سر بار کسی نباشم چون بابام پارسال عمرشو داد به شما و داییم خرج ما رو می ده بخاطر همین من وقتی از مدرسه میام اینجا بساط می کنم تا ...
بعد در حالیکه عرق پیشانیش رو پاک می کرد از جیبش یه بسته آدامس در آورد و گفت من امروز اصلا کار نکردم وپول خرد ندارم که بقیه پولتونو بدم . حالا یا عوض بقیه اش این آدامس قبول کنید یا چند دقیقه اینجا وایستین که من برم خردش کنم جرات نکردم دوباره بگم بقیه اش مال خودت و با کمال میل آدامسو ازش گرفتم و هر دو خندیدیم . حالا سه روز از این ماجرا می گذره و من هر روز وقتی از جلوی بساطش رد می شم یواشکی از جیبم پوست آدامسو در میارم و نشونش می دم![]()
و هردومون می خندیم
و با سر به هم سلام می گیم و این دوست کوچک 12 ساله من مرد آینده وطن منه سر بلند آزاد
از خونه بیرون زدم دلم هوای قدم زدن توی روزهای اسفند رو داشت
آخه من عاشق این ماه از سال هستم![]()
هوا سرد نبود ، ولی دستهامو با ولع توی جیب پالتوم فرو بردم تا از گرمای داخل جیبم احساس امنیت کنم
سوز ملایمی صورتمو نوازش می داد که لذت بخش بود
آهسته قدم می زدم
و با دقت به اطرافم نگاه می کردم![]()
آدمها با عجله یا بی عجله با بی اعتنایی از کنارم رد می شدند و هر چهره این سوال را بوجود می آورد میشناسمش؟ نه ![]()
این کیه؟
ولی چرا نه؟
راستی این حس باهم غریبی انسانها از کجا شروع شد . از وقتی که قبیله رو ترک کرد. ومتمدن شد
و خونه ساخت و دورش دیوار کشید و شد شهر نشین ، بعد یاد گرفت به چهره های دیگه بی اعتنایی کنه و اونا رو غریب بدونه . ![]()
از خودم پرسیدم چند تا از این آدمهای بی اعتنای توی خیابون به نت میان ، چند تا شون وبلاگ دارن، جالبه که ما دنیای نت رو مجازی می دونیم ، ولی به نظر من خیلی حقیقیه ، چون توی نت همه حرفهای واقعی می زنن چون نمی ترسن و چهره بد یا خوبشونو پنهان نمی کنن
دخترکی از روبرو می آمد در حالیکه دست پدر رو محکم چسبیده بود وتنگ پدر راه می رفت و از پایین قدش پدر را عاشقانه می پایید . بی اختیار یاد وبلاگ عزیز آقاافتادم و احساسش در مورد دخترش
همه چیز در حال دگرگونیه اینو جوانه های منتظرروی شاخه های درختا بخوبی یاد آوری می کنن. زمین داره نفس می کشه ، می خواد خودشو از زندان یخ زده زمستان به امید بهار برسونه . بهارفصل فرحبخشی هوا ، بهارفصل زیبایی ، بهارفصل رنگهای ملایم ، بهارفصل گلهای صحرایی ، بهار فصلیه که می تونی با یه بلوز نازک بیرون بیایی و سردت نشه ، بهار فصل زنده شدن امیدها ![]()
بهار منو یاد شهلای خوبم توی وبلاگ الهه مهر می اندازه ، که وقتی زمستون شد همه هم و غمش بچه های سرما زده بود ، شهلا که با همه مریضیش دنبال لباس وجای گرم برای بی خانمانها می گشت ، شهلا که دستهای نیکو کارو صدا می کنه ، آره اگه بهار بیاد شاید یه کمی از نگرانی شهلا برای بچه های فقیر جهان کم بشه.![]()
![]()
زوج جوانی از کنارم رد شدند ، در حالیکه نوزاد کوچولویی رو توی پتو محکم پیچیده بودند ، پدر جوان ساک بچه روی دوشش بود ، و بچه رو عاشقانه به سینه می فشرد ، و زن جوان دستش رو محکم به بازوی مرد جوانش گره کرده بود و تو گویی به محکم ترین صخره جهان تکیه کرده ، بی اختیار لبخندی روی لبهام نقش بست و یاد وبلاگ بابای فردا افتادم با قلم زیبا و شیرنش و عشقش به مامان فردا و کلوچه خانم زیباش![]()
جلوی کتابفروشی مورد علاقه ام ایستادم و شروع کردم به تماشای کتابهای پشت ویترین ، یادم اومد که خیلی وقته کتاب جدید نخریدم ، چشمم توی کتابها بدنیال کتابهایی بود که داریوش عزیز توی آخرین پستش توی وبلاگ انسان دوستی معرفی کرده بود. داریوش مردیه که پشت نوشته هاش دردی
نشسته که باید مثل اون فکر کنی تا درکش کنی ، مردی که همه هم و غمش اینه که بتونه ایرانی امروزو از بی هویتی فرهنگی نجات بده
جوانکی کنارم ایستاد ؛ زیر لب آهنگی رو زمزمه می کرد و انگار نمی تونست جلوی رقصشو بگیره چون هی وول می خورد ، و از این پا به اون پا می شد ، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ، کاملا امروزی با شلواری گشاد و آویزان از کمر که جیبهایش به زانوش می رسید ![]()
، بلوز چروکش از زیر کاپشن بیرون زده بود
، موبایلش زنگ زد ومن در حالیکه از کنارش رد می شدم فرصت رو غنیمت شمردم و نگاهی گذرا به سرو صورتش انداختم ، موهای تاج خروسی
، زیر ابروی برداشته شده
، و... چقدر جای نیما که وبلاگ گوسفند ناقلا رو می نویسه خالیه که بگه اینم یه گوسفند خروس نشان.![]()
![]()
حالا که از تعدادی از دوستان وبلاگ نویسم یاد کردم بزار از سیامک
بگم که توی نوشته هاش داره از دیروز می گه و صفاو صمیمت گذشته رو بیاد ما جوانهای امروز میاره . سیامک که باید عمیق به نوشته هاش دقت کرد و آفتاب
که تازه شناختمش و یه دنیا حرف زیبا داره .
به ساعتم نگاه کردم .
آخ دیرم شد الان داریوش عزیز آپ می کنه و منو آقا سیامک کل انداختیم که اولی باشیم که مطلبشو بخونیم و نظر بدیم ، نباید ببازم ![]()
پس با اولین تاکسی به خونه بر می گردم.![]()
![]()