یه هفته ای شده که کلاسهامون توی دانشگاه رو براه شده و شکل گرفته حالا دیگه همه همکلاسیهامونو میشناسیم یه کمی هم با بچه های دیگه آشنا شدیم .
استادا دارن به ما عادت میکنن و ما به استادا ، محیط دانشگاه برای خودش یه دنیای جداست نمیشه اونجا روبا جاهایی که تا به حال دیدم مقایسه کرد.
من نت رو خیلی دوست داشتم ،و با اینکه همه اعتقاد دارن نت یه دنیای مجازیه برای من خیلی واقعی و دوست داشتنی بود، اما دانشگاه با اینکه واقعیه اما خیلی مصنوعی به نظر میاد .
توی نت آدم هرکسی رو از روی نوشته هاش میشناسه ، ولی توی دانشگاه آدما از روی ظاهرشون دسته بندی میشن و به اصطلاح شخصیت هر کسی رو لباس و گوشی موبایل، ماشینش مشخص میکنه.
خیلی جای تاسفه ولی حقیقت داره .
هر چقدر توی نت همه سعی میکنن بحث های حقیقی بکنن توی دانشگاه بحثها بیهوده است
تمام وقت آزاد بین کلاسها به صحبت در باره آرایشگاه و بوتیکهای مد و دماغهای عمل کرده شده و گوشیهای رو بورس و خلاصه این مسایل می گذره .
گاهی دلم خیلی میگیره که آخه چرا هم سنهای من هیچ حرف دیگه ای بلد نیستند که بزنن . و فکرشو بکنید من با همه شیطنتم ساعتها ساکت میشینم و گوش می دم یا نگاه میکنم .
دیروز وقتی شنیدم یکی از پسرهای کلاس که به اصطلاح مزه کلاس هم بود ، به خاطر مشکلات مادی
می خواد از ادامه تحصیل انصراف بده ، خیلی غصه خوردم در حالیکه یکی از بچه بخاطر گم کردن قلم نوری موبایلش کلاسو روی سرش گذاشته بود ، با خودم فکر کردم آخه چرا اون نباید پول داشته باشه هزینه ترمشو بده و این یکی اینقدر پول داره که ...............
من آموخته ام رنج کشیدن و دم بر نیاوردن را
من آموخته ام یکطرفه دوست داشتن را
من آموخته ام مهر ورزیدن و دشمنی دیدن را
من اموخته ام باور نکردن حرفهای شیرین را
من آموخته ام تشخیص تردید را
تناقض را
دوگانگی کلام را
من آموخته ام جدی نگرفتن غمها را
رفتنهای بی خداحافظی را
بهانه های بی دلیل را
زندانی کردن عواطف را
من آموخته ام نگفتن را
سکوت را
در دل کشتن حرف را
من آموخته ام نخواندن ترانه افکارم را
تو بنگر دل من چه بینهایت دردمند است و لبخند به لب دارد
این منم کسی که هرگز نشناختیم
این منم ترانه زندگی خودم
افکارم
و وجود داشتنم 