امروز بعد از ۱۹ سال به اون روز قشنگ بر می گردم که خدا تو کوچولوی شیرین رو به ما هدیه کرد و خاطره اولین باری که در آغوشت گرفتم اولین نگاه و اولین لمس و اون احساس عجیب و دوست داشتنی مادر شدن و لذت شیرینی که از داشتنت همه وجودمو چنگ می زد . می بینم که باید خدای بزرگ رو به خاطر تک تک دقایق گذشته این ۱۹ سال شکر کنم . زیرا در هر دقیقه اون من با تو زندگی کردم و از داشتنت لذت بردم . امروز که وارد ۲۰ سالگی میشی برات آرزو می کنم بهترین چیزهای این دنیا از آن تو باشه. که همان شرافت و آزاده گی و نیک سیرتیه
تولدت مبارک شیرینکم

ترانه گلم منو بابا و آرش از اینکه تو رو داریم خدارو هزاران بار شکر می کنیم

در آستانه ۲۰ سالگی از خدا می خوام که از همه نعمتهای جاری در دنیا بقدر کفایت به تو عنایت کنه آمین![]()
برای تو می نویسم پسرم
برای تو که سالها پیش تورا در بطنم پروردم وشیره جانم را هستی بخش وجودت ساختم ، باید اعتراف کنم از خبر بودنت در وجودم ترسیده بودم ، اما با همه نفسهایم تورا می خواستم ، پس شروع کردم به آموختن .
خواندم و خواندم .
هر کتاب ، هر مقاله ، هر تحقیق و .... که می یافتم با عطش پایان ناپذیری می خواندم تا بیشتر از تو بدانم که در من بودی و من باید تورا به بهترین شکلی می پروردم ، تا وجودت هماهنگی هارمونی کاینات را برهم نزند .
وجودت باید همه خیر می بود ، آرامش ، لبخندت باید شادی آفرین دلها می بودو صدایت نوازشگر گوشهای خسته ، بازوانت دستگیر ناتوانان ، و اندیشه ات در کار آزاده گی
آری من باید فرزندم را پسرم را مردی می پروردم ، بدور از نفرت ،پستی ، ذلت و رذالت
واین کاری بود بس دشوار.
پس باید می آموختم .
تا تو را بیاموزم .
والحق که خوب آموختی، ای میوه شیرین باغ زندگی
می دانم هرگز کسی را نیازرده ای
می دانم بخشنده بودی و مهربان
می دانم از رذالت بدور مانده ای
اما یک چیز را به تو نیاموختم که آموختنی نیست.
وآن عشق است که اگر لایقش باشی به سراغت خواهد آمد
و آنهم به چه شیفتگی و شیدایی
پسرم من از عشق برایت چیزی نگفتم
اما تمام قصه هایی که در کودکی تورا از دستان من به دستان خواب می سپردند داستان عشاق دلداده به هم بودند ، من میدانم که تو از لابلای آن نجواهای دور معنی عشق را خوب فهمیده ای.
اما حالا که وقتش رسیده و من مدتی است که برق نگاهت را به شکلی مخصوص می بینم باید به تو بگویم که عزیزم ، پاره وجودم ، افتخار زندگیم
آن معشوق که در پی اش اینچنین سرگردانی فرزند مادری است که چشمانش نگران به سرنوشتش مانده و تو باید بدانی که راهت را بدرستی انتخاب کرده ای ، زیرا باید عشق، جانپرور بقیه راه زندگیت باشد ، در تمام آینده که من و دیگران نیستیم،
و او هست ،
او که یگانه تریننت خواهد شد. و آرامش بخش دل مهربانت .
پس عزیزکم درست فکر کن ، احساست را بیازمای ، و عاشق باش آنچنان که با او یکی باشی نه چیز دیگری عشق را بشناس و خود را در دریای پر تلاتم نگرانیهایش رها کن .
زیرا خدا ناخدای این کشتی است. او تورا و دلدارت را به ساحل امن زندگی میرساند.![]()