تبليغاتX
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
> هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد

 یادمه بچه که بودم ساعتها  روی سکوی پنجره مینشستم و با لذت به کلاغهای سیاهی که روی درختای بلند چنارهای کنار خیابون لانه داشتند چشم می دوختم .

همه رویای من در این خلاصه می شد که ایکاش یه جوجه کلاغ داشته باشم  و بزرگش کنم توی رویا تصور میکردم یه روز که دارم توی حیاط بازی میکنم خانم کلاغه میاد و یه بچه اشو به من میده و میگه خوب نگه اش دار منم توی عالم رویا بهش قول میدادم  که اونو مثل خودم دوست داشته باشم.

ما از اون خونه رفتیم و این رویا هرگز به واقیعت  پیدا نکرد.

من بزرگتر میشدم و لوازم تحریر فروشیها جاذبه دیوانه کننده ای داشتند ، یادمه مادرم منو بزور از پشت ویترین لوازم تحریر جدا میکرد.

رویای شیرین من توی اون دوران داشتن یه بسته مداد رنگی 48 رنگ بود که باهاش هرچی میکشم تبدیل به واقعیت بشه ، ذوق اون شب رو هیچ وقت از خاطرنمی برم وقتی صاحب او بسته مداد رنگی شدم

و رویاهای شیرین هر شب رو با او نقاشیهای خیالی دلپذیر.

همه این رویاها زیاد طول نکشید ، چون یه روز که از مدرسه اومدم با جسد تراشیده شده و کوچک شده مدادهای جادوییم روبرو شدم که بدست آرش برادر کوچولوم به مرگ محکوم شده بودند

اگر چه مادر همون شب یه بسته دیگه برام خرید ولی اونا به هیچ وجه جادویی نبودند و رویای من محکوم به فنا شد.

تابستانهای گرم و تفت زده خانه مادر بزرگ و سایه بزرگ درخت انجیر تنومند من که همسن خودم بود و پدر بزرگ برای من اونو کاشته بود و میوه های شیرینش و مزه خیال انگیزش برام مثل روزهای افسانیه ای که هرگز نمیتونه تکرار بشه یادمه به محظ اینکه  به خونه مادر بزرگ می رسیدیم  لباس عوض میکردم

 بی اعتنا به خستگی سفرعاشقانه به درختم پناه میبردم و از شاخه های زیباش بالا میرفتم و قد خودمو با شاخه هاش اندازه میگرفتم و شاهد بزرگ شدنم لابلای برگهاش بودم .

 سه ماه تابستان من بودم و درختم و رویاهای شیرینی که بالای اون داشتم هرگز نمیتونم اون بعد از ظهرهای داغ رو فراموش کنم که با بالش کوچولویی که مادر بزرگ برام دوخته بود روی شاخه بزرگ درخت میرفتم

و رو به آسمون دراز میکشیدم با انبوهی از مجله نوجوان .

خونه مادر بزرگ ازدست رفت و حالا یه غول نخراشیده 16 واحدی به نام آپارتمان جاشو گرفته

و من حتی نمی دونم که جای درختم کجای اون بوده

 بزرگتر شدم و رویاهام هم تغییر کرد ولی همه اونا زود از دست رفتند ومن موندم و سوگ اونا.

حالا مدتیه که رویایی ندارم ، یعنی نمی خوام داشته باشم ،

 چون پایان تموم رویاها خیلی تلخه 

                                  

 

 

 

 

مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتارعشق،خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت

من چشم خوردم من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد، نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟چـــــــــــــــــــــــــــــرا؟

 

                                                                 

                                                                           ( شعر:حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:19  توسط ترانه  | 

توی کامنتهای قبلیم  یه کامنت خیلی برام جالب بود و بد جوری منو به فکر فرو برد ، یه دوست عزیز نوشته بود که اگر 24 ساعت برای زندگی کردن وقت داشتم چیکار میکردم.

خب خیلی جالبه که به آدم قبل از مردن وقت بدن که بعضی از کاراشو انجام بده.

 اما ما انسانها با مرگ بشکلی هراس انگیز برخورد می کنیم  اصلا انگار تو فرهنگ ما مرگ با کلمه نیستی و نبودن و پاک شدن از صحنه زندگی آمیخته شده.

براستی اگه به هر کدوم از ما بگن که فردا قراره بمیریم چیکار باید بکنیم ، یا درستر بگم چه کاری میکنیم .

 فکر کردم و دیدم من دوست دارم اون 24 ساعتو با عزیزترین کسانی که توی زندگیم دارم بگذرونم و اونم به میل خودم ، اما  با خودم گفتم این نظره منه، اگه اونا دوست نداشته باشن 24 ساعت برای من باشن چی؟

براستی کی حاضره در یه رابطه دوطرفه  منافع خودشو در نظر نگیره و فقط به به طرف مقابلش فکر کنه.

 حتی اگه برای مدت کوتاهی باشه ؟؟؟

من اینو بارها تجربه کردم که هیچکسی حاضرنیست بخاطر دیگران وقتشو ، فکرشو، عشقشو بذاره ، آدمها فقط وقتی با دیگران ارتباط دارن که از اونا چیزی میگیرن و در غیر اینصورت ارتباط یک طرفه براشون اصلا جذابیتی نداره .

من دوستی داشتم که ساعتها با اون برای غمهاش به گریه نشستم ، با شادیهاش شادی کردم ، هر روز صبح به خدا سپردمش و در وقت وبی وقت نگران مشکلاتش بودم .

اما اون یه روز بی خبر ترک رابطه کرد ، اون رفت و من موندم با یک دنیا سوال ؟؟؟؟

که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا خیلی چیزها منو به یاد اون میندازه ، ولی بعید می دونم که اون حتی یادش باشه که من از چی خوشم می اومد یا چی آزارم میداد.

 

خیلی سخته که شما بین جمع باشین و همیشه سنگ صبور همه باشید خوب بشنوید و خوب همفکری کنید ، اما دیگران حتی نفهمند که بارون رو دوست دارین یا بوی گل مریم شما رو از خود بیخود میکنه ، تماشای برف براتون لذت بخشه ، یا اینکه چقدر قدم زدن توی یه روز سرد پاییزی روی تلی از برگهای زرد قرمز  به شما آرامش میده.

هنوزم دارم فکر میکنم چند نفر از کسانی که دوستشون دارم حاضرن تمام 24 ساعت مهلت داده شده به منو بخاطر من وبرای من بامن باشن.!!!!!

 هان شما می دونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و یه سوال جالبتر:

چند نفر از کسانی که ادعا میکردند خیلی منو دوست دارن، منو برای همیشه به ذهن می سپرن و روزهای ابری وقتی بارون می باره به یادم میافتن و یا بوی گل مریم تداعی کننده خاطره منه براشون براستی چند نفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

گاه میاندیشم،

خبر مرگ مرا باتو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کس میشنوی، روی تورا

کاشکی می دیدم.

              شانه بالا زدنت را،بی قید

       وتکان دادن دستت که،

                      مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را

که عجب! عاقبت مرد؟

افسوس

 

                      کاشکی می دیدم!..            

           

    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:13  توسط ترانه  | 

 با اینکه اتاق نیمه تاریک بود اما دخترک متوجه برق اشک های مادر شده بود . خودش رو تنگ تر به مادر چسبوند و آروم با دستهای کوچولوش  به صورت مادر دست کشید ، درست فهمیده بود صورت مادر خیس بود با نگرانی بی حدی چشم به چشم مادر دوخت و دست در گردن مادر انداخت و با ولع بوسیدش ، مامان جون مامان جونم چرا گریه میکنی ؟

مگه من کار بدی کردم ؟

من دختر بدی بودم؟

سوالات پی در پی دخترک مادر را بی تاب تر کرد ، و گریه آرامش به هق هق تلخی بدل شد . در حالیکه دخترک رو غرق بوسه های  تب دار کرده بود و می بویید و می بوسید و اشک  می ریخت ، هق هق کنان  زیر لب قربا ن صدقه اش میرفت .

عروسکم ، عسلکم ، شیرینکم ، قربان اون خنده های قشنگت بشم ، الهی فدای شیرین زبانیهات بشم ، الهی پیشمرگت بشم .

حالا گریه مادر به دخترک هم سرایت کرده بود ، وهر دو دست در گردن هم اشک میریختند ، دخترک یک ریز سوال  میکرد و مادر قربان صدقه اش می رفت .

مامان جونم مگه چی شده ؟

عسلکم هیچی نشده فقط تو باید یه مدتی از مامان دور بشی.

آخه چرا ؟

من دوست ندارم ازت دور بشم .  اگه نباشی من پیش کی لالا کنم

 (آخه اون همش سه سالش بود)

 مامانی اگه آقا دزده بیاد من چیکار کنم ،

 مگه من کار بدی کردم که باید از پیشت برم ،

 مامانی کجا برم ، دیگه دوسم نداری.

حرفهای دخترک سه ساله که معصومانه و همراه با گریه تلخی بی امان بر زبان می آورد ، مادر را از خود بی خود کرده بود ، نمی دانست به کدامین گناه این مجازات نصیبش شده بود.

او چهار سال پیش با مردی که ادعای عاشقی داشت و علیرغم مخالفت خانواده ها سخت کوشیده بود تا به وصالش برسد ، ازدواج کرده بود ، مردی که به نظر آرام و مهربان بود .

ولی ناگهان یک روز آن مرد او را با همه سوالهای بی جوابش تنها گذاشته بود و رفته بود و حتی نمی دانست که ثمره عشق ناکامش در بطن همسرش در حال تکامل است .

او رفت و تنها راه ارتباطش شد تلفن .

دخترکش بدنیا آمد ، و کم کم بزرگ شد و پدر را فقط از عکسش و صدایش می شناخت ، پدر برایش   گوشی   تلفن بود و مرد جذابی که توی قاب عکس نشسته بود ، حالا بعد از سه سال پدر می خواست با زن دیگری ازدواج کند ، و می خواست دخترک را هم به زندگی جدیدش ببرد.

مادر به زحمت توانست در چند جمله به دخترک بفهماند که پدرش برای او مادر جدیدی در نظر گرفته و او باید پیش آن مادر زندگی کند .

دختر کوچولو دیگه هیچی نمی گفت و گریه اش در بغل مادرش بند اومده بود

 تو گویی کاملا درک کرده بود چه اتفاقی قراره بیافته ، شب می رفت آروم آروم جاش رو به صبح بده ، مادر و دختر آرام و بهت زده  در انتظار فردا را بودند، که قرار بود روز جدایی آنها باشه .

صدای اذان که بلند شد.

ناگهان دخترک تکانی خورد و دستها را از گردن مادر باز کرد و رو به آسمان گرفت و گفت خدایا یه کاری کن که مامان خودم مامانم باشه .

صبح فردای آن روز صدای تلفن هر دوی آنها را از خواب بیدار کرد ، از آنطرف خط  صدای زنی گفت من نمی خوام با شوهر شما ازدواج کنم .      

                                                Family                  





+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:57  توسط ترانه  |