خیلی وقت بود که حوصله آپ کردن نداشتم خب راستش موضوع نداشتم یا شاید حس نوشتن رو نداشتم بحرحال ننوشتم
ولی گاهی مردمک چشم آدم توی دوربین چشمخانه صحنه هایی رو شکار میکنه که شاید مدتها از یادش نره دیروز من شاهد یکی از همین صحنه ها بودم که بد جوری دلم رو بدرد آورد
قضیه از این قرار بود که من همراه مادرم برای خرید رفته بودم بیرون و در پایان خرید مادرم به میوه فروشی محل رفت تا کمی خرید کنه
می دونید میوه فروشی جاییکه شما متوجه سلیقه ها و طبقه مالی افراد می شین از طرز خرید آدمها می فهمین که چقدر تمول مالی دارن
خلاصه مادر وارد میوه فروشی شد و من برای اینکه جلوی دست پای کسی رو نگیرم بیرون مغازه طوری که کاملا مشرف به داخل مغازه باشم ایستادم
و محو تماشای خانمها و آقایونی شدم که با استرس و یا با بی خیالی از اتیکت قیمتها مشغول جمع آوری میوه درون ساک دستی بودن
بعضی ها چند بار قیمت هر چیز رو می پرسیدن و هی دو دوتا می کردن و بعضی ها بدون سوال کردن قیمت پلاستیک ها رو پر می کردن و غر می زدن که چرا میوه درجه یک نیست
خانمی توجهم رو جلب کرد که با مردی که پشت ترازو ایستاده بود بحث می کرد، زن توی یه کیسه 5 یا 6 عدد خیار جمع کرده بود و از فروشنده می خواست که به اندازه 100 تومان برایش بکشد و فروشنده می گفت باید نیم کیلو شود چون پول خورد ندارد و بلاخره مرد فروشنده موفق شد و برایش 200 تومان خیار کشید در همین حال چشمم به پسرک کوچکی افتاد که گوشه چادر مادر را سخت چسبیده بود و با التماس چادر را می کشید مادر مستاصل پلاستیک خیار را نشانش داد و سعی کرد به او توضیح بدهد که همه پولش را بابت خیار داد و حالا نمی تواند برایش چیزی بخرد ولی پسرک مظلومانه التماس می کرد و به طرف خاصی اشاره می کرد مامان من هلو می خوام فقط 1 دونه برام بخر مادر دست پسرک را کشید و چادرش را جمع کرد و از مغازه بیرون آمد در حالیکه چشمهایش پر از اشک بود
با لحنی پر از درد به او قول داد که بعدا برایش یه عالمه هلو بخرد
و من شاهد این صحنه بودم
در حالیکه سرم سیاهی می رفت و هیچ کاری از دستم بر نمیآمد
همراه مادر به خانه برگشتیم و من بلا فاصله به اتاقم پناه بردم تا اشکهایم را به خلوتش هدیه کنم
نمی دانم چقدر تنهاییم طول کشید ولی صدای مادر منو به خودم آورد که می گفت کجایی قناری کوچولوی من و بعد در اتاقم باز شد و مادر با یه ظرف میوه وارد شد
بیا میوه بخور عزیزم
هلوی زیبا با آن آب و رنگ دلچسبش بدجوری خود نمایی میکرد و بسیار اشتها آور بنظر می آمد اما من ...
وقتی مادر ظرف میوه رو جلوم گرفت با تردید دستم رو جلو بردم و یه سیب برداشتم مادر با تعجب گفت ترانه !!!
تو هلو تمی خوری
در حالیکه بغض گلومو فشار می داد گفتم نه
مادر پرسید چرا تو که عاشق هلو بودی
با انزجار گفتم ولی حالا ازش متنفرم
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپسه کودک همسایه باشیم
![]()