تبليغاتX
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
> هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد

خیلی وقت بود که حوصله آپ کردن نداشتم خب راستش موضوع نداشتم یا شاید حس نوشتن رو نداشتم بحرحال ننوشتم

ولی گاهی مردمک چشم آدم توی دوربین چشمخانه صحنه هایی رو شکار میکنه که شاید مدتها از یادش نره  دیروز من شاهد یکی از همین صحنه ها بودم که بد جوری دلم رو بدرد آورد

قضیه از این قرار بود که من همراه مادرم برای خرید رفته بودم بیرون و در پایان خرید مادرم به میوه فروشی محل رفت تا کمی خرید کنه

می دونید میوه فروشی جاییکه شما متوجه سلیقه ها و طبقه مالی افراد می شین از طرز خرید آدمها می فهمین که چقدر تمول مالی دارن

خلاصه مادر وارد میوه فروشی شد و من برای اینکه جلوی دست پای کسی رو نگیرم بیرون مغازه طوری که کاملا مشرف به داخل مغازه باشم ایستادم

و محو تماشای خانمها و آقایونی شدم که با استرس و یا با بی خیالی از اتیکت قیمتها مشغول جمع آوری میوه درون ساک دستی بودن

بعضی ها چند بار قیمت هر چیز رو می پرسیدن و هی دو دوتا می کردن و بعضی ها بدون سوال کردن قیمت پلاستیک ها رو پر می کردن و غر می زدن که چرا میوه درجه یک نیست

خانمی توجهم رو جلب کرد که با مردی که پشت ترازو ایستاده بود بحث می کرد، زن توی یه کیسه 5 یا 6 عدد خیار جمع کرده بود و از فروشنده می خواست که به اندازه 100 تومان برایش بکشد و فروشنده می گفت باید نیم کیلو شود چون پول خورد ندارد و بلاخره مرد فروشنده موفق شد و برایش 200 تومان خیار کشید در همین حال چشمم به پسرک کوچکی افتاد که گوشه چادر مادر را سخت چسبیده بود و با التماس چادر را می کشید مادر مستاصل پلاستیک خیار را نشانش داد و سعی کرد به او توضیح بدهد که همه پولش را بابت خیار داد و حالا نمی تواند برایش چیزی بخرد ولی پسرک مظلومانه التماس می کرد و به طرف خاصی اشاره می کرد مامان من هلو می خوام فقط 1 دونه برام بخر مادر دست پسرک را کشید و چادرش را جمع کرد و از مغازه بیرون آمد در حالیکه چشمهایش پر از اشک بود

با لحنی پر از درد به او قول داد که بعدا برایش یه عالمه هلو بخرد

و من شاهد این صحنه بودم

در حالیکه سرم سیاهی می رفت و هیچ کاری از دستم بر نمیآمد

همراه مادر به خانه برگشتیم و من بلا فاصله به اتاقم پناه بردم تا اشکهایم را به خلوتش هدیه کنم

نمی دانم چقدر تنهاییم طول کشید ولی صدای مادر منو به خودم آورد که می گفت کجایی قناری کوچولوی من و بعد در اتاقم باز شد و مادر با یه ظرف میوه وارد شد

بیا میوه بخور عزیزم

هلوی زیبا با آن آب و رنگ دلچسبش بدجوری خود نمایی میکرد و بسیار اشتها آور بنظر می آمد اما من ...

وقتی مادر ظرف میوه رو جلوم گرفت با تردید دستم رو جلو بردم و یه سیب برداشتم مادر با تعجب گفت ترانه !!!

تو هلو تمی خوری

در حالیکه بغض گلومو فشار می داد گفتم نه

مادر پرسید چرا تو که عاشق هلو بودی

با انزجار گفتم ولی حالا ازش متنفرم

 

 

 

این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم

شبا یه کم دلواپسه کودک همسایه باشیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:13  توسط ترانه  | 

 

ششم مرداد درست يكسال از اولين شبي كه من به نت اومدم مي گذره ، هيچوقت اون شب غمگين رو از ياد نمي برم ، سال 84 برام خيلي غم بهمراه آورده بود   و نمي دونستم كه با به هم ريختن باورهام چه بايد بكنم   ، خيلي سخته كه شما مجبور بشيد همه افكارتون رو زير و رو كنيد ، وباور كنيد همه چيزهايي كه تا ديروز شنيده بوديد دروغ بوده و بايد فراموشش كنيد   ، خلآ بزرگي يه شبه توي افكارتون پيدا ميشه كه مطالعه و دانش و زمان زيادي مي خواد كه اونو پر كنيد و براي علامت سوالهاي پي در پي كه توي ذهنتون پيدا ميشه جوابهاي منطقي و درست پيدا كنيد.

جوابهايي كه انسان رو توي سرزمين غم به دشت جنون يا دير باوري يا خود فريبي نرسونه    

من بايد خودمو از مرگ احساساتم نجات مي دادم و نمي ذاشتم روحم توي ورطه نفرت فرو بره 

خب به نت اومدم و خيلي خوشبخت بودم كه در اولين شب ورودم به كوچه پس كوچه هاي اين دنياي خيالي دوست بسيار خوبي پيدا كردم . دوستي كه اميد مي داد                   

بعد از مدت كمي كه با نت آشنا شدم  ، بدنبال وبلاگ نويسي افتادم ، يادمه به هركسي كه مي رسيدم سوال مي كردم شما بلدي وبلاگ بسازي ، و جوابش يك كلمه بود نه!..

تا اينكه حميد گل من دوست خوب بوشهري من برام يه وبلاگ ساخت .

ذوق اولين نوشته رو هيچوقت فراموش نمي كنم ، و لذت خوندن اولين كامنت رو 

حالا بعد از اين همه مدت هنوز از خوندن كامنتهام ذوق مي كنم و غرق در لذت ميشم     

مي دونيد كامنت ها  مثل آلبوم عكس مي مونه وقتي آلبوم رو ورق مي زنيم يك سري از آدمها هميشه در همه حال چه شادي و چه غم در كنارمون هستند ولي بعضي ها فقط يه عكس باما دارن و ديگه هيچ  

بحرحال از همه دوستاي خوبم كه توي اين مدت نوشته هاي منو خوندن و هميشه تشويقم كردن و حتي بيشتر از اوني كه حقم بود ازم تعريف كردن ممنونم و مثل هميشه بازم ميگم از اينكه به اين    دنياي مجازي اومدم خوشحالم و ازاينكه دوستاي به اين خوبي پيدا كردم خوشحال تر          

                                                                                                

 

               ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه زه ما پرسيدند

                                                            معذرت مي خواهم چندم مرداد است

 

                     و نگفتيم

                            چون كه مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بودست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 19:6  توسط ترانه  |