خیلی وقته چیزی ننوشتم ، مثلا وقت نداشتم و هزارتا دلیل دیگه ولی واقعیتش اینکه حس نوشت نداشتم این روزا توی دانشگاه خیلی می خندیم راستش سوژه برای نوشت هم زیاد دارم ولی حس نوشتن ندارم ، بچه های کلاس با هم خیلی صمیمی شدن و یه جورایی دوستای خیلی خوبی هستیم
از نت خیلی دلم گرفته نمی دونم این تقصیر نته یا فرهنگ اشتباه ما ایرانیا که همه جا دنباله حرف هستیم و همیشه راهی برای آزار اطرافیانمون پیدا می کنیم ، من توی نت دوستای خوبی پیدا کردم ولی فکر میکنم دوست دارم دوستان حقیقی داشته باشم نه دوستان مجازی بجز بعضی از اونا که خیلی واقعی و بی آزار هستند.
روزا وقتی به دانشگاه میرم و آدمهای مختلف رو می بینم گاهی فکر میکنم اگه توی نت بود این آدمها خودشونو چه جوری معرفی میکنن جالبه مگه نه؟
هنوزم بعضی وقتا توی دانشگاه دلم میگیره چون شاهد خود باخته گیهایی هستم که دله آدم رو بدرد میاره ولی خب جای شکرش باقیه که بچه های کلاسه ما خیلی خوبن و سر براه بخصوص مهری گلم که مثل یه فرشته مهربونه مهری اونقدر ساده و صمیمیه که گاهی فکر میکنم اگه اون نبود چقدر لحظات توی دانشگاه سخت می گذشت.
و فاطمه با اون شیرین کاریهای بی نظیرش مثلا هفته گذشته دیرش شده بود و برای اینکه زودتر به سرویس دانشگاه برسه کارهای اجرایی شو نتونسته روی سی دی رایت کنه و بخاطر همین هارد دستگاهشو کنده بوده و آورده بود به استاد نشون میداد ، و استاد گیج و مبهوت که این چیه دادی دست من
فاطمه بی نظیره شما باید باهاش زندگی کنید یا لااقل همکلاس باشین تا بدونین من چی میگم ،
مثلا هفته گذشته که فوتباله استقلال و پرسپولیس بود ما سر کلاسه ادبیات بودیم
فاطمه داشت با خواهر دوقلوش زهرا تلفنی حرف می زد و مهری گفت فاطمه بپرس که بازی چند چند شده؟
فاطمه به خواهرش گفت زهرا تلویزیون روشنه
خواهرش گفت آره
فاطمه گفت بزن کاناله 3
خواهرش گفت باشه،
فاطمه گفت داره فوتبال میده ؟
خواهرش گفت آره
فاطمه گفت پس باشه خداحافظ
حالا شما تصور کنید قیافه همه ما رو که منتظر شنیدن نتیجه بازی بودیم و در جواب نگاه مبهوت ما خنده بی قافیه فاطمه و بدنبالش کلمه آه ه ه
فاطمه واقعا بامزه و شیرینه البته گاهی هم از شیرینی دل آدمو میزنه
شمیم نازنین که همه آقایان براش دایی . همه خانمها براش خاله هستند شمیم خیلی مهربان و یکرنگه
شرمین شیطون و بلا که پیام بیچاره رو کشته با آزارهاش شرمین با زیانش و دستاش پیام رو می چلونه
و پیام که مزه کلاسه با همه شیرین زبونیهاش و شیطنتاش نمی زاه کلاس آروم باشه
مثلا جلسه قبل که هندسه ترسیمی داشتیم یه کاغذ سفید رو به استاد داد و تاکید کرد که استاد ما این تمرینها رو با آبلیمو نوشتیم و حالا بی رنگه
پیام بچه خوب و با جنبه ایه که با اینکه زیاد شوخی میکنه ولی اصلا بی ادب نیست گاهی وقتا دلم برای پیام میسوزه چون خیلی شوخه و دیگران بخودشون اجازه میدن هر چی بهش بگن و گاهی حس میکنم از ته دل می رنجه ولی اون خیلی با معرفته و از تقصیر همکلاسیهاش زود میگذره و دوباره شروع به شیطونی میکنه
عاطفه عسل منه که من همیشه بهش میگم آخه تو چرا اینقدر عسلی و اونم قرمز میشه میگه تو به من اعتماد بنفس میدی
المیرای مهربان و موبایل بدست که اگه با تلفن حرف نزنه همیشه ساکته
سعید نازنین که مهربانیش حدی نداره و من فکر می کنم برای دوستاش دوست بی نظیریه سعید از اون پسراییه که معنی همکلاسی رو خوب میدونه و براش دختر و پسر فرقی نداره همه هم کلاسی هستند سعید خیلی با مزه شوخی میکنه مثلا توی کلاسه طراحی که استاد یکی از دخترا رو مدل کرده بود اون طراحی نمی کرد ووقتی استاد علتش رو پرسید گفت استاد ما خودمون خواهر مادر داریم به ناموس کسی نگاه نمی کنیم و شلیک خنده بود که کلاس رو به غوغا کشید و تا آخر کلاس استاد نتونست کلاس رو آروم کنه
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خیلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو
چطوري ثبت مي شه
عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
نه عزيز دل من ‚ آدم بود
حسین پناهی
خیلی وقت بود که حوصله آپ کردن نداشتم خب راستش موضوع نداشتم یا شاید حس نوشتن رو نداشتم بحرحال ننوشتم
ولی گاهی مردمک چشم آدم توی دوربین چشمخانه صحنه هایی رو شکار میکنه که شاید مدتها از یادش نره دیروز من شاهد یکی از همین صحنه ها بودم که بد جوری دلم رو بدرد آورد
قضیه از این قرار بود که من همراه مادرم برای خرید رفته بودم بیرون و در پایان خرید مادرم به میوه فروشی محل رفت تا کمی خرید کنه
می دونید میوه فروشی جاییکه شما متوجه سلیقه ها و طبقه مالی افراد می شین از طرز خرید آدمها می فهمین که چقدر تمول مالی دارن
خلاصه مادر وارد میوه فروشی شد و من برای اینکه جلوی دست پای کسی رو نگیرم بیرون مغازه طوری که کاملا مشرف به داخل مغازه باشم ایستادم
و محو تماشای خانمها و آقایونی شدم که با استرس و یا با بی خیالی از اتیکت قیمتها مشغول جمع آوری میوه درون ساک دستی بودن
بعضی ها چند بار قیمت هر چیز رو می پرسیدن و هی دو دوتا می کردن و بعضی ها بدون سوال کردن قیمت پلاستیک ها رو پر می کردن و غر می زدن که چرا میوه درجه یک نیست
خانمی توجهم رو جلب کرد که با مردی که پشت ترازو ایستاده بود بحث می کرد، زن توی یه کیسه 5 یا 6 عدد خیار جمع کرده بود و از فروشنده می خواست که به اندازه 100 تومان برایش بکشد و فروشنده می گفت باید نیم کیلو شود چون پول خورد ندارد و بلاخره مرد فروشنده موفق شد و برایش 200 تومان خیار کشید در همین حال چشمم به پسرک کوچکی افتاد که گوشه چادر مادر را سخت چسبیده بود و با التماس چادر را می کشید مادر مستاصل پلاستیک خیار را نشانش داد و سعی کرد به او توضیح بدهد که همه پولش را بابت خیار داد و حالا نمی تواند برایش چیزی بخرد ولی پسرک مظلومانه التماس می کرد و به طرف خاصی اشاره می کرد مامان من هلو می خوام فقط 1 دونه برام بخر مادر دست پسرک را کشید و چادرش را جمع کرد و از مغازه بیرون آمد در حالیکه چشمهایش پر از اشک بود
با لحنی پر از درد به او قول داد که بعدا برایش یه عالمه هلو بخرد
و من شاهد این صحنه بودم
در حالیکه سرم سیاهی می رفت و هیچ کاری از دستم بر نمیآمد
همراه مادر به خانه برگشتیم و من بلا فاصله به اتاقم پناه بردم تا اشکهایم را به خلوتش هدیه کنم
نمی دانم چقدر تنهاییم طول کشید ولی صدای مادر منو به خودم آورد که می گفت کجایی قناری کوچولوی من و بعد در اتاقم باز شد و مادر با یه ظرف میوه وارد شد
بیا میوه بخور عزیزم
هلوی زیبا با آن آب و رنگ دلچسبش بدجوری خود نمایی میکرد و بسیار اشتها آور بنظر می آمد اما من ...
وقتی مادر ظرف میوه رو جلوم گرفت با تردید دستم رو جلو بردم و یه سیب برداشتم مادر با تعجب گفت ترانه !!!
تو هلو تمی خوری
در حالیکه بغض گلومو فشار می داد گفتم نه
مادر پرسید چرا تو که عاشق هلو بودی
با انزجار گفتم ولی حالا ازش متنفرم
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپسه کودک همسایه باشیم
![]()
ششم مرداد درست يكسال از اولين شبي كه من به نت اومدم مي گذره ، هيچوقت اون شب غمگين رو از ياد نمي برم ، سال 84 برام خيلي غم بهمراه آورده بود
و نمي دونستم كه با به هم ريختن باورهام چه بايد بكنم
، خيلي سخته كه شما مجبور بشيد همه افكارتون رو زير و رو كنيد ، وباور كنيد همه چيزهايي كه تا ديروز شنيده بوديد دروغ بوده و بايد فراموشش كنيد
، خلآ بزرگي يه شبه توي افكارتون پيدا ميشه كه مطالعه و دانش و زمان زيادي مي خواد كه اونو پر كنيد و براي علامت سوالهاي پي در پي كه توي ذهنتون پيدا ميشه جوابهاي منطقي و درست پيدا كنيد.
جوابهايي كه انسان رو توي سرزمين غم به دشت جنون يا دير باوري يا خود فريبي نرسونه
من بايد خودمو از مرگ احساساتم نجات مي دادم و نمي ذاشتم روحم توي ورطه نفرت فرو بره
خب به نت اومدم و خيلي خوشبخت بودم كه در اولين شب ورودم به كوچه پس كوچه هاي اين دنياي خيالي دوست بسيار خوبي پيدا كردم . دوستي كه اميد مي داد
بعد از مدت كمي كه با نت آشنا شدم
، بدنبال وبلاگ نويسي افتادم ، يادمه به هركسي كه مي رسيدم سوال مي كردم شما بلدي وبلاگ بسازي ، و جوابش يك كلمه بود نه!..
تا اينكه حميد گل من دوست خوب بوشهري من برام يه وبلاگ ساخت .
ذوق اولين نوشته رو هيچوقت فراموش نمي كنم ، و لذت خوندن اولين كامنت رو
حالا بعد از اين همه مدت هنوز از خوندن كامنتهام ذوق مي كنم و غرق در لذت ميشم 
مي دونيد كامنت ها مثل آلبوم عكس مي مونه وقتي آلبوم رو ورق مي زنيم يك سري از آدمها هميشه در همه حال چه شادي و چه غم در كنارمون هستند ولي بعضي ها فقط يه عكس باما دارن و ديگه هيچ
بحرحال از همه دوستاي خوبم كه توي اين مدت نوشته هاي منو خوندن و هميشه تشويقم كردن و حتي بيشتر از اوني كه حقم بود ازم تعريف كردن ممنونم و مثل هميشه بازم ميگم از اينكه به اين دنياي مجازي اومدم خوشحالم و ازاينكه دوستاي به اين خوبي پيدا كردم خوشحال تر

ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه زه ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است
و نگفتيم
چون كه مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بودست
بابام هميشه وقتي خرداد ميشه ميگه يادتون باشه خرداد و تير و مرداد رو مواظب باشيد چون هميشه از قديم گفتن خرد تير مرد
البته اين يه شوخيه قديميه و براي خنده گفته ميشه ولي من از وقتي كه 8 سالم بود هر سال ماه تير رو با غم شروع ميكنم چون ياد آوره خاطره تلخ روزهاي آخر زندگي پدر بزرگ مهربانم براي منه .
پدر بزرگي كه فقط 8 سال تونستم باهاش زندگي كنم و ماه تير با بي رحمي تير غم بدون اون بودنو به دلم نشوند و خاطره تلخ مرگش رو روي دفتر خاطرات ششمين روزش ثبت كرد، پدر بزرگ كوله بار مهربونيها و نوازشها و قصه ها شو برداشت و توي پيچ اولين كوچه اولين ماه يك تابستان تفت زده به خاطره ها پيوست.
ومن موندم حسرت يك لحظه ديدنش ، تمناي پنهان شدن در آغوش پر از مهرش و آرزوي شنيدن صداي مهربانش ولمس دستان نوازشگرش
پدر بزرگ عزيزم مي دونم توي تموم اين سالها هميشه روح مهربونت مواظب من بوده و هست ،مي دونم كه مي شنوي و آگاهي
و مي دوني كه خيلي دوستت دارم وهيچ وقت فراموشت نمي كنم.
خب اولها که رفتم دانشگاه اونجا رو دوست نداشتم ، یادتونه براتون نوشتم که مجبورم تمام وقت ساکت بشینم و حرفهای مزخرف بشنوم که کی دماغش رو قشنگتر عمل کرده و یا کی موبایلش جدیدتره .........
بدجوری حوصله ام سر می رفت ، آنتراک بین کلاسها دیوانه کننده بود فکر کنید یه کریدور بزرگ بدونه حتی یه نیمکت با انبوهی از پسر و دخترهای جوان که توی هم می لولیدند .
خب خسته می شدم دیگه.
با خودم گفتم اینجوری که نمی شه باید یه جایی پیدا کنم که با این همه وسایل بتونم بشینم اونجا .
خوب که به دور و برم نگاه کردم دیدم بهه عجب جای دنجی آره پله های انتهای سالن که به پشت بام می رفت جای خوبی برای نشستن بود .
پس بدون هیچ خجالتی مستقیم بطرف پله ها رفتم و روی اولین پله نشستم . نمی تونید تصور کنید که چقدر شجاعت بخرج دادم که زیر انبوهی از نگاههای متعجب سنکوب نکردم .
دخترهای افاده ای دانشگاه چنان با تعجب به من نگاه می کردند که انگار به یه موجود فضایی که از یه سیاره دیگه اومده نگاه می کنن .
و پسرها با چشمهای ور قلمبیده خیره خیره مبهوت این شجاعت من بودند .
دیگه داشتم کم کم عرق می کردم این نگاهها اونقدر خیره و پر محتوا بود که من فکر کردم نکنه به مقدسات عالم توهین کرده باشم شاید نباید اینجا بشینم .
اما قدمهای کوتاه و محکمی که با اراده بسوی من می آمدند امید می آوردند ، یکی از دخترهای کلاس بود مهری اون خیلی محکم و با اراده اومد جلو و کناره من نشست
خب ما شدیم دونفر و اونا آروم تر شدند
حالا که اواخره ترمه دیگه وقتی کلاس تعطیل میشه اون پله تا پشت بام جا نداره که ما که سمت پیش کسوتی داشتیم و اونجا رو کشف کرده بودیم بتونیم بشینیم
بگذریم من تصمیم گرفتم خودم باشم و از هیچکس تقلید نکنم ، کم کم بچه ها دور من جمع شدند و کلاسمون به یه جمع صمیمی تبدیل شد که هم استادها خیلی دوستش داشتند هم خودمون . ما همه توی کلاس دوست هستیم چه پسر چه دختر دوست و همکلاسی
یکی از کارهایی که من خیلی دوست دارم و اکثر دخترها نمی تونن بخاطر آرایش زیاد انجام بدن اینکه وقتی می خوایم بریم سلف از زیر فواره های آب رد شیم که خیلی لذت بخشه
اولها همه به ما می خندیدند ولی حالا شده جزو تفریحاته بچه ها
روبروی بوفه دانشگاه به حوض خیلی بزرگه یا مثلا استخره
اونجا بزرگترین تفریگاه من و مهریه و فاطمه است چون به عشق دیدن اون استخر میریم بوفه وقتی که از بوفه بر می گردیم کناره استخر کلی ذوق می کنیم
می دونید چرا چون توی اون استخر پر از قورباغه های کوچولو
آخیش کاشکی شما هم بودید و می دیدید.
امروز جمعه بود دانشگاه هم تقریبا خلوت بود ما هم از فرصت استفاده کردیم کلی با قورباغه ها بازی کردیم
و براشون اسم گذاشتیم
یکیشون به پشت روی آب دراز کشیده بود و آفتابو نگاه می کرد همه قدش بزور دوسانت می شد اسمشو گذاشتیم چوچک ، یکی خال خالی بود اون دوسته منه تازه دمش افتاده اینقدم شیطونه که نگو همش داره دنباله این واون میکنه
من دوست دارم خودم باشم و از دیدن همه زیبایی های اطرافم لذت ببرم و لحظه ای از هارمونی زیبای کاینات جدا نباشم
توی زندگی روزمره ،ما انسانها معمولا سعی می کنیم کسانی رو که دوست داریم بنحوی شاد کنیم ، این شاد کردن می تونه از راههای مختلفی مثله ، دادن هدایای کوچک و بزرگ ، ابراز علاقه، یک نگاه مهربان یا حتی یه جمله قشنگ باشه.
تا حالا شده که هیچ کدوم از اینکارها رو نتونید برای کسی که خیلی هم دوسش دارید رو در رو انجام بدید؟
در حالیکه از ته قلب می خواهید اونو خوشحال کنید و احساس قلبیتونو بهش منتقل کنید.
خب برای من پیش اومده
فرشته بانوی مهربانی که براستی یه فرشته است از دوستان مجازی منه توی اونور آبها.
قبلا هم در باره اش نوشته ام .
فرشته اونقدر مهربون و بی آزار و خوش قلبه که اینروزها تصور وجود همچین آدمهایی هم مشکله.
فقط باید باهاش معاشرت کنی تا بفهمی چقدر پاک و معصومه .
همین خوش قلبی و معصومیتش باعث شده که دوستان زیادی داشته باشه .
ومنم با کمال افتخار یکی از دوستاشم البته اون منو خیلی لوس می کنه و همیشه به همه میگه ترانه عشقه منه هر کی بهش از گل نازکتر بگه با من طرفه ها.
منم همیشه جلوی همه پز می دم می گم منو میگه ها، و با پشت گرمی فرشته چه شیطنت هایی که نمی کنم ، و اگه کسی از دستم شاکی بشه فرشته میگه کاریش نداشته باشین ، این ترانه ی من خیلی شیرینه ، بعد با اون خنده قشنگش ریسه میره و میگه از دست تو ترانه ی من آخه تو چقد شیطونی ، الهی من فدات بشم ، منم فوری میگم خدا نکنه بوست دارم
وقتی که فرشته غبار غمی به صداش میشینه من حاضرم هر کاری بکنم که اون بخنده و شاد باشه .
فرشته جونم من توی این دنیای مجازی هیچ کاری نمی تونم برات بکنم جز اینکه با این نوشته بگم خیلی دوستت دارم و آرزو می کنم همیشه خوشبخت و شاد باشی
این هدیه تولده من به تو دوست عزیز و فرشته خوب منه
دوستت دارم بوست دارم
تولدت مبارک
به خانه میرفت باکیف و با کلاهی که به هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیرو رو می کرد
به دنبال آن چیزی که در دل پنهان کرده بود
تنها ،مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
وخندید
حسین پناهی
یادمه بچه که بودم ساعتها روی سکوی پنجره مینشستم و با لذت به کلاغهای سیاهی که روی درختای بلند چنارهای کنار خیابون لانه داشتند چشم می دوختم .
همه رویای من در این خلاصه می شد که ایکاش یه جوجه کلاغ داشته باشم و بزرگش کنم توی رویا تصور میکردم یه روز که دارم توی حیاط بازی میکنم خانم کلاغه میاد و یه بچه اشو به من میده و میگه خوب نگه اش دار منم توی عالم رویا بهش قول میدادم که اونو مثل خودم دوست داشته باشم.
ما از اون خونه رفتیم و این رویا هرگز به واقیعت پیدا نکرد.
من بزرگتر میشدم و لوازم تحریر فروشیها جاذبه دیوانه کننده ای داشتند ، یادمه مادرم منو بزور از پشت ویترین لوازم تحریر جدا میکرد.
رویای شیرین من توی اون دوران داشتن یه بسته مداد رنگی 48 رنگ بود که باهاش هرچی میکشم تبدیل به واقعیت بشه ، ذوق اون شب رو هیچ وقت از خاطرنمی برم وقتی صاحب او بسته مداد رنگی شدم
و رویاهای شیرین هر شب رو با او نقاشیهای خیالی دلپذیر.
همه این رویاها زیاد طول نکشید ، چون یه روز که از مدرسه اومدم با جسد تراشیده شده و کوچک شده مدادهای جادوییم روبرو شدم که بدست آرش برادر کوچولوم به مرگ محکوم شده بودند
اگر چه مادر همون شب یه بسته دیگه برام خرید ولی اونا به هیچ وجه جادویی نبودند و رویای من محکوم به فنا شد.
تابستانهای گرم و تفت زده خانه مادر بزرگ و سایه بزرگ درخت انجیر تنومند من که همسن خودم بود و پدر بزرگ برای من اونو کاشته بود و میوه های شیرینش و مزه خیال انگیزش برام مثل روزهای افسانیه ای که هرگز نمیتونه تکرار بشه یادمه به محظ اینکه به خونه مادر بزرگ می رسیدیم لباس عوض میکردم
بی اعتنا به خستگی سفرعاشقانه به درختم پناه میبردم و از شاخه های زیباش بالا میرفتم و قد خودمو با شاخه هاش اندازه میگرفتم و شاهد بزرگ شدنم لابلای برگهاش بودم .
سه ماه تابستان من بودم و درختم و رویاهای شیرینی که بالای اون داشتم هرگز نمیتونم اون بعد از ظهرهای داغ رو فراموش کنم که با بالش کوچولویی که مادر بزرگ برام دوخته بود روی شاخه بزرگ درخت میرفتم
و رو به آسمون دراز میکشیدم با انبوهی از مجله نوجوان .
خونه مادر بزرگ ازدست رفت و حالا یه غول نخراشیده 16 واحدی به نام آپارتمان جاشو گرفته
و من حتی نمی دونم که جای درختم کجای اون بوده
بزرگتر شدم و رویاهام هم تغییر کرد ولی همه اونا زود از دست رفتند ومن موندم و سوگ اونا.
حالا مدتیه که رویایی ندارم ، یعنی نمی خوام داشته باشم ،
چون پایان تموم رویاها خیلی تلخه

مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتارعشق،خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت
من چشم خوردم من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد، نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟چـــــــــــــــــــــــــــــرا؟
( شعر:حسین پناهی)
توی کامنتهای قبلیم یه کامنت خیلی برام جالب بود و بد جوری منو به فکر فرو برد ، یه دوست عزیز نوشته بود که اگر 24 ساعت برای زندگی کردن وقت داشتم چیکار میکردم.
خب خیلی جالبه که به آدم قبل از مردن وقت بدن که بعضی از کاراشو انجام بده.
اما ما انسانها با مرگ بشکلی هراس انگیز برخورد می کنیم اصلا انگار تو فرهنگ ما مرگ با کلمه نیستی و نبودن و پاک شدن از صحنه زندگی آمیخته شده.
براستی اگه به هر کدوم از ما بگن که فردا قراره بمیریم چیکار باید بکنیم ، یا درستر بگم چه کاری میکنیم .
فکر کردم و دیدم من دوست دارم اون 24 ساعتو با عزیزترین کسانی که توی زندگیم دارم بگذرونم و اونم به میل خودم ، اما با خودم گفتم این نظره منه، اگه اونا دوست نداشته باشن 24 ساعت برای من باشن چی؟
براستی کی حاضره در یه رابطه دوطرفه منافع خودشو در نظر نگیره و فقط به به طرف مقابلش فکر کنه.
حتی اگه برای مدت کوتاهی باشه ؟؟؟
من اینو بارها تجربه کردم که هیچکسی حاضرنیست بخاطر دیگران وقتشو ، فکرشو، عشقشو بذاره ، آدمها فقط وقتی با دیگران ارتباط دارن که از اونا چیزی میگیرن و در غیر اینصورت ارتباط یک طرفه براشون اصلا جذابیتی نداره .
من دوستی داشتم که ساعتها با اون برای غمهاش به گریه نشستم ، با شادیهاش شادی کردم ، هر روز صبح به خدا سپردمش و در وقت وبی وقت نگران مشکلاتش بودم .![]()
اما اون یه روز بی خبر ترک رابطه کرد ، اون رفت و من موندم با یک دنیا سوال ؟؟؟؟![]()
که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا خیلی چیزها منو به یاد اون میندازه ، ولی بعید می دونم که اون حتی یادش باشه که من از چی خوشم می اومد یا چی آزارم میداد.
خیلی سخته که شما بین جمع باشین و همیشه سنگ صبور همه باشید خوب بشنوید و خوب همفکری کنید ، اما دیگران حتی نفهمند که بارون رو دوست دارین یا بوی گل مریم شما رو از خود بیخود میکنه ، تماشای برف براتون لذت بخشه ، یا اینکه چقدر قدم زدن توی یه روز سرد پاییزی روی تلی از برگهای زرد قرمز به شما آرامش میده.
هنوزم دارم فکر میکنم چند نفر از کسانی که دوستشون دارم حاضرن تمام 24 ساعت مهلت داده شده به منو بخاطر من وبرای من بامن باشن.!!!!!
هان شما می دونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و یه سوال جالبتر:
چند نفر از کسانی که ادعا میکردند خیلی منو دوست دارن، منو برای همیشه به ذهن می سپرن و روزهای ابری وقتی بارون می باره به یادم میافتن و یا بوی گل مریم تداعی کننده خاطره منه براشون براستی چند نفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا باتو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کس میشنوی، روی تورا
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،بی قید
وتکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را
که عجب! عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم!..

با اینکه اتاق نیمه تاریک بود اما دخترک متوجه برق اشک های مادر شده بود . خودش رو تنگ تر به مادر چسبوند و آروم با دستهای کوچولوش به صورت مادر دست کشید ، درست فهمیده بود صورت مادر خیس بود با نگرانی بی حدی چشم به چشم مادر دوخت و دست در گردن مادر انداخت و با ولع بوسیدش ، مامان جون مامان جونم چرا گریه میکنی ؟
مگه من کار بدی کردم ؟
من دختر بدی بودم؟
سوالات پی در پی دخترک مادر را بی تاب تر کرد ، و گریه آرامش به هق هق تلخی بدل شد . در حالیکه دخترک رو غرق بوسه های تب دار کرده بود و می بویید و می بوسید و اشک می ریخت ، هق هق کنان زیر لب قربا ن صدقه اش میرفت .
عروسکم ، عسلکم ، شیرینکم ، قربان اون خنده های قشنگت بشم ، الهی فدای شیرین زبانیهات بشم ، الهی پیشمرگت بشم .
حالا گریه مادر به دخترک هم سرایت کرده بود ، وهر دو دست در گردن هم اشک میریختند ، دخترک یک ریز سوال میکرد و مادر قربان صدقه اش می رفت .
مامان جونم مگه چی شده ؟
عسلکم هیچی نشده فقط تو باید یه مدتی از مامان دور بشی.
آخه چرا ؟
من دوست ندارم ازت دور بشم . اگه نباشی من پیش کی لالا کنم
(آخه اون همش سه سالش بود)
مامانی اگه آقا دزده بیاد من چیکار کنم ،
مگه من کار بدی کردم که باید از پیشت برم ،
مامانی کجا برم ، دیگه دوسم نداری.
حرفهای دخترک سه ساله که معصومانه و همراه با گریه تلخی بی امان بر زبان می آورد ، مادر را از خود بی خود کرده بود ، نمی دانست به کدامین گناه این مجازات نصیبش شده بود.
او چهار سال پیش با مردی که ادعای عاشقی داشت و علیرغم مخالفت خانواده ها سخت کوشیده بود تا به وصالش برسد ، ازدواج کرده بود ، مردی که به نظر آرام و مهربان بود .
ولی ناگهان یک روز آن مرد او را با همه سوالهای بی جوابش تنها گذاشته بود و رفته بود و حتی نمی دانست که ثمره عشق ناکامش در بطن همسرش در حال تکامل است .
او رفت و تنها راه ارتباطش شد تلفن .
دخترکش بدنیا آمد ، و کم کم بزرگ شد و پدر را فقط از عکسش و صدایش می شناخت ، پدر برایش گوشی تلفن بود و مرد جذابی که توی قاب عکس نشسته بود ، حالا بعد از سه سال پدر می خواست با زن دیگری ازدواج کند ، و می خواست دخترک را هم به زندگی جدیدش ببرد.
مادر به زحمت توانست در چند جمله به دخترک بفهماند که پدرش برای او مادر جدیدی در نظر گرفته و او باید پیش آن مادر زندگی کند .
دختر کوچولو دیگه هیچی نمی گفت و گریه اش در بغل مادرش بند اومده بود
تو گویی کاملا درک کرده بود چه اتفاقی قراره بیافته ، شب می رفت آروم آروم جاش رو به صبح بده ، مادر و دختر آرام و بهت زده در انتظار فردا را بودند، که قرار بود روز جدایی آنها باشه .
صدای اذان که بلند شد.
ناگهان دخترک تکانی خورد و دستها را از گردن مادر باز کرد و رو به آسمان گرفت و گفت خدایا یه کاری کن که مامان خودم مامانم باشه .
صبح فردای آن روز صدای تلفن هر دوی آنها را از خواب بیدار کرد ، از آنطرف خط صدای زنی گفت من نمی خوام با شوهر شما ازدواج کنم .
یه هفته ای شده که کلاسهامون توی دانشگاه رو براه شده و شکل گرفته حالا دیگه همه همکلاسیهامونو میشناسیم یه کمی هم با بچه های دیگه آشنا شدیم .
استادا دارن به ما عادت میکنن و ما به استادا ، محیط دانشگاه برای خودش یه دنیای جداست نمیشه اونجا روبا جاهایی که تا به حال دیدم مقایسه کرد.
من نت رو خیلی دوست داشتم ،و با اینکه همه اعتقاد دارن نت یه دنیای مجازیه برای من خیلی واقعی و دوست داشتنی بود، اما دانشگاه با اینکه واقعیه اما خیلی مصنوعی به نظر میاد .
توی نت آدم هرکسی رو از روی نوشته هاش میشناسه ، ولی توی دانشگاه آدما از روی ظاهرشون دسته بندی میشن و به اصطلاح شخصیت هر کسی رو لباس و گوشی موبایل، ماشینش مشخص میکنه.
خیلی جای تاسفه ولی حقیقت داره .
هر چقدر توی نت همه سعی میکنن بحث های حقیقی بکنن توی دانشگاه بحثها بیهوده است
تمام وقت آزاد بین کلاسها به صحبت در باره آرایشگاه و بوتیکهای مد و دماغهای عمل کرده شده و گوشیهای رو بورس و خلاصه این مسایل می گذره .
گاهی دلم خیلی میگیره که آخه چرا هم سنهای من هیچ حرف دیگه ای بلد نیستند که بزنن . و فکرشو بکنید من با همه شیطنتم ساعتها ساکت میشینم و گوش می دم یا نگاه میکنم .
دیروز وقتی شنیدم یکی از پسرهای کلاس که به اصطلاح مزه کلاس هم بود ، به خاطر مشکلات مادی
می خواد از ادامه تحصیل انصراف بده ، خیلی غصه خوردم در حالیکه یکی از بچه بخاطر گم کردن قلم نوری موبایلش کلاسو روی سرش گذاشته بود ، با خودم فکر کردم آخه چرا اون نباید پول داشته باشه هزینه ترمشو بده و این یکی اینقدر پول داره که ...............
من آموخته ام رنج کشیدن و دم بر نیاوردن را
من آموخته ام یکطرفه دوست داشتن را
من آموخته ام مهر ورزیدن و دشمنی دیدن را
من اموخته ام باور نکردن حرفهای شیرین را
من آموخته ام تشخیص تردید را
تناقض را
دوگانگی کلام را
من آموخته ام جدی نگرفتن غمها را
رفتنهای بی خداحافظی را
بهانه های بی دلیل را
زندانی کردن عواطف را
من آموخته ام نگفتن را
سکوت را
در دل کشتن حرف را
من آموخته ام نخواندن ترانه افکارم را
تو بنگر دل من چه بینهایت دردمند است و لبخند به لب دارد
این منم کسی که هرگز نشناختیم
این منم ترانه زندگی خودم
افکارم
و وجود داشتنم 
یکروز از سال 84 باقی مانده ومن حال هوای غریبی دارم ، سالی که شاید بدترین دقایق عمر گذشته ام را برایم به ارمغان آورد ولی باعث شد زودتر بزرگ شم و تجربیات ارزشمندی رو بدست بیارم.
سال84 رو با یکدنیا امید و آرزو شروع کرده بودم ولی غم غریبی دست از سرم بر نمی داشت ، و بغض عجیبی بدون دلیل گلویم رو می فشرد ، همه چیز به نظر عادی می اومد به غیر از این بغض لعنتی و این غم عجیب که دلیلی برایش نداشتم.![]()
![]()
هنوز خرداد تمام نشده بود که تیر غمش به دلم نشست و تمام باورهایم بهم ریخت ، خب نمی شد باور کرد ، بهت بود و تخیل ، تجزیه تحلیل بود و برگشت به گذشته ، اشک بی صدا بود و بغض فرو خورده ، اما غم را پایانی نبود .![]()
من یاد گرفته ام که نگذارم غم بر من مستولی شود یاد گرفته ام که همیشه دلایل قانع کننده ای برای حوادث پیدا کنم ولی اینجا بهم ریختن باورهایم آزارم می داد ، من یاد گرفته بودم دوست بدارم نه اینکه متنفر باشم ، من یاد گرفته بودم که مهربانی بهترین ارزش انسانی است ، من یاد گرفته بودم که دروغ منفور ترین خصیصه انسانیت است ، من یاد گرفته بودم که خوب فکر کنم ، خوب عمل کنم، و از بهترین کلام استفاده کنم ، ولی اتفاقاتی که از سر گذرانده بودم می خواست به من بگوید که همه اینها دورغه و واقعیت نداره ، مانده بودم که چه باید کرد و کدام باور درست ترین باور کایناته.
مادر مثل همیشه به کمکم آمد ، با یه اکانت اینترنت در یک شب تفت زده مرداد و گفت ببین با این مشکلی که برایت پیش آمده تو باید با آدمهای زیادی آشنا بشی که بتونی راه درست رو از غلط تشخیص بدی ، هر دوی ما می دونیم که در جامعه بیرون امکان ارتباط با مردم خیلی کمه اما تو از طریق اینترنت میتونی با همه دنیا در ارتباط باشی ، مطمن باش که انسانهای زیادی توی این دنیا هستند که به کمک تو احتیاج دارن و تو به کمک اونا احتیاج داری و می تونید دوستای خوبی برای هم باشید.
با کوله باری از غم پا به سرزمین مجازی گذاشتم مثل یه غریب توی یک کلان شهر بزرگ بدون سواد و بدون دوستی که راه رو بلد باشه.
توی این دنیای به اصطلاح مجازی من حقیقی ترین آدمها رو دیدم ، چون این آدمهایی که به نت میان،
یا اونچه که هستند نشون می دن ، یا اونی که دوست دارن باشن .
در هر صورت زود میشه به افکار و سلایق وشخصیت اونا پی برد ورد پای صداقت یا بی صداقتی رو از لابلای حرفهاشون بیرون کشید.
به هرحال من دوستای زیادی پیدا کردم که غمگین یا شاد شیطون یا آرام برای من خیلی دوست داشتنی هستند و قابل احترام و برای تک تک دقایقی که باهاشون گذروندم ارزش قایلم و دوسشون دارم
بزارید چندتاشونو براتون نام ببرم و از خصوصیاتشون بگم
مانی : اولین کسی که شناختم مانی بود مغرور و سرکش و درعین حال مهربان و دل رحم کسی که برای دوستاش دریای بیکران عطوفت و گذشت بود ولی کمتر بلد بود ابراز احساسات کنه![]()
حامد: اولین ادد من بود، پرخاشگر، یاغی ، بی حوصله ، متفکر ، اهل مطالعه ، بی اعتماد به جنس مخالف ولی مهربان.! اگر بلد باشی که چه جوری باهاش حرف بزنی ( چه دعواها که باهم نکردیم ولی حالا یکی از بهترین دوستای منه ومن خوشحالم)![]()
حمید : دوست کوچولوی جنوبی من با همون قلب مهربان و بزرگوار مردم جنوب با دنیایی از سخاوت و گذشت اما زود رنج و خجالتی ( حمید پسر منه)![]()
کامیار و کیان: دوستانی که باید بگم ازبا جنبه ترین انسانهایی هستند که تا به حال دیدم مثل همه کردهای سرزمین من مهربان و با گذشت ، سخاوتمند ، اما غیور و سرسخت![]()
فرشته: زن مهربانی که فرسنگها دورتر از میهن غم دوری از خانواده را بر دل یدک می کشد و من برایش مثل آن دختری هستم که نداشته و دوست داشت داشته باشد و امید وارم که لایق اینهمه عشقش باشم ![]()
![]()
هستی: عزیزکم که طعم شیرین خواهر داشتن را به من چشاند ومن از وجودش واز مصاحبت باهاش سرشار از لذت میشم ( خب آجی منه دیگه)
مهتاش دوست داشتنی دختری که توی امریکا بزرگ شده ولی دلش برای فرهنگ ایران می تپد
سارای مهربان که در خرم آباد زندگی میکنه ، با آرزوهای کوچک و خواسته های کوچکتر که بر آوردنش هیچ زحمتی نداره ( چقدر دلم براش تنگ میشه وقتی یه مدت نمی بینمش چون وقتی به من می رسه میگه ماهی من می خوام پولکاتو بکنم )![]()
![]()
سارای آرام و مهربان دختر تبریز زیبا سارا دوست بسیار دوست داشتنی و گل منه![]()
سحر دوست داشتنی و حساس از مشهد![]()
احسان تند و متغیر ، مهربان ، عصبانی ، دل رحم، خشن ، بی تفاوت ، بشدت احساساتی ( خودم هم تعجب می کنم از این همه صفات متغیر در وجود این جوان ) اما احسان بسیار دوست داشتنیه اگر اجازه بده کسی بهش نزدیک بشه![]()
سیاوش مهربان و محتاط ( سیاوش اونقدر محتاط عمل می کنه که گاهی وجودش ندیده گرفته می شه اون دنیایی از استعداد و شعوره که سعی میکنه مخفی شون کنه )![]()
![]()
علی مرد جنجالی اینترنت ( علی میتونه مثل یه بره مهربون باشه و میتونه مثل یه ببر خشمگین ولی کافیه که به کسی اعتماد کنه تا جونشو فدا کنه آخه اونم به نوعی قربانی خیانت آدمها شده)![]()
کامران ( در ظاهر آرام و درباطن دنیایی از شیطنت و بی قراری ، با همه سن کمش قادر به تجزیه تحلیل رفتار اطرافیانشه و می دونه که نقاط ضعف و قوت دیگران چیه ، کامران از اون آدمهاست که می تونه از هرکسی خیلی ساده اسرارش رو بپرسه و همه بدون اینکه خودشون متوجه بشن هر چیزو که اون بخواد بهش یگن)![]()
![]()
عباس مهربون و کوچولوکه به من میگه آجی جونم
حسین عزیز و شیطنتهای شیرینش که هیچکس رو آزار نمی ده![]()
آرش عزیز که برام مثل یه برادر واقعی می مونه و من همیشه از دوستی با آرش خدا رو شکر می کنم![]()
شهلای نازنین بانوی دور از دیار الهه مهر سرزمین من
داریوش عزیز که خودشو پشت نوشته هاش پنهان می کنه و باید خیلی دقت کنی تا روح بزرگشو درک کنی![]()
محمد کوچولو که همیشه خوابش میاد ولی نمی دونم که چرا همیشه به من میگه ترانه میکشمتا؟ راستی چرا؟
بهزاد قهر قهرو و شیرین که هم منو دوست داره هم نداره اون اول آشناییمون تا چند ماه روزی یکبار آیدیمو از ادد لیستش پاک می کرد و بعد عصر همون روز دوبار ادد می کرد و این برای ما تبدیل به یه خاطره دوست داشتنی شده ( اگر چه هنوزم منو تهدید به دیلیت میکنه ولی عیبی نداره بهزاده دیگه نمیشه کاریش کرد)![]()
![]()
و بلاخره سامان مرد هزار کنفرانس که من اسمشو گذاشتم آقا گرگه . هنوز هیچکس سامانو نشناخته چه برسه به من، اون قادره درآن واحد توی چند تا کنفرانس باشه حرف بزنه و با صد نفر چت کنه و هیچکی نفهمه
اینجا می خوام بگم من توی نت آدمهای رو دیدیم و شناختم که سعی می کردند بد باشند یا شاید ادای آدمهای بد رو در میآوردند من از هر کدومشون درسی گرفتم که باید ازشون تشکر کنم برای کوله باری از تجربه توی تک تک لحظات سال گذشته که به من هدیه کردند حالا من دیگه غم ندارم من سعی می کنم بزرگ فکر کنم و در طیف افکارم آدمهای دور وبرم رو ندیده نگیرم سعی می کنم مثل گذشته خوب باشم دوست داشته باشم ، و دوستم داشته باشند
فکر میکنم این ماهی نقره ای کوچولو در پایان این سال به دریای پر مهر و محبت دوستاش رسید و خاطره تلخش با خاطرات شیرینی تموم شد .
همهتونو بوس دارم و دوست دارم و براتون بهترین آرزوهارو میکنم.![]()
سیاهی ار درون کاهدود پشت دریا ها
بر آمد،با نکاهی حیله گر با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیر گون دامان.
سیاهی گفت:
-((اینک من بهین فرزند دریاها،
شما را،ای گروه تشنگان،سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را.
نبینم...وای!...این شاخک چه بی جان است و پژمرده...))
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبر دستی که دایم می مکد خون وطراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید.
مه از قعر محاقش پوز خندی زد بر این تزویر،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-((دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد))
ولی پیر در وگر گفت با لبخندی افسرده:
-((فضا را تیره می دارد ،ولی هرکز نمی بارد.))
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان بر خاست:
-((باران است ...هی!.. باران!
پس از هرگز ...خدا را شکر...چندان بد نشد آخر ...))
زشادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودانها تشنگان ،با چهره های مات،
فشرده بین کفها کا سه های بی قراری را.
-((تحمل کن پدر ...باید تحمل کرد ..))
-((می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...))
-((پس چرا باران نمی آید؟))
-((نمی دانم ،ولی این ابر بارانی است ،می دانم.))
-((ببار ای ابر بارانی !ببار ای ابر بارانی !
شکایت میکنند از من لبان خشک و عطشانم.))
-((شما را ای گروه تشنگان !سیراب خواهم کرد))
صدای رعد آمد باز ،با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-((آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟))
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین :
-((فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد.))
سلام دریا،سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما
همیشه روشن ،همیشه پویا،همیشه مادر ،همیشه زیبا
سلام مادر ،که می تراود،نسیم هستی ،ز تارو پودت.
همیشه بخشش،همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا!
سلام دریا ،سلام مادر ، چه می سرایی؟ چه می نوازی؟
بلور شعرت،همیشه تابان ،زبان سازت ،همیشه شیوا.
چه تازه داری؟بخوان خدا را ،دلم گرفته،دلم گرفته!
که از سرودم رمیده شادی،که در گلویم شکسته آوا!
چه پرسی از من)):چرا خموشی؟هجوم غم را نمی خروشی!
جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا! ))
-شکسته بازو گسسته نیرو ،جدار شب را چگونه ریزم؟
سپاه غم را چگونه رانم،به پای بسته ،به دست تنها؟
خروش گفتی؟چه چاره سازد،صدای یک تن، درین بیابان؟
خراش گفتی؟که ره گشوده،به زور ناخن،ز سنگ خارا؟!
بخوان خدا را ،دلم گرفته، دلم گرفته ، دلم گرفته!
درین سیاهی ،ار آن افق ها ،شبی زند سر،سپیده آیا؟
بوی بهار همه جا به مشام می رسید ![]()
ولی هنوز سوز سرد بودن زمستونو به رخ می کشید
پسرک 12 ساله به نظر می رسید
چرک و کثیف
خودشو توی کاپشن بزرگش گلوله کرده بود و دستهای کوچیکش از مچ آستین گشاد کاپشن بیرون زده بود
گوشه خیابون روی یک تکه مقوا بساطش رو پهن کرده بود همه بساطش یه ترازوی اندازه گیری وزن بود و یه دفتر و یه کتاب
کتابو پهن کرده بود روی زمین و بی اعتنا به رهگذران
توی دفترش چیزی می نوشت
شاید مشق شبش بود.
دلم سوخت واز سر شکم سیری مثل همه همنوعان سیرم خواستم کمکی بهش بکنم
پس جلوی بساطش ایستادم
سایه من آفتابو ازش گرفت
سرشو با تانی بلند کرد و من فوری بهش لبخند زدم
اونم با بی اعتنایی گفت خانوم می خوایین وزنتونو بدونین
با همون لبخند گفتم آره ممکنه؟
اونم با همون جدیدت گفت
چرا ممکن نیست خانوم ما کارمون همینه
خواستم سر صحبتو باهاش وا کنم
گفتم اسمت چیه؟
سوالم رو نشنیده گرفت
و با لحن سردی گفت لطفا برید بالای ترازو
سردی لحنش گزنده بود ولی از رو نرفتم
در حالیکه می رفتم روی ترازو پرسیدم
کلاس چندمی؟ این کتاب درسته؟ چه پسر خوبی
به هیچکدام از حرفهام جواب نداد و با همون لحن سرد
وزنم رو اعلام کرد
من مونده بودم که چیکار کنم
دست توی کیفم کردم و یه اسکناس 200 تومانی در آوردم و بطرفش گرفتم
گفت پول خرد ندارید؟
میشه 25 تومان
گفتم نه بقیه اش مال خودت
چشماش برق عجیبی گرفت رگ گردنش ورم کرد و صورتش گلگون شد
اسکناس رو به طرفم گرفت و گفت نه خانم من صدقه نمی گیرم این پول مال شما شما مهمان من باشید
خیلی خجالت کشیدم ، در مقابل اینهمه عزت نفس و اینهمه مناعت طبع من چی می تونستم بگم .
با دستپاچگی شروع به صحبت کردم واصلا نمی دونم چی می گفتم فقط می خواستم از اون مخمصه در بیام
اونم بدون یه کلمه حرف مات و مبهوت به دهن من نگاه می کرد ، آخرش در یه جمله ازش عذر خواستم
من ساکت شدم، واون هیچی نگفت ، همینطور به من زل زده بود و نگاه می کرد .
دیگه طاقت نداشتم اونجا وایستم پس حرکت کردم هنوز چند قدم نرفته بودم که صداش منو میخکوب کرد
خانم خانم یه لحظه صبر کنید
برگشتم و نگاهش کردم و با کمال تعجب دیدم داره می خنده ، خنده ای زیبا و شیرین و معصومانه
خنده اش به منم سرایت کرد و بطرفش رفتم ، گفت خانم اسم من آزاد کلاس اول راهنماییم کار می کنم که سر بار کسی نباشم چون بابام پارسال عمرشو داد به شما و داییم خرج ما رو می ده بخاطر همین من وقتی از مدرسه میام اینجا بساط می کنم تا ...
بعد در حالیکه عرق پیشانیش رو پاک می کرد از جیبش یه بسته آدامس در آورد و گفت من امروز اصلا کار نکردم وپول خرد ندارم که بقیه پولتونو بدم . حالا یا عوض بقیه اش این آدامس قبول کنید یا چند دقیقه اینجا وایستین که من برم خردش کنم جرات نکردم دوباره بگم بقیه اش مال خودت و با کمال میل آدامسو ازش گرفتم و هر دو خندیدیم . حالا سه روز از این ماجرا می گذره و من هر روز وقتی از جلوی بساطش رد می شم یواشکی از جیبم پوست آدامسو در میارم و نشونش می دم![]()
و هردومون می خندیم
و با سر به هم سلام می گیم و این دوست کوچک 12 ساله من مرد آینده وطن منه سر بلند آزاد
از خونه بیرون زدم دلم هوای قدم زدن توی روزهای اسفند رو داشت
آخه من عاشق این ماه از سال هستم![]()
هوا سرد نبود ، ولی دستهامو با ولع توی جیب پالتوم فرو بردم تا از گرمای داخل جیبم احساس امنیت کنم
سوز ملایمی صورتمو نوازش می داد که لذت بخش بود
آهسته قدم می زدم
و با دقت به اطرافم نگاه می کردم![]()
آدمها با عجله یا بی عجله با بی اعتنایی از کنارم رد می شدند و هر چهره این سوال را بوجود می آورد میشناسمش؟ نه ![]()
این کیه؟
ولی چرا نه؟
راستی این حس باهم غریبی انسانها از کجا شروع شد . از وقتی که قبیله رو ترک کرد. ومتمدن شد
و خونه ساخت و دورش دیوار کشید و شد شهر نشین ، بعد یاد گرفت به چهره های دیگه بی اعتنایی کنه و اونا رو غریب بدونه . ![]()
از خودم پرسیدم چند تا از این آدمهای بی اعتنای توی خیابون به نت میان ، چند تا شون وبلاگ دارن، جالبه که ما دنیای نت رو مجازی می دونیم ، ولی به نظر من خیلی حقیقیه ، چون توی نت همه حرفهای واقعی می زنن چون نمی ترسن و چهره بد یا خوبشونو پنهان نمی کنن
دخترکی از روبرو می آمد در حالیکه دست پدر رو محکم چسبیده بود وتنگ پدر راه می رفت و از پایین قدش پدر را عاشقانه می پایید . بی اختیار یاد وبلاگ عزیز آقاافتادم و احساسش در مورد دخترش
همه چیز در حال دگرگونیه اینو جوانه های منتظرروی شاخه های درختا بخوبی یاد آوری می کنن. زمین داره نفس می کشه ، می خواد خودشو از زندان یخ زده زمستان به امید بهار برسونه . بهارفصل فرحبخشی هوا ، بهارفصل زیبایی ، بهارفصل رنگهای ملایم ، بهارفصل گلهای صحرایی ، بهار فصلیه که می تونی با یه بلوز نازک بیرون بیایی و سردت نشه ، بهار فصل زنده شدن امیدها ![]()
بهار منو یاد شهلای خوبم توی وبلاگ الهه مهر می اندازه ، که وقتی زمستون شد همه هم و غمش بچه های سرما زده بود ، شهلا که با همه مریضیش دنبال لباس وجای گرم برای بی خانمانها می گشت ، شهلا که دستهای نیکو کارو صدا می کنه ، آره اگه بهار بیاد شاید یه کمی از نگرانی شهلا برای بچه های فقیر جهان کم بشه.![]()
![]()
زوج جوانی از کنارم رد شدند ، در حالیکه نوزاد کوچولویی رو توی پتو محکم پیچیده بودند ، پدر جوان ساک بچه روی دوشش بود ، و بچه رو عاشقانه به سینه می فشرد ، و زن جوان دستش رو محکم به بازوی مرد جوانش گره کرده بود و تو گویی به محکم ترین صخره جهان تکیه کرده ، بی اختیار لبخندی روی لبهام نقش بست و یاد وبلاگ بابای فردا افتادم با قلم زیبا و شیرنش و عشقش به مامان فردا و کلوچه خانم زیباش![]()
جلوی کتابفروشی مورد علاقه ام ایستادم و شروع کردم به تماشای کتابهای پشت ویترین ، یادم اومد که خیلی وقته کتاب جدید نخریدم ، چشمم توی کتابها بدنیال کتابهایی بود که داریوش عزیز توی آخرین پستش توی وبلاگ انسان دوستی معرفی کرده بود. داریوش مردیه که پشت نوشته هاش دردی
نشسته که باید مثل اون فکر کنی تا درکش کنی ، مردی که همه هم و غمش اینه که بتونه ایرانی امروزو از بی هویتی فرهنگی نجات بده
جوانکی کنارم ایستاد ؛ زیر لب آهنگی رو زمزمه می کرد و انگار نمی تونست جلوی رقصشو بگیره چون هی وول می خورد ، و از این پا به اون پا می شد ، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ، کاملا امروزی با شلواری گشاد و آویزان از کمر که جیبهایش به زانوش می رسید ![]()
، بلوز چروکش از زیر کاپشن بیرون زده بود
، موبایلش زنگ زد ومن در حالیکه از کنارش رد می شدم فرصت رو غنیمت شمردم و نگاهی گذرا به سرو صورتش انداختم ، موهای تاج خروسی
، زیر ابروی برداشته شده
، و... چقدر جای نیما که وبلاگ گوسفند ناقلا رو می نویسه خالیه که بگه اینم یه گوسفند خروس نشان.![]()
![]()
حالا که از تعدادی از دوستان وبلاگ نویسم یاد کردم بزار از سیامک
بگم که توی نوشته هاش داره از دیروز می گه و صفاو صمیمت گذشته رو بیاد ما جوانهای امروز میاره . سیامک که باید عمیق به نوشته هاش دقت کرد و آفتاب
که تازه شناختمش و یه دنیا حرف زیبا داره .
به ساعتم نگاه کردم .
آخ دیرم شد الان داریوش عزیز آپ می کنه و منو آقا سیامک کل انداختیم که اولی باشیم که مطلبشو بخونیم و نظر بدیم ، نباید ببازم ![]()
پس با اولین تاکسی به خونه بر می گردم.![]()
![]()
با همه بی سر و سامانی ام
باز ،به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه توفانی ام
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنو شانی ام
ماهی بر گشته زه دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ،ابر مرا باز کن
دیر زما نی است که با رانی ام
حرف بزن،حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
دستهای پر توان او مرا سرشت
و از روح شریف خود در من دمید
مرا فرمان ایستادن داد
از آفریدن من بر خود بالید
کاینات را در برابرم به سجده واداشت
سرکشان را از خود راند
و مرا اشرف مخلوقات نامید
در بهشت جایم داد
اما من خاکی کجا و آنجای افلاکی کجا
من نادان خطا کار حریم را شکستم
اما مرا بخشید وزمین را آزمایشگاه من قرار داد
به وسیله پیامبرانش مرا دانایی آموخت
از خطرات آگاهم کرد در کتاب هایش مرا از بدی بر حذر داشت
اما من خاکی قرنهاست که در این زمین خونها ریختم و فساد ها کردم
از موهبت ها ی آن استفاده کردم
خوبی چه عیب داشت که من یدی را برگزیدم
جنگ ، برادر کشی، نسل کشی ، فساد اعتیاد و هزار و یک جور کار بد دیگر
گروهی از نسل من بدنبال علم رفتند ولی هر چه بیشتر آموختند خود خواه تر شدند و خود را با آن مهربان ترین مقایسه کردند.
پس من خود را اینگونه معرفی می کنم
من انسانم زاده آدم
می خواهم انسان باشم
بدور از هر بدی و ناپاکی
برای امتحانی بس بزرگ به زمین آمده ام
می خواهم دوران امتحانم را روی زمین با نمره کامل قبول شوم
می خواهم دوست داشتن را تجربه کنم
تاشاید شایسته این باشم که روح کوچکم با آن روح بزرگ پیوند بخورد

نمی دونم کسی از شما توی این فصل دل به کوه می زنه یانه![]()
ولی اگه رفته باشید حتما چیزی رو که من دیروز دیدم شما هم دیدید
دیروز طبق معمول هر جمعه باز دوستان خانوادگی جمع شدند و زدیم بیرون بارون آهسته می بارید ولی هیچکس اعتراضی به بارش آن نداشت حتی کسی از سرمای گزنده بهمن گله نمی کرد آخه می خواستیم دور هم باشیم اونقدر جمع های ما شاد و گرم و دلنشینه که حد نداره ![]()
![]()
![]()
بزرگترها تصمیم گرفتند که مسیر دورتری رو انتخاب کنند که ما بتونیم حسابی برف بازی کنیم و لذت ببریم ما هم همه جور وسایل شیطنت رو مهیا کرده بودیم .![]()
![]()
خلاصه روز قشنگی رو آفریدیم زیر بارون نم نم، چادر زدیم
و از ته مونده برفها آدم برفی ساختیم ![]()
برف بارون خورده خیس و به سرو صورت هم حواله کردیم![]()
آواز خوندیم گرد آتش نشستیم لطیفه گفتیم ، حافظ خوندیم، خاطره تعریف کردیم
بعد هم به سرمون زد که از اون دامنه جلوی چشم بریم بالا راه افتادیم و در حالی که کل انداخته بودیم و به هر قیمتی از هم جلو می زدیم از دامنه بالا رفتیم اون بالا بود که من منظره زیبایی رو دیدم که تاحالا ندیده بودم و به همه نشونش دادم همه مبهوت از شگفتی خلقت شدیم![]()
می دونید چی دیدیم ![]()
روی اون تپه کنار یه تخته سنگ توی برفها بوته کوچکی بشکل سمبل سر از خاک در آورده بود و چند گل زیبای سفید مایل به صورتی روی اون خود نمایی می کرد هر کدوم از گلها یه خال بنفش توی دلشون داشتند و پرچمهای زردشون زیبایی شونو دو چندان می کرد.![]()
همه روی برفها نشسته بودیم و بشکل یه دایره گلها رو در میان مون گرفته بودیم .![]()
کی می تونه تصور کنه که این موجود ظریف اینقدر پر طاقت باشه می دونید اون گل یخ بود اومده بود که به زمستان بگه من هستم تو نمی تونی با سرمات امید رسیدن بهار رو از دل دشت بگیری من هستم تا دشت از دیدنم لذت ببره و سعی کنه زنده بمونه تا بهار بیاد![]()
![]()
![]()
![]()

من و تو یکی دهانیم
که با همه صدایش
به زیباتر سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تا زه تر می سازد.
نفرتی
از هر آنچه با زمان دارد
از هر آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگریم،
دستی
که خطی گستاخ به با طل می گشد.
من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای بر تر،
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه تنیم.
و پرستویی که در پناه بام،آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گم شده
لبریز می کند
احمد شاملو
من اصلا نمی فهمم که ما آدما چرا برای خونه هامون پنجره می زاریم وقتی که تمام روز کرکره هار و محکم بستیم و یا وقتی که به روی نور خورشید پرده های ضخیم کشیدیم .![]()
ما از چی می ترسیم!!!
و چرا می ترسیم!!!
ماجرا از کجا شروع شد.
چرا اولین بار همسایه ای از همسایه خودش رو گرفت
تمدن!؟![]()
این چه تمدنیه که ما رو پشت حصارهای خونه هامون و افکارمون پنهون می کنه .
مگه نه اینکه ما انسانها خصلتمون زیستن در روابط اجتماعیه
مگه نه اینکه انسان در تنهایی ....![]()
![]()
خب چرا بس خودمونو از هم قایم می کنیم
چرا در پس فرهنگهای پوسیده وارتجاعی گذشته پنهان شدیم
چرا نمی تونیم هر روز صبح پنجره رو به روی همسایه باز کنیم و با لبخند بهش سلام کنیم![]()
اینهمه تنفر برای چیه![]()
دیروز یه دوست به من گفت که باید بپذیرم زن هستم و در افکار جامعه ما زنها نمی تونن....
اما من می گم من یه زن هستم ولی در درجه اول یه انسانم
من می خوام که یه انسان باشم .
نه یه نیمه انسان
می خوام باهمه دوست باشم وعشق بورزم
و دوستم داشته باشن
فرق نمی کنه زن یا مرد ،دختر یا پسر ، کوچک یا بزرگ
من دوست دارم بتونم راحت با یه خانوم یا آقای مسن دوست باشم و در کنارش برای یه نوزاد 1 روزه ضعف کنم ،
برای زن بی شوهر غمگین که داغ خیانت شوهرش به دلش سنگینه اشک بریزم،
با دخترک نوجوان 14 ساله که اولین لرزه های دلش رو می شنوه همکلام بشم ؛
یا پای صحبتهای پسر 18 ساله عاشق بشینم که دلدارش بهش گفته توی فال بینی چینی اونا طالعشون یکی نیست و ترس از جدایی همه وجودشو داره مثل یه خوره می خوره ،
دوست دارم شاهد احساس شعف زوجهای جوان باشم وقتی که اولین روزهای تولد نوازد کوچولوشونو تجربه می کنن.
یا اینکه ساعتها کنار تخت یه بیمار... بشینم و آرزوهاشو گوش کنم که داره بدست باد فنا می ده .![]()
نمی دونم کجای این افکار غلطه ![]()
چرا باید از هم دور باشیم و یا از هم بترسیم من فکر می کنم که اولین افکار بد انسانی وقتی بسراغ آدمها اومد که مرزها اومدن . خاک ،زبان، قوم ، جنسیت، زیبایی، پول، طبقه اجتماعی، خانه، دیوار؛ پرده ....
کاش بتونیم این مرزها رو که بدست خومون ساختیم بهش بهاندیم ![]()
ولی مرزهای نامریی که توی افکارمون برای هم کشیدیم رو از بین ببریم و بتونیم دوست هم باشیم ، دوست فقط دوست نه چیز دیگر ![]()
![]()
و خدا رو به شور تماشا بکشیم![]()
![]()
![]()

خدای خوبم سلام![]()
بازم منو بازم هوای تو و این دفتر و شرح شیدایی برای تو
خب دلم خیلی تنگه برات اومدم به این خلوت که فقط مال منه و برای تو
تو که از من به من نزدیکتری
می دونی امروز می خوام برای یکی از بنده هات یه چیزی ازت بخوام
خودت می دونی چی می خوام بگم
اما بزار خودم بگم و لذت ببرم که گوش میکنی![]()
می دونی یه دوست پیدا کردم
که اونور دنیا دور از خاکش و مادرش زندگی می کنه
دلش از غم غربت همیشه تنگه
ولی چاره ای جز تحمل نداره
چشماش همیشه آماده بارانه
و غم خیلی نزدیک به قلبش نشسته
می دونی که خیلی دوسش دارم
و براش نگرانم
پس ازت می خوام که یه کاری کنی
که غم لعنتی جاشو به شادی بده![]()
و باران چشماش جاشونو به گلهای بهاری شادی بدن
خدای خوبم فرشته های شادی رو به سراغش بفرست![]()
و ازشون بخواه که اونجا پیشش بمونن![]()
سلام به خدای خوبم![]()
وسلام به اولین روز 20 سالگی
امسال بیشتر از هر سال لوسم کردند .![]()
مامان بابا آرش
فامیل
دوستان حقیقی
واز همه بیشتر دوستان دنیای مجازی اینترنت![]()
حقیقتش امسال من اصلا دوست نداشتم که روز تولدم برسه و دوباره بدنیا بیام
اما چنان استقبالی ازم شد که خجالت کشیدم![]()
دوستان دنیای مجازی من از دو روز پیش گروه گروه جمع می شدن و در یک کنفرانس گروهی شادی
می کردند و منو حسابی شرمنده کردند![]()
مهم تر از همه اینکه کسانی که فکر می کردم اصلا یادشون نیست . خودشونو برای یه لحظه به آیدی من رسوندن و تبریک گفتن دیشب من نمی دونستم به اون همه پی ام چه جوری جواب بدم .![]()
خب خیلی خوشحال شدم اما هنوز یه غم کوچولو اون گوشه دلم سنگینی می کرد . که دوسش نداشتم ولی نمی خواست بره ![]()
امروز صبح وقتی بیدار شدم باخودم فکر کردم 20 سال پیش در اون لحظه و اون روز که من بدنیا اومدم چند تا بچه دیگه توی سراسر دنیا بدنیا اومدن و سرنوشت هر کدومشون چی شده ؟ چند تا شون زنده هستن؟
چند تاشون جای گرمی دارن و خانواده و دوستان و فامیل مهربان؟
چند تا شون امکاناتی که من داشتم داشتن؟
مهم تر از همه چند تا شون احساس خوشبختی می کنن ؟![]()
با این فکر بود که سعی کردم اون غم کوچولو رو از قلبم بیرون کنم ، و به انسانهایی فکر کنم که به خوشبختی و دوستان خوب نیاز دارن ولی از اون محرومند ، من اگه تو سال گذشته یه دوست نامهربان را از دست دادم امروز 100 ها دوست مهربان و باوفا در سراسر دنیا دارم ، این به اون در
پس می گم خدای من خدای خوب من 20 سالگی رو با امید عشق بیواسطه من به خودت شروع می کنم و دستانم رو در دستان مهربان تو می زارم تا راه رو از چاه به من نشون بدی ، که از راه راست منحرف نشم و حتی برای یه لحظه در عمرم پیش نیاد که غافل از خواسته های توباشم.![]()
![]()
دست منو ول نکن و منو تنها نزار
آمین ![]()
![]()
این منم انسانی به نام زن![]()
که اینک بر زیر نقطه پرگار کاینات ایستاده ام
در آستانه تغییری شگرف
نا آشنا با تقدیر
با گامهایی استوار
وعزمی راسخ
قلبم میلرزد
گرم و داغ وپر احساس![]()
دستانم را از هم می گشایم
و سر به آسمان بلند می کنم
من اینک می توانم
همه جهان را در خود ببینم
زیرا هستم ،میلرزم ودرک می کنم
آری راز هستی را درک می کنم
می ترسم،اما ایستاده ام
راسخ و سر بلند و آزاده

خدای خوبم سلام![]()
امروز دلم خیلی هواتو کرده بود
دوست داشتم به محراب دفترم بیام و بر سجاده خطوطش تو را بپرستم
مثل عاشقی که تنها دلخوشی اش
نامه های گاه و بیگاهی است که به معشوقش می نویسه
و انتظار داره جواب دردو دلش رو توی نگاه اون ببینه![]()
می دونم که کلمه به کلمه اش و می خونی و براش ارزش قایلی
می دونم که هر لحظه بامنی و منو حمایت می کنی
می دونم و باتمام وجودم حس می کنم که در تمام دقایقم حاضری
خب نبایدم جز این باشه
خودت وقتی منو آفریدی به خودت تبریک گفتی
و به خدایی خودت قسم خوردی که دوستم داری
و از من خواستی که همیشه با تو باشم
و من دوست دارم که با تو باشم
در هر لحظه از زندگیم،در هر نفس،و هر نگاه
امروز ازت نه برای خودم و نه برای کسی چیزی نمی خوام
چون مطمنم که خودت همه چیز رو می دونی
و در فکر تک تک مخلوقاتت هستی
امروز فقط می خواستم بهت بگم:
خیلی دوستت دارم![]()
![]()
![]()
و لذت ببرم از اینکه می خونی
دوستت دارم و به خودم افتخار می کنم که تصمیم گرفتی منو بیافرینی
و برای امتحان روی زمین بفرستی
خدایا دلم گرفته ![]()
![]()
من نمی خوام هیچوقت موجود دیگری رو برات قربانی کنم
منو یاری کن که نفسم رو برات قربان کنم
خدایا دستمو ول نکن ،و تو دستات بگیر
که انسانم و می گن جایز الخطا
اما من نمی خوام حتی خطا کنم
پس روحم ، جسمم مال تو و برای تو
قربانی منو بپذیر آمین![]()
همه می گن حرفهایی که می زنم و چیزهایی که می نویسم برای سنم زیاده ولی من میگم برای اینکه آدم خودشو بشناسه نیازی به سن و سال نیست![]()
مهم اینه که با دقت به همه اطرافت نگاه کنی و دلیل هر چیزو پیدا کنی![]()
مادرم میگه من از وقتی زبان باز کردم اونو با سوالاتم دیوونه می کردم![]()
و اون مجبور می شده گاهی برای جواب دادن به من همش مطالعه کنه ، خب اگه من اینطوریم
بخاطر صبر و دانایی مادرم بوده
ولی باید بگم من توی همین سوالات بود که خودمو با هارمونی جاری اطرافم هماهنگ کردم
و فهمیدم که در جهانی زندگی می کنم که از عشق مطلق بوجود اومده![]()
و هدفش رسیدن من و همراهانم در روی زمین به عشق مطلقه
به هر چیز که نگاه می کنم لذت می برم و فوری از خودم سوال می کنم خدا چرا اونو آفریده
و در موقع آفریدنش به چی فکر می کرده و مهمتر اینکه چه احساسی از آفرینشش داشته
و از فکر عشقی که خدا در آفریدن اون بکار برده لذت می برم و عاشقش می شم![]()
فرق نمی کنه یه تکه سنگ باشه یا اولین گلسنگهای بهاری ریز توی صحرا
سنجاقکی زیبا باشه یا حشره ای موذی
گربه دزد همسایه باشه![]()
یا قناری خوش صدای توی قفس
مهم اینه که همه اینا در نوع خودشون بی نظیرند
و با کمال زیبایی و ظرافت ساخته شدن
اینا رو گفتم که بگم دوست خوبی به جمع ما پیوسته
دوستی که خوب می نویسه و مهم تر از اون می دونه که چی می نویسه
و برای چی می نویسهآخه اون عاشق خدا و مخلوقات خداست
من بهشون خوش آمد میگم و امیدوارم
که من و تمام دوستانم که به این وبلاگ سر میزنن بتونیم تاوقتی که این وبلاگ هست قلم تواناشونو و افکار بی نظیر شونو داشته باشیم
آقا سیاوش بهتون خیر مقدم می گم ![]()
![]()
برف می بارد
برف می بارد
به روی خارو خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دل تنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد






بیرون از پنچره اتاقم برفی ریز و تند مداوم در حال بارشه
تا چشمم از خواب خسته شد و به روز نگاه کرد برف خودشو نشون داد
آهسته ولغزان و رقصان تن خیسش را به تن خشک زمین هدیه می کرد
اولین کلامم شعر آرش بود
که بی اختیار زمزمه کردم
این اولین برف زمستانی امساله
که داره می باره
یاکریم کوچکی پشت پنچره سر در لاک پرهایش فروبرده و چشم از پنچره بر نمی داره
می دونم منتظر خورده های نونه که هر روز براش می ریزم
حتما امروز گرسنه تر و نگران تره
از جا برخواستم
تا تکه نانی را برایش هدیه ببرم
بی اختیار چشمم به پسرک ژنده پوش توی کوچه افتاد که گاری نان خشکش را می کشید و داد می زد
برف پارو می کنیم
نون خشک می خریم
صدای مادر منو به خودم آورد
بیا تو عزیزم
سرما می خوری
چه مامان خوبی دارم!!!![]()
اما این فکر آزارم میده که![]()
راستی چه کسی امروز به فکر اونه
دستای یخ زده از سرماشو کی توی دست گرمش می گیره
کدوم سقف بالاسرش اونو از بارش بی امان برف در امان نگه می د اره
این گاری رو توی سرما تاکجا باید به دنبالش بکشه
حتما مادر اونم نگرانشه![]()
مگه نه؟!![]()
![]()
![]()
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم![]()
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمان من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمان من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمان من نگاه کن
پلک اگرفروبندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
(حسین پناهی) بهترین انسانی که شناختم![]()








من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
-چیزی از معجزه آن سو تر-
ره نبردست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من بر آنم که درین دنیا
خوب بودن- به خدا-سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی
بیگانه است.
و همین درد مرا سخت می آزارد!
اندوهی کشنده می آزاردم
خودم را تنهاترین می بینم
دستانم تهی از توشه محبت
و چشمانم در چشم خانه کورسویی از وفا را جستجو می کند
زندگی چیست
درک نکردن هستی
ومن چیستم
باری بر دوش کاینات
چه کردم من
هیچ
دلم مانند دستانم تهی است
می خواستم
اما نتوانستم
همواره زنجیرهای نامری سرنوشت دست وپایم را درقل و زنجیر خود داشت
و من زندانی محبت
یارای گسیختم نبود
من ماندم
سوختم
ساختم
اما هیچکس یادش نماند
که من هستم
من قلبی در سینه دارم
و متاسفانه می تپد این دل
و درآن خون سرخ و گرم جریان دارد
من چه کردم
جز نشستن
جز سکوت
و امروز
حرفم را هیچ نخواهند فهمید
هیچ
های سوختم سوختم

سلام به همه دوستانی که به ما سر می زنن وبا انتقادات وتشویقات سازنده خودشون به ما در بهتر شدن کیفیت وبلاگ کمک می کنند.
از این هفته به بعد تصمیم داریم هر هفته یک داستان واقعی از زندگی آدمهایی که دور ورمون هستند و ما اونقدر در مسایل خودمون غرق شدیم که نمی بینیم شون بنویسیم ودر آخر نظر شما عزیزان رو درباره اونا داشته باشیم شاید بتونیم دستامونو به طرف هم دراز کنیم و در دست هم بزاریم تا حلقه ای ناگسستنی تشکیل بدیم و این دوستانی که زندگی شون پر از درد و رنج بیهوده است میان این حلقه بگیریم و با محبتهای کوچیکمون موجی از شادی به سر روی اونا بپاشیم و در لذتهای خوش زندگی مون اونا رو هم شریک کنیم
نظر شما چیه ؟
این دستهای ما
اگه دوست داشتی دستت رو تو دستهای ما بزار
با الهام اولین بار تو روم اشنا شدم ، اون پی ام می داد که می خواد با یک پسر 17 ساله آشنا باشه و می گفت که خودش 27 ساله است .
بدجوری کنجکاو شدم ، آیدی شو باز کردم و بدون مقدمه سوال کردم خب برای چی؟
در جوابم آدمک یاهو رو برام فرستاد که از خنده روده بر شده بود.
دوبار پرسیدم آخه چرا؟
که سر درد دلش باز شد.
گفت مگه چیه ؟ این همه آقایون با سنهای بالا دنبال دخترای کم سن و سال هستند کسی به اونا اعتراض نمیکنه ولی وقتی یه خانم این تقاضا رو می کنه همه شاکی می شن و در موردش بد فکر می کنن
گفتم درسته ولی قرار نیست ما برای اینکه جلوی یه اشتباه باستیم یه اشتباه بدتر بکنیم .
الهام گفت درسته ولی من می خوام انتقام بگیرم و برامم فرقی نمی کنه که دیگران چی فکر می کنن
انتقام !!!!
آخه چرا؟ و از کی؟
اینجا بود که الهام ویس و برداشت و با هق هق تلخی شروع به تعریف داستانش کرد .
الهام گفت که یه دختر با تحصیلات عالیه است و یکسال پیش با جوانی در حد خودش آشنا شده و این آشنایی منجر به عقد و ازدواج شده .
همه چیز خوب بود تا 3 ماه پیش که همسرش سر به عصیان بر می داره و شروع می کنه به بداخلاقی و ناسازگاری .
گفت من خیلی کنجکاو شدم و شروع کردم به اینکه دنبال مشکل بگردم و ببینم که چی آزارش می ده ، راههای مختلفی رو امتحان کردم ، محبت ،نوازش ، دعوا ، خشونت ، خانواده
ولی اثری نداشت فقط باعث شد که هر روز فاصله ما از هم بیشتر بشه و اون تویه خونه از من جدا زندگی
می کرد و من دلیلش رو نمی دونستم .
هر چقدر سعی کردم وادارش کنم که حرف بزنه اثری نداشت
تمام وقتش یا پشت کامپیوتر می گذشت یا با تلفن حرف می زد . فکر می کردم که مشغله کاریش زیاد شده و غافل از اینکه سرنوشت چه داستان شومی رو برام رقم زده
تا یکروز که یادش رفت گوشی شو باخودش ببره و یا عمدا اینکارو کرده بود زنگ تلفن منو به خودم آورد .
تلفن زنگ زد و من برداشتم الو ...
صدای نرم و دلنشین یه خانوم بود که صمیمانه اسم شوهر منو به زبان می آورد .
و مشتاقانه سوال کرد که ای ناقلا چرا جواب نمی دی .
خجالت کشیدم این چه کاری بود که من می کردم شاید یکی از همکارانش بود یا مشتریهاش .
تلفن و خاموش کردم ولی قبل از اینکار شمار رو یادداشت کردم .
یه احساس شومی به من می گفت خودشه .
این مسبب همه ناراحتیهای منه .
ولی اون کی بود
توی بهت و ناباوری این افکار بودم که شوهر با عجله در باز کرد و وارد خونه شد و شروع کرد دنبال چیزی گشتن ، با خونسری که در خودم سراغ نداشتم گفتم دنبال این می گردی ؟
وبعد به گوشی موبایلش که تو دستم بود اشاره کردم .
با تعجب نگاهی به من و نگاهی به گوشی کرد و تقریبا اونو از دستم قاپید.
و با عجله تماساشو چک کرد . و در مقابل چشمان بهت زده من خون به چهره اش دوید با همان سرعتی که اومده بود رفت و دیگه بر نگشت.
من ماندم و یک دنیا خیال
برای اینکه مطمن بشم که درست فهمیدم شماره اون دخر خانم رو که یادداشت کرده بودم گرفتم و همه چیزو براش توضیح دادم .
دخترک باورش نمی شد و در بین گریه بی امان می گفت شما دروغ می گید ، اینا دوروغه
اون این کاره نیست ، اون زن نداره ، اون اصلا خانواده نداره ، خودش گفته که پدر و مادرش تو یه تصادف مردن و برادرش توی ایران نیست .
دخترک گریه می کرد و آروم نمی شد . گوشی رو گذاشتم ، اشکی نداشتم که بریزم .
اما یه سوال داشت دیوانه ام می کرد ، خب از من متنفر بود باشه ، منو دوست نداشت باشه ، اما چطور دلش اومده بود در مورد پدر و مادرش اینو بگه و اوناروتو خیالش بکشه ...
بعدا فهمیدم شوهرم با این دختر خانم توی چت اشنا شده و همه قضیه سر کار گذاشتن و شوخی بوده ولی در این گیر و دار عاشق این خانم شده و کارش به اینجا کشیده.
تصمیم گرفتم منم همین کارو بکنم و ازش انتقام بگیرم ، اینه که اومدم اینترنت و ...
گفتم خب حالا چرا می خوای با پسرهای نوجوان دوست بشی آخه این که معنی نداره ؟
بغض آروم شده اش دوباره ترکید و گفت :![]()
آخه نمی تونم خودمو راضی کنم که تن به خیانت بدم چون هنوز اسمش توشناسناممه ، به خاطر همین سعی می کنم با پسر بچه ها دوست بشم چون می دونم که اونا خیلی پاکن و هنوز معنی گناهو یاد نگرفتن .اینطوری هم من خودمو آروم می کنم که درام مثلا بهش خیانت می کنم و هم شاید بتونم یه بچه رو از چنگال عفریته های اینترنتی نجات بدم .
حالا منم بغض فرو خورده ام رو آرام آرام اشک می ریختم ، من به الهام گفتم خوشحالم که افکارش و جسمش هنوز پاک مونده و ازش خواستم بجای فکر خیانت بیاد دستاشو تو دست من بزاره شاید بتونیم دست یکی فقط یکی دیگه رو بگیریم .
شما چی فکر می کنید؟؟؟؟![]()
دروغ
چرا؟
تزویر؟
برای چه
چه تمناییت بود به من!
چه حاحجتت بود به دروغ
خجالت می کشی؟
خوب است این.
خوب است که هنوز
ذره هایی از وجدان نسوخته ات باقی مانده
تا رنگ دانه های شرم را به چهره ات بپاشاند
شرم خوب است زیرا دل را می سوزاند
و سوزش دل اشک را مهمان است
واشک اندیشه را ...
یاد مادر بزرگ بخیر بااون حرفهای بیاد ماندینش
دوستی چیه
نشانه هاش چی ان
دوست خوب کیه
اصلا چه جوری میشه یه دوست خوبه رو حفظ کرد
و چه طوری میشه دوستان یکرنگ زیادی داشت
بدون درنظر گرفتن جنسیت ، قوم ، زبان، مدرک، پول...
مادر بزرگ می گفت دوستی مثل گل شقایق می مونه
می دونی چرا؟
شقایق تنها گلیه که فقط یک روز عمر میکنه فقط یک صبح تا شب ، و اگه شانس بیاره
و بدست نااهلان
پرپرنشه غروب همان روز گرده افشانی میکنه و سال بعد در همون جایی که یه شقایق بوده
صدها شقایق از زمین سر بیرون میارن.
دوستی هم همین طوره
وقتی بوته زد و به گل نشست باید به اون فرصت داد تا گرده افشانی کنه
و دشتی پراز احساسات سرخ شقایق گون بیافرینه
پس یادمون باشه با عجله گل دوستی رو زیر دست وپای هوس پرپر نکنیم
و دوستان خوبو با حرفهای زهرآهگین دل چرکین نکنیم
نشانه های یه دوست خوب از نظر من
صبر ، محبت ، وفا
از نظر شما چیه؟
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر،ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است،
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیر تر است.
شوق باز آمدن سوی توام هست،
-اما،
تلخی سرد کدورت در تو ،
پای پوینده راهم بسته،
ابرخاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
وای،باران،
باران،
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای،باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.![]()

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست
هنوزم دیدن تو برام مثه عمر دوبارست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره
تا گلی بر سر ایوان تو پژمردو فروریخت
شبنمی غم زده از گوشه چشمان من آویخت
دوری بین من و تو دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره

در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به نا کامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن دیر آشنا را می شناسم
من آن شیرین ادارا می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از این رو من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چه را عاشق چرا شیدا شدم من
خوشا آن روزی که این دنیا سر آید
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی بر آید
چه بی اثر می خندم![]()
چه بی ثمر می گریم![]()

سالها پیش در چنین صبح زیبایی خدا خواست شاهکار تازه ای از بین بنده گانش بیافریند ، بنده ای که مثل هیچکس نباشد ، یکی برای دل خودش .
پس تورا به زمین هدیه کرد که در عصر حاضر بهترینش باشی ، که عاشقش باشی و عاشقت باشد ، تواز پشت شریفترین پدر بودی و از شیر بهترین مادر نوشیدی ، و همه تار پود وجودت عشق شد ، عشق مطلق به ذات شریفش .
عاشقی آغاز کردی ، واو سرمست از این بهترین بنده به تماشا نشست ، شیدایی کردی و آزموده شدی ،سربلند بودی و آزاده ، مثل سیاوش در آتش
امروز در بهترین صبح پاییز ، در قشنگترین روز آذر ، وقتی که خورشید در زیباترین شکلش می تابد و زمین خرسند از همه برکات دست به دعا برداشته ، همه کاینات در هارمونی زیبای وجود دست به دعا برداشته اند و آهنگی موزون را زمزمه میکنند .و آن اینکه به تو ای بهترین بنده خدا تولدت را تبریک می گویند.
و خدا این همه را به تماشا ایستاده .
ومن در لذتی سکر آور از این همه هماهنگی با این آواز هم صدا می شوم ، و می گویم تولدت مبارک

ای تو با روح من، از روز ازل یار ترین.
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین.
گر یکی هست سزاوار پرستش ،به خدا
تو سزاوارترینی،تو سزاوارترین!
عطر نام تو که در پرده جان پیچیده است:
سینه را سا خته از یاد تو سرشارترین.
ای تو روشنگرایام مه آلوده عمر
بی تماشای تو،روز وشب من تارترین.
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند،
من به سر پنجه مهرتو گرفتارترین.
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین!![]()
![]()
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج ناز پرورد
سر را به سنگ میزد
خود را هلاگ می کرد![]()
![]()








می خــــــــــواهم،
بدون اســــــارت دوستت بدارم،
با آزادی در کنــــارت باشم،
بدون اصرار تورا بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم
واگر تو نیز با من چنین باشی
یکدیگر را غنی خواهیم ســــــــــــاخت.![]()
![]()
![]()

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوشتر از اینت ندانم.
وگر- هر لحظه- رنگی تازه گیری،
به غیر از زهر شیرینت نخوانم.
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی ،که جان را
نشاط از تو، غم از تو، شادی از توست.
به آسانی،مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:((دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است وجادوست!))
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که اوزهر است اما......نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامه درد،
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تورا دارم که مرکم زندگانی است![]()

خدا زمین را آفرید.
و آن را به انواع موجودات زینت کرد.
نمی دانم در چند مین روز تصمیم گرفت گلها را بیافریند ، اما وقتی داشت گلها را می آفرید از تک تک آنها
می پرسید که دوست دارند چگونه و کجا باشند .
پس آنها را در خانواده هایی دسته بندی کرد .
هر گروه چیزی می خواست .
هر گروهی رنگ و بویی وفصلی را برگزید.
گل رز خواست که گل عشق باشد در دست عشاق
بنفشه می خواست اولین گل بهار باشد تا قبل از هر گلی بعد از سرمای زمستان خود نمایی کند
سنبل گفت مرا وداع گوی زمستان کن
گل یخ می خواست ملکه زمستان باشد با بوی سکر آور
داوودی پاییز را انتخاب کرد که همگونگی رنگهایش را با پاییز به رخ بکشد
گلهای کاکتوس بیابان را انتخاب کردند زیرا در آنجا هیچ گلی نمی روید واین خودخواهی آنها را ارضا میکرد.
شقایق می خواست سمیل خون باشد و نشانگر آزاده گی
و نوبت رسید به نیلوفرها:
خانواده نیلوفر : گوناگون بودند گروهی آب را برگزیدند که عروس آبها باشند
و بقیه در همه زمین پراکنده شدند.
فقط بذرنیلوفر لاجوردی مانده بود و خدا نگاهش میکرد ، پس خدا به او گفت نیلوفر لاجوردی تو کجای زمین را برای زندگی انتخاب می کنی.
نیلوفر شرمنده گفت مرا به مجنون ترین درخت روی زمینت ببخش که گل و باری نداشته باشد ،من در اوبپیچم و او مرا شیدایی کند من با او یکی شوم واو مرا یکی شود، پنجه هایمان را درهم بفشاریم وشاخه شاخه هایمان باهم یکی شود، آنچنان که جدا کردنمان میسر نباشد ، ووقتی به گل نشستم هیچ چشمی نتواند تشخیص دهد که این گلها از من است یا او ، و خدا خندید و او را به بید مجنون بخشید .
تصور کن منظره به گل نشستن نیلوفر را بر سرشاخه های بید ، در سپیده دمان روزهای آخر تابستان ، که اگر شانس بیاوری و یک روز صبح زود از خواب چشم بپوشی خواهی دید.
یادت باشد نیلوفرلاجوردی را فقط بید دیوانه خواهد داشت نه کس دیگر.![]()
![]()

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد این گونه به زرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت،مات و مبهت به آن می نگری؟!
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغریده به جام،
من به این جمله نمی اندیشم.
من،مناجات درختان را،هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ رابا باد،
نفس پاک شقایق را درسینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم، می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی؟
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را،تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من،تنها تو بمان!![]()
فریدون مشیری
زیبا ترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدارمارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
![]()

تنگ غروب مرد شب به خورشید رسید و بازهم مثل هر غروب چادر سیاهش را به روی شانه می کشید و موذیانه در گوش دخترخورشید پچ پچ کرد بیا باهم بازی کنیم ،
شب آمد و سیاهی حاکم شد ، سکوت مرموزی همه جا حکمفرما شده همه خوابیدن ، همه اهل خانه ، همه اهل کوچه ، همه اهل شهر ........
اما من بیدارم و نمی دونم در کدامین نقطه این شهر چشمان دیگری چون من دل از سرزمین خواب بر گرفته و اندوهگین به سرنوشت دوستانش می اندیشد .
کاش زودتر صبح بیاد ، اما نه باید فکر کنم ، باید تا صبح فکر کنم ، شاید لااقل خودم تونستم خودمو قانع کنم که چرا ؟
واقعا چرا؟ این چه فرهنگیه که ما داریم .
این چه زنجیرهای دست وپا گیریه که با دستای خودمون به دست و پاهای خودمون بستیم ، نتیجه اش چیه جز خرابی پی درپی نسلهامون ، جز بی اعتقادی روز افزون انسانهای دورورمون .
آخه چرا نمی شینیم خوب فکر کنیم و چیزای بد به دور بریزیم و خوبهارو قوی تر کنیم بابا ما بچه ها آخه چه گناهی کردیم که باید اسیر اعتقادات پوسیده و بدون دلیل شما قدیمیترها بشیم ، وقتی به دور ورم نگاه می کنم می بینم آدمهای زیادی هستند که بدون اینکه خودشون بخوان بدبختن و توی این بدبختی هم اصلا مقصر نیستند فقط قربانی تصمیم های اشتباه دیگران شدند.
من بیشتر از 20 تا خانواده رو می شناسم که پدر مادرشون همدیگررو دوست ندارن ولی فکر می کنن دارن بخاطر بچه ها از خودگذشتگی می کنن اما باید دید این بچه ها که دایم شاهد نق زدنهای بی امان اونا هستندم همین فکرو می کنن .
آیا براستی این بچه ها می خوان در این جو زندگی کنن؟
چرا کسی از خود اونا نمیپرسه چی می خوان؟
دیگه کم کم داره صبح می رسه و خورشید خانوم یه باردیگه توی بازی از مرد شب برد و با شیطنت و خندان از زیر چادر شب بیرون اومد .
اما من هنوز بیدارم
وبه خودم میگم کاش می شد راهی پیدا کرد تا کمی حداقل کمی از این همه آت و آشغالهایی رو که اسمشو فرهنگ گذاشتیم بدور بریزیم و سبک و راحت بشینیم فکر کنیم که چطور کنار هم میشه ارام و بی دغدغه زندگی کرد و عاشق هم بود ،
زیرا که خدا عاشق ماست مگر نه ؟
چشمانم را که از خواب باز کردم نگاهم به پنجره خیره ماند ، قاصدکی خودش را پنجره
می کوبید با عجله بطرف پنجره رفتم و بازش کردم .
قاصدک آرام و رقص کنان به دورن اتاقم پا گذاشت ، با تعجب به بیرون نگاه کردم تمام شب باران شدیدی باریده بود ، پس این کوچولو رقص کنان از کجا آمده بود .
چگونه زیر بارش شدید باران تارهای ظرفیش خیس نشده بود ، بیرون از اتاق روز زیبایی خودنمایی می کرد توگویی دختر آذر قبل از اینکه پسر دی زمین را زیر ابرهای خاکستری رنگ بگیرد و بغض فرو خورده از کینه بهار را بر آن چون گرد و غباری از برف ببارد.
می خواست همه جا را خوب بشوید و برق بیاندازد و چه ماهرانه اینکار را کرده بود .
همه جا برق میزد از پاکی و تمیزی ، سوز سردی وزید ، لرزیدم
و پنجره را برویش بستم که تنم را از سرمای بی امانش مصون نگاه دارم ،
بگذار بوزد بیداد کند ، مرا چه باک از این همه زوزه ، من پشت این پنجره از خشمش در امانم اما این مهمان کوچک من چه شادی و سروری را با خود آورده .
پشت به پنجره رو بروی قاصدک ایستادم آرام روی میز تحریر نشسته بود تو گویی از ترس و وحشتش کمی کاسته شده بود.
دستم را بسویش دراز کردم و آرام و طناز خودش را روی دستم کشید و با خجالت و شرمگین به چشمانم خیره شد ، در نگاهش خواهش موج می زد و تمنا بی داد می کرد ، ترس از له شدن در مشت من واندوه پرپر شدن از خودخواهی من زجرش می داد ، اما با شجاعت به چشمانم خیره شده بود و در موج نگاهش حرفهایش را صادقانه به امواج نگاهم می فرستاد.
آرام از زمین بلندش کردم و به دهانم نزدیکش کردم و در گوشش نجوا کردم ، قاصدک کوچولو من هرگز تو رو آزار نمی دم تو پیک شادی و خوشحالی هستی من تو رو آزاد میذارم که اگه خواستی و دوست داشتی پیش من بمونی و اگه نه پنجره رو باز می کنم که هر جا دوست داری بری قاصدک خندید و رقصدید شادی کرد و گفت نه کجا برم ، من اومد تا بمونم .
هدیه به تمام پسرها و دخترهایی که قاصدک عشق شون از راه می رسه و در می زنه و اونا با چشم باز
می بینشش و زود می شناسنش و به اون احترام میذارن و پرپرش
نمی کنن چون دوست دارن تمام عمر کنارشون بمونه
![]()
![]()

به چشمانت بياموز: كه اشكش را به چشمانم بياموزد
به مژگانت بياموز: كه تابش را به مژگانم بياموزد
به ابرويت بياموز: كه قوصش را به ابرويم بياموزد
به پلكانت بياموز: كه وزنش را به پلكانم بياموزد
به دستانت بياموز: كه مهرش را به دستانم بياموزد
به زلفانت بياموز: كه موجش را به زلفانم بياموزد
در عوض من هم
به چشمانو به مژگانو به زلفانو به پلكانو به دستانو به ابرويم
مي اموزم : كه درس رنج سنگينش غم هجرعزيزشرا بهرايمانت بياموزد![]()
![]()
![]()
نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان٬ روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلآک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و در گاه قضا دور است
زمین کر٬ آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والآ
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوستر دارم.
به دوشم گر چه بار غم توانفرساست
وجودم گر چه گرد آلوده سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بر دارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزار ران رشته٬ با این خلق
با این مهر ٬ با این ماه٬
با این خاک٬ با این آب...
پیوسته است.
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست.
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردیست.
نمی خواهم بمیرم
تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم
تا عدالت را بر افرازم٬ بیافروزم
خرد را ٬ مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم
چه فردایی٬ چه دنیایی!
جهان سر شار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ٬ ای خدا!
ای آسمان!
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟![]()

دیشب داشتم با خدا حرف می زدم می دونم که اونم داشت گوش می کرد ٬ نگران بودم یا بهتر بگم هستم نگران تک تک کسانی که با آونها آشنا می شم و پای درد دلشون می شینم ٬ آدمها به چند دسته تقسیم می شن ٬ بعضی ها در همون لحظه که با تو هستند زندگی می کنن ووقتی از تو جدا شدند دیگه تو زندگی اونا نقشی نداری ٬ هرچند که گفته هاتون صمیمانه باشه ٬ بعضی ها توی همون لحظه هایی که ادعا می کنن که هستند اصلآ نیستند فقط با تو همکلآمند
که زمان رو بکشند و بعد شاید در جایی از تو به مسخره یاد کنند ٬ بعضی ها فقط یه نفر و
می خوان که براش درد دل کنند و حرفهایی رو که به هیچکس نمی تونن بگن به یه غریبه
بسپرن و با آرامش به زندگیشون برگردن ٬ اما کسایی هستند که میان حرف می زنن به حرفات گوش می دن و لحظه لحظه تورو با تو زندگی می کنن ٬ اون دسته های بالآیی اگه برن و یادت نکنن مهم نیست . اما این آخری بدجوری تورو به خودش وحرفهاش ٬ دردهاش٬ خنده هاش و
رویاهاش و... عادت می ده اگه اون بره و ازش خبری نشه آدم دلش بدجوری می گیره ٬ طوری که انگار می خواد از قفس سینه بیرون بزنه چون تو براش دلواپسی و نمی دونی تونسته با مشکلآتش کنار بیاد یا نه تونسته مرگ مادرشو حضم کنه یا نه تونسته دلیل خوبی برای همه
گرفتاری هاش پیدا کنه یا نه . آخه اون همه اینارو قبلآ به تو می گفته پس حالآ چی شده و اون
کجاست که حتی نمی تونه خبر سلآمتی شو به تو بده ٬ داشتم به خدا می گفتم که هر جا که هست کمکش کنه و نزاره احساس غریبی و بی کسی دامنگیرش بشه ٬ آخه اون همیشه از من
می خواست که دعاش بکنم ٬ و من همیشه یکی از کسایی که روی سفره افطار دعا می کردم اون بود . حالآ هم خدا جونم کمکش کن هر جایی که هست به سلآمت باشه . آمین
به خاطر یک دوست که نزدیک یک ماه رازدار همه غصه هایش بودم ![]()
![]()
یادمه روزای اولی که به اینترنت اومده بودم مثل آدم بیسوادی بودم که توی یه شهر بزرگ و شلوغ پی یه نشونی می گرده برای هر سوال توی روم ها می گشتم واز بچه ها می پرسیدم با این امید واهی که یک نفر جواب سوال منو بده تا یک روز یکی اومد تو ایدی من و گفت سوالت رو بپرس و بعد وقتی فهمید که با یک صفر کیلومتر طرفه توی ویس بادی به غبغب انداخت و با تکبر گفت فقط یه بار توضیح می دم ٬ اون توضیح داد و من نگرفتم اون رفت منم براش آف گذاشتم که یه روزی به هم می رسیم ٬
از اون روز به بعد تا مدتها منو اون هر وقت توی اینترنت به هم می رسیدیم یا دعوا می کردیم یا بی محلی بعدش لج بازی وب دزدی و آف گذاشتن و دل سوزوندن اما حالآ دوستای خوبی هستیم لااقل من که اینطور فکر می کنم اونو نمی دونم ![]()
یه احساس خوبی دارم مثل احساس شوقی که از خریدن اولین دفتر توی زندگی به آدم دست میده
آرزوی داشتن یه وبلآگ برای خودم محال به نظر می رسید ولی یه دوست خوب از اونطرف نقشه ایران یه بچه مهربون جنوبی از همونایی که دلشون مثل خلیج شون آبی آبیه و به وسعت همون اقیانوسی که کنارش زندگی می کنن وسیعه این آرزو رو به حقیقت تبدیل کرد و حالآ من میتونم به وبلآگم و دوست خوب جنوبیم افتخار کنم تا چقدر لآیق این باشم که توی این دفتر قشنگی که روی امواج نور و صدا شناوره مطالب خوب بنویسم و دوستان زیادی پیدا کنم . همه آبی آبی
این چرا؟ در این مدت کوتاه آشنایی من با اینترنت مدام با من همراه بوده و جوابش رو هنوز پیدا نکردم آیا ما نمی تونیم به شکل بهتری از این دهکده جهانی که روی امواج نور وصدا درست شده استفاده کنیم .
دوست خوبم که این متن رو می خونی نظرت برام خیلی مهمه ...